ضد حال
-
پشت در ماندم. كليدي كه هميشه در جيب كيفم بود، باز هم در جيب كيفم بود و به كولهاي كه با آن بيرون زده بودم، نيامده بود. خانه و خاندان همه جايي به مهماني جمع بودند درست آن سوي شهر. يك ساعت و نيم تا آنجا ميرسيدم و يك ساعت اگر ميماندم، باز دست كم يك ساعتي ميبايست در راه بازگشت باشم؛ به منطق من جور نبود سه ساعت در راه بودن براي يك ساعت و تهش يك ساعت و نيم. آوارهي خيابان شدم تا كي اهل خانه برگردند.
روزهي بينمازم را چگونه افطار كنم؟ معده فرمان به خوردن ميدهد و دل هيچ نميخواهد. معده را ارجح دانستم كه اين روزها ديوانهاي است گردن بريده، به سراغ حليمي معروف محلهمان رفتم، تمام شده بود. باز هم حليم و حليمي بود، آش رشته و سوپ و انواع و اقسام خوراكيهاي ديگر هم بود ولي در ذوقم خورده بود، دل حاكم شد و راي منفي خويش به كرسي نشاند. به ياد فاطمي افتادم و تعريفش از چيزبرگري سر كويمان، افطار با فست فود! پاكشان تا دم در مغازهشان رفتم و تا بويش به شامهام رسيد، رو برگرداندم. ميلش نيست. خيابان را گز كردم و چشم بر ويترين انبوه خوراكپزيهاي پرمشتري، بلكه دل هوسي كند؛ هيچ، هيچ. انگار خوردن را كريه بداند! آب خوش يافتم و اعتصاب يك روزه چنين شكستم. كمي ديگر قدم زدم تا به نان فانتزي فروشي رسيدم، اين پا آن پا كردم و به هواي پيراشكي شكلاتي هميشه محبوب داخل شدم. همه سرد بود. نانوا محبت كرد و يك دانه برايم گرم كرد تا دلم به دست آرد، خوشحال شدم ولي اين، آني نبود كه ميبايد؛ گرم بود ولي بيات بيات. براي حفظ سلامت معده -و اين روزها لطيفهاي شده- خوردمش و دوري ديگر در خيابان. گور پدر دل، رفتم تا به زور هم شده، نان و كبابي بزنم، سفارش كه دادم مغاره دار نگاهيام انداخت و پرسيد: «ميبري ديگه؟» گفتم: «نه! ميخورم.» گفت: «شرمنده، امشب سرويس ندارم» و نگاهمان كه بر ميزهاي جمع شده به تفاهم رسيد. از كبابي بيرون زدم و گور پدر دل را به معده بخشيدم و از خير خوردن گدشتم كه امشب شب ضدحال خوردن است.
شارژ پلير هم تمام شده بود. به خلاف هميشه، هيچ كتاب و داستاني هم براي خواندن همراهم نبود. روزنامه فروشيها هم بسته بودند. خدايا چه كنم؟ خيابان را چندباره گز كردم، پارك نشين شدم، در مجتمع تجاري فلان كه معروفترين پاتوق منطقهمان است، ول گشتم و باز هم پارك. دلم هيچ نخواست، چشمم هيچ نگرفت. لعنت به اين حال، لعنت به اين بيحوصلگي كه چون سياهچاله، همه چيزم به درون بلعيده و سيرايي ندارد. كه مرا به اين روز انداخت؟ هماني كه اشك ميريخت و ميگفت طاقت يك لحظه دوريت را ندارم، تاب ذرهاي ناراحتيات را ندارم. كاش نفرين كردن ميدانستم...
جمعه شب هميشه بد بوده و دلگير، اين يكي در رمضان و دردم از آمدن خزان. همه آنچه ميدانستم از انسان و روانش به كار بستم، آنچه بارها و بارها به كمكشان دست و دل ديگران گرفتم و از نكبت افسردگي و غم بيرونشان كشيدم، همهي هنري كه به خرج دادم تا آن دخترك افسرده و غمگين كه جز مرگ به هيچ نميانديشيد و انگيزه و هدفش همه مرده بود، بلند كنم و از او كسي سازم و به اوجي كه باورش نبود برسانمش تا پشت پايم زند و برود پي خوشي خويش، هر فني كه ميدانستم به خود زدم ليك كارگر نميافتد، در كار خويش ماندهام. ظاهرم به لبخند و لودگي بيارايم، خود را كه گول نميتوانم زد؛ نوميد و بيانگيزه.
آن من كه درون نشسته، يك دم دل به دعا بسته كه اي كاش اين خزان، خزان عمرم باشد...
--
امروز نخستين روز خزان است. بچه كه بوديم حال و هواي كيف و كتاب و كلاس و همكلاسي خرمان ميكرد و يك هفتهاي خوشحال بوديم و بعد ميفهميديم چه كلاهي به سرمان رفته و گرماي بي دغدغهي تابستان چه مفت از دست داديم. سوز پاييز كه ميآيد، استخوانم ميلرزد. من بدين فصل تعلقي ندارم. من سبز و بهاريام، ميدانم كه مرگ من بدين جاست.
دخترك... او خزان بود.

