Sunday, September 23, 2007

ضد حال

اين نوشته از آن جمعه شب گذشته است...
-
پشت در ماندم. كليدي كه هميشه در جيب كيفم بود، باز هم در جيب كيفم بود و به كوله‌اي كه با آن بيرون زده بودم، نيامده بود. خانه و خاندان همه جايي به مهماني جمع بودند درست آن سوي شهر. يك ساعت و نيم تا آنجا مي‌رسيدم و يك ساعت اگر مي‌ماندم، باز دست كم يك ساعتي مي‌بايست در راه بازگشت باشم؛ به منطق من جور نبود سه ساعت در راه بودن براي يك ساعت  و تهش يك ساعت و نيم. آواره‌ي خيابان شدم تا كي اهل خانه برگردند.
روزه‌ي بي‌نمازم را چگونه افطار كنم؟ معده فرمان به خوردن مي‌دهد و دل هيچ نمي‌خواهد. معده را ارجح دانستم كه اين روزها ديوانه‌اي است گردن بريده، به سراغ حليمي معروف محله‌مان رفتم، تمام شده بود. باز هم حليم و حليمي بود، آش رشته و سوپ و انواع و اقسام خوراكيهاي ديگر هم بود ولي در ذوقم خورده بود، دل حاكم شد و راي منفي خويش به كرسي نشاند. به ياد فاطمي افتادم و تعريفش از چيزبرگري سر كويمان، افطار با فست فود! پاكشان تا دم در مغازه‌شان رفتم و تا بويش به شامه‌ام رسيد، رو برگرداندم. ميلش نيست. خيابان را گز كردم و چشم بر ويترين انبوه خوراكپزيهاي پرمشتري، بلكه دل هوسي كند؛ هيچ، هيچ. انگار خوردن را كريه بداند! آب خوش يافتم و اعتصاب يك روزه چنين شكستم. كمي ديگر قدم زدم تا به نان فانتزي فروشي رسيدم، اين پا آن پا كردم و به هواي پيراشكي شكلاتي هميشه محبوب داخل شدم. همه سرد بود. نانوا محبت كرد و يك دانه برايم گرم كرد تا دلم به دست آرد، خوشحال شدم ولي اين، آني نبود كه مي‌بايد؛ گرم بود ولي بيات بيات. براي حفظ سلامت معده -و اين روزها لطيفه‌اي شده- خوردمش و دوري ديگر در خيابان. گور پدر دل، رفتم تا به زور هم شده، نان و كبابي بزنم، سفارش كه دادم مغاره دار نگاهي‌ام انداخت و پرسيد: «مي‌بري ديگه؟» گفتم: «نه! مي‌خورم.» گفت: «شرمنده، امشب سرويس ندارم» و نگاهمان كه بر ميزهاي جمع شده به تفاهم رسيد. از كبابي بيرون زدم و گور پدر دل را به معده بخشيدم و از خير خوردن گدشتم كه امشب شب ضدحال خوردن است.
شارژ پلير هم تمام شده بود. به خلاف هميشه، هيچ كتاب و داستاني هم براي خواندن همراهم نبود. روزنامه فروشيها هم بسته بودند. خدايا چه كنم؟ خيابان را چندباره گز كردم، پارك نشين شدم، در مجتمع تجاري فلان كه معروفترين پاتوق منطقه‌مان است، ول گشتم و باز هم پارك. دلم هيچ نخواست، چشمم هيچ نگرفت. لعنت به اين حال، لعنت به اين بي‌حوصلگي كه چون سياهچاله، همه چيزم به درون بلعيده و سيرايي ندارد. كه مرا به اين روز انداخت؟ هماني كه اشك مي‌ريخت و مي‌گفت طاقت يك لحظه دوريت را ندارم، تاب ذره‌اي ناراحتي‌ات را ندارم. كاش نفرين كردن مي‌دانستم...
جمعه شب هميشه بد بوده و دلگير، اين يكي در رمضان و دردم از آمدن خزان. همه آنچه مي‌دانستم از انسان و روانش به كار بستم، آنچه بارها و بارها به كمكشان دست و دل ديگران گرفتم و از نكبت افسردگي و غم بيرونشان كشيدم، همه‌ي هنري كه به خرج دادم تا آن دخترك افسرده و غمگين كه جز مرگ به هيچ نمي‌انديشيد و انگيزه و هدفش همه مرده بود، بلند كنم و از او كسي سازم و به اوجي كه باورش نبود برسانمش تا پشت پايم زند و برود پي خوشي خويش، هر فني كه مي‌دانستم به خود زدم ليك كارگر نمي‌افتد، در كار خويش مانده‌ام. ظاهرم به لبخند و لودگي بيارايم، خود را كه گول نمي‌توانم زد؛ نوميد و بي‌انگيزه.
آن من كه درون نشسته، يك دم دل به دعا بسته كه اي كاش اين خزان، خزان عمرم باشد...
--
امروز نخستين روز خزان است. بچه كه بوديم حال و هواي كيف و كتاب و كلاس و همكلاسي خرمان مي‌كرد و يك هفته‌اي خوشحال بوديم و بعد مي‌فهميديم چه كلاهي به سرمان رفته و گرماي بي دغدغه‌ي تابستان چه مفت از دست داديم. سوز پاييز كه مي‌آيد، استخوانم مي‌لرزد. من بدين فصل تعلقي ندارم. من سبز و بهاري‌ام، مي‌دانم كه مرگ من بدين جاست.
دخترك... او خزان بود.

Sunday, September 16, 2007

تأهل

پيش نويس:
اين پست را دو هفته پيش مي‌خواستم بنويسم ولي اينقدر حالم افتضاح بود كه ماند!
-
قراردادهايمان را كه آماده كردند و براي امضا آوردند، مرتبه اول همكار گيجمان نام پدرم را "تهران" تايپ كرده بود و مرتبه‌ي دوم اشتباهي جالبتر به اين شكل مرتكب شده بود:





صفا كه خوب از حال و روزم خبر داشت و هر كاري مي‌كرد كه از اين حال به درآيم، اينقدر خنديد و سر به سرم گذاشت كه نگو: «هي، پژ! راستش رو بگو! تو مجردي يا زن داري؟ اينجا كه زده مجرد ولي يواشكي متاهل هم علامت زده‌ها! خانوم مانوم يواشكي صفا مي‌كني‌ها؟!» و تا مي‌كشيد انواع و اقسام تيكه‌ها و شيطنتهايش را سرم خالي كرد بلكه خنده‌اي كنم. لبم به زهرخندي باز شد و رضايت داد كه دست بردارد. قرار شد قرارداد را امضا كنم و اشتباه اصلاح شود ولي همان گونه ماند!
--
پي‌نوشت:
در اين چند وقته بودند كساني كه صميمانه تلاش كردند به هر ترتيب ممكن از آن حال افتضاح به درم آرند. از آبجي كوچيكه‌ي مهربانم گرفته تا دوست و همكار و دوستان مجازي كه از همه سپاسگزارم. دردي است مي‌بيني ديگران اينچنين به فكرت هستند و دلخوش كه غم از چهره‌ات بزدايند و ليك توانت حتي به زدن لبخندي به آرامش نيست.

Friday, September 14, 2007

پت و مت

چهارشنبه بود. ديديم برنامه‌ي محترم آيزا سرور -كه شديدا از آن بدمان مي‌آيد- تمامي اكسسها را به اينترنت بسته. با اسد تماس گرفتيم كه «آقا مديرعامل اينترنت مي‌خواد و آيزا دست گذاشته بيخ گلوش!». گذرواژه را لو داد و گفت «بريد روي سرور، تقويم برنامه رو ببينيد اشتباها امروز رو پنجشنبه يا جمعه نگرفته باشه» -در اين دو روز اينترنت بي اينترنته!- به سرور ريموت شدم ولي هر چي گشتم نتونستم برنامه‌ي آيزا سرور رو پيدا كنم. هيچ جا نبود، نه توي پروگرم فايلز و نه حتي توي برنامه‌هاي نصب شده‌ي سيستم. اين بود كه زنگ زدم به سيد و براي اينكه ضايع نشم كه نتونستم برنامه رو پيدا كنم، گفتم «من با آيزا كار نكردم، بيا و ببين مي‌توني درستش كني» در همين حين كه داشت مي‌آمد بالا، يادم افتاد كه سرور اينترنتمون از سرور شبكه‌مون مجزاست و اشتباهي ريموت شدم! فوري لاگ آف كردم و رفتم توي اون يكي و آيزا رو باز كردم ببينم كي به كيه. سيد آمد و باز براي مسكوت گذاشتن سوتي، فوري جايم را به او دادم كه من نمي‌دونم اين رو چكارش كنم! نگاهي به برنامه كرد و بعد از كمي اين ور و آن ور كردن، نگاهي به تاريخ ويندوز انداخت كه پنجشنبه‌اي در آگوست را نشان مي‌داد. گفتم «ولي الان كه سپتامبر» و در حالي كه به سررسيد وارونه‌ام بر روي ميز سرك كشيدم، به موبايلش نگاه كرد و گفت «آره، 21 سپتامبره» و من هم از روي سررسيد تاييدش كردم كه همان 21 سپتامبر است.
به اين خيال كه مشكل بر طرف شده، اينترنت را چك كرديم و ديديم نخير، خبري نيست! با هم به اين نتيجه رسيديم كه شايد بايد سرور ريست شود تا برنامه تاريخ جديد را بخواند و باقي قضايا. پنج دقيقه‌اي گذشت و هنگامي كه سرور و برنامه‌هايش به طور كامل لود شد، از نو امتحان كرديم و باز هم خبري نبود. حيران برنامه را زير و رو كرديم كه مشكل از كجاست. چون به جايي نرسيديم، آمديم و كليه‌ي دسترسي‌ها را آزاد كرديم و ديديم مشكل برطرف شد! بعد دسترسي جمعه‌ها را قطع كرديم و ناگهان اينترنت قطع شد. دقيقه‌اي گذشت تا به تاريخ روز شك كنيم! آن روز چهارشنبه 12 سپتامبر بود نه 21 ام كه جمعه باشد و هر دو ضمن مراجعه‌ي مجدد به موبايل و سررسيد به ميزان گيجي ابتداي صبح خويش پي برديم!
خنديديم ولي صدايش را درنياورديم؛ گرچه خود را به حق شايسته‌ي لقب شريف «پت و مت» دانستيم.

Monday, September 10, 2007

تلفن

- ببخشيد آقا، منزل آقاي ممتازبخش؟ ممتاز بخشي؟؟
- نخير خانم، اين شماره واگذار شده.
- من از دندانپزشكي تماس مي‌گيرم؛ شماره واگذار شده يا به كل از اونجا رفتن؟
- كلاً از اينجا رفتن.
- (با حالتي عصبي) خدا رو شكر!
- (با خنده‌اي ناخواسته) تبريك مي‌گم!
- جداً هم تبريك داره! به هر حال ببخشيد مزاحم شدم...
---
پ.ن.
تازه الان متوجه شدم كه پست پيشين، صدمين پست اين سراي مجازي‌ام بوده!

Sunday, September 9, 2007

روزنگار

آنفولانزا و معده درد شديد عصبي اين چند روزه‌ام را پر درد كرده بود. خبري گرفتم كه شوكي عصبي‌ام از آن بود «خانم يارين ازدواج كرد!» به همين سرعت! ديشب براي اينكه بتوانم بخوابم مشتي قرص وارد معده‌ي پر دردم كردم و آخر هم تا صبح نيمه بيدار بودم. غصه دار شدم ليك مي‌گمانم خيرش در همين بود. شاه‌داماد از دوستان دورم است و انساني به غايت نيك. مي‌دانم خانم يارين ديگر به اين سرا سر نخواهد زد ليك از صميم قلب برايشان سعادت و خوشبختي آرزو مي‌كنم. فقط اي كاشم مي‌ماند كه انبوه خاطرات خوشي كه داشتيم را تباه نكند.
سياه و بي‌اميد و بي‌انگيزه‌ام. براي اولين بار در عمرم ماندم كه چه كنم! شما بگوييد، چه كنم؟

Thursday, September 6, 2007

آسانسور

از جايي شنيدستم كه شهرداري در فكر اين است كه پله‌هاي رابط خيابان وليعصر و يوسف آباد را به تدبيري و جهت رفاه حال مردم به آسانسور تبديل كند. داستان از اين قرار است كه شهرداري مي‌انديشد اگر بيايد و راه پله‌هاي مذكور را به ساختمان تجاري تغيير كاربري دهد و برايش آسانسور نصب كند و صاحبان ملك جديد را ملزم به عمومي نگاه داشتن آسانسورهاي مذكور نمايد، مشكل حل خواهد شد.
آگاهان بي خبرند كه مغازه‌هاي مذكور شبانه روزي خواهد بود يا خير كه اگر نباشد آنگاه پياده مردمان تنها حق خواهند داشت طي ساعات روز از اين خيابان به آن خيابان بروند و شبها اين حركت غيرمجاز و غيرممكن خواهد بود مگر با ژان گولر و بندبازي و ماموريت غيرممكن چهار و پنج و الا آخر.

پ.ن
وقتي همه جاي بدنت به درد باشد و ناخواسته خموده بنشسته باشي، بهتر از اين نتواني نگارش!

Friday, August 31, 2007

!


اين رو كه ديدم، چشمام چهارتا شد! هر چي فكر كردم نتونستم عنواني براش انتخاب كنم! بچه‌هاي اين دوره زمونه... استغفرالله!

حيراني

آگاه شدم غلفت خود را ديدم ... بيدار شدم به خواب ديدم خود را
دو ماهه كه دارم تلاش مي‌كنم خودم رو جمع و جور كنم. خودم رو مشغول كنم و زندگي رو از دريچه‌اي جديد ببينم. توي اين دو ماه خيلي عوض شدم. خيلي فرقها كردم. ناخواسته به سمت و سوي اخلاقياتي راحتتر و بجوشتر متمايل شدم و اينقدر اين قضيه شديد و غريب بوده كه مرج به رويم زد: «پژ، توي اين يك ماهي كه نديمت خيلي عوض شدي... يعني اينقدر عوض شدي كه نتونستم بهت نگم!» مرج مهربان بود و گفت اين تغيير به سوي بهي بوده و نه بدي، ليك خود حيرانم كه اين نودميده كيست در پژمرده پژ حلول كرده؟
با تمام قوايم در حال مبارزه با آن وجود قديمي‌ام؛ آني كه غم سراپايش گرفته و شادي‌اش تمام به ماتم مات‌مانده‌اش است. اويي كه مي‌خواهد در گذشته باشد و همچنان اميدوار به بازوي نحيف كه مشكلات را خواهد كشت و زندگي‌شان را خواهد ساخت. اويي كه هنوز باور نكرده آن چنان جفا و بي‌مهري را. آني كه هنوز پدري است كه با ذره ذره وجودش، دل به مهر دختركش دارد. آني كه نادان است. آني كه نفهم است. آني كه مهربان است. آني كه در سينه دلي دارد. آني كه هست. آني كه اين چنين پوچ نيست. با او مي‌جنگم و مي‌دانم به خطايم ليك آخرين راه من است. از سر صبح تا به نيمه‌هاي شب خود را به كاري سخت و پرهمهمه سركوب كرده‌ام كه يادش نكنم. كه مجالش ندهم. كه خفه‌اش كنم. «خدايا... مرا چه كردي؟ گناهم چه بود كه عقوبتم چنيني»
باز تا سر مي‌كشم، تا به آينه نگاه مي‌كنم، تا مي‌خندم، تا مي‌گريم، تا خودم مي‌مانم و خود مي‌شوم...
مرد را دردي اگر باشد خوش است ... درد بي دردي علاجش آتش است
-
مرج دوباره ويران شد. اين بار از سوي خانواده‌اش. دختري را كه به چشم مي‌ديدم چگونه دوستش دارد، نامناسب خوانده‌اند و يا ما و يا او. مرج بيچاره سه شب مهمان بيمارستان بود و كسي خبرم نكرد. يك هفته بعدترش فهميدم. غصه‌ام شد. به دل ريختم. صدايم در نيامد.
مي‌گفت دخترك مي‌گويد هستم و تا آخر خط خواهم ماند، هرچه مي‌خواهد بشود، دوستت دارم و باكي از مشكلاتم نيست. من نمي‌برم. مرج را گفتم مكن اين كار را، مرو راهي كه من رفتم، مكن كاري كه من كردم كه شاهد زنده‌ام در مقابلت، از جماعت نسوان انتظار وفاي به عهدت نباشد، حرفشان را بيش از حرف مپندار، قولشان را جدي نگير كه وقتي سختشان شود، همه را به بهانه‌اي كوچك مي‌فروشند و مگر كمت نبود سه شب بيمارستان؟ همه را مي‌فروشند و عجب كه در مخيله‌شان آنچنان براهين و دلايلي بر درستي عملشان نازل مي‌شود كه خداي باريتعالي نيز باري نخواهد توانست در اين بناي لرزه ناخيز، ضربه‌اي بنوازد. عقل زن را عقل مخوان، عقلش نيز برده‌ي احساس است.
مكن برادر من، مكن!
-
در اين چند وقته كه از پيش‌شان رفتم، هر يك به سويي گرفتار شده‌اند؛ مرج كه بي‌اندازه منتظر دعوت مجلس نامزدي‌اش بودم كه چنان شد. سيد هم با موتورش تصادف كرد و سه شب مهمان بازداشتگاه. بارها گفتمش سيدجان، بيا برو گواهينامه‌ات را بگير، تو كه همه كارهايش را كردي، فقط مانده امتحان عملي، فردا صبح دو ساعت برو شهرك آزمايش و كار را تمام كن، كارهايت با من، جواب كارت هم خودم مي‌دهم، برو كارت را درست كن، خداي ناكرده برايت شر مي‌شود ها! هيچ گوش نگرفت. دو هفته پيش در خيابان با خانمي بچه به بغل برخورد مي‌كند، بدون گواهينامه. خانم يك شب به كما مي‌رود و سيد محجوب و آرام ما، سه شب را در بازداشتگاه، در كنار بزهكاران و ناكساني كه افتخارشان به تعداد خلافهايشان است، سر مي‌كند.
بي‌تعارف بگويم كه به كل از همه موتورسواران بدم مي‌آيد و در خيابان از برابر هر ماشيني و با هر سرعتي كه باشد، عبور مي‌كنم ليك اگر موتوري ببينم، مظلومانه مي‌ايستم و راه را به آنان مي‌دهم. سيد را ملامت مي‌كنم كه سزاوارش است ليك شما كه نمي‌دانيد چه جوان نيك و نازنيني است، چقدر سر به زير و چقدر امين، نمونه‌اي از مومنان واقعي؛ به خدا حيف است درگير چنين مشكلاتي شود، خطاكار است اما كاش بشود برايش ارفاقي قائل شد.
اين است مقابله‌ي دل و داد!
سوزنده اينجاست كه سيد به خاطر كار دفتر و تعهدي كه احساس مي‌كرد از مرخصي‌اش استفاده نمي‌كرد و آن وقت حاجي و ديگر مسئولين، وقتي اين اتفاق افتاد، هيچ به روي مباركشان هم نياوردند. فورا كسي را موقت بر جاي خالي‌اش نشاندند تا نبودش احساس نشود.
باز هم بسيار دير خبرم كردند كه خبر رسان خود درگير بيمارستان بود.
-
خبرها پاياني ندارد: حاجي و جناب مترجم عازم سفر خارجه‌اند. سفري كه من مي‌دانم به كجاست و به چه مناسبت و باز من مي‌دانم اعتبارش چيست و بهايش چقدر است. وقتي دست و پا مي‌زني كه خود را عالم و انديشمند نشان دهي و در داخل كسي كشفت نمي‌كند، خب روي به اينترنت و آن سوي آبها مي‌زني و يكي از اين موسسات پيدا مي‌شود و براي سميناري دو روزه كه با هزينه‌ي مدعوين برگزار مي‌شود! دعوتت مي‌كند كه بروي و آنجا عقده‌ي درك نشدن در وطن را خالي كني و جيبي خالي نمايي.
ياد بگيريم كسي را نصيحت كنيم كه نصيحتمان را بخواهد!
-
اما حاجي زاده هم -منظور پسر حاجي است!- عليرغم تمام هم و غم و نفوذي كه پدرش دارد و تلاشهايي كه به خرج داد، نتوانست از سربازي معاف شود و ناخواسته پست مديريتي خويش را بوسه داد و عازم آش خورستان شد. اينجاست كه باور مي‌داريم خدمت مقدس سربازي، براي همه است، از ريز گرفته تا درشت!
-
افتاده‌ام به دور نوشتن و مهملات نگاري. واكنشي دفاعي است در برابر افسردگي كه پشت در اتاق به انتظارم نشسته تا كي شود از نوشتن فارغ شوم و سر وقتم حاضر شود. هر آهنگي كه گوش مي‌كنم غمانه‌اي به يادم مي‌آورد، هر كجا را كه جستجو مي‌كنم نشانه‌اي دلم را مي‌فشارد، امروز صبح از فراز كوهستان به تهران خيره نشستم... تك تك خيابانها تلنباري از خاطراتند، مگر تا كي مي‌توانم خود را سركوب كنم؟ بعد كه اين مخدر بي‌اثر شد، آنگاه تكليف به چيست؟
-
«صفا» آبدارچي‌مان است. جوان باكلاسي است كه در رو در بايسي دوران پيسي افتاده و تن به اين كار داده. آدم فوق‌العاده باحالي است كه بعدها بيشتر از او خواهم نوشت. تمام تلاشم را به كار بستم تا بزرگان را قانع كنم جايگاهي درخور شأن و البته تواناييهاي بسيارش بدو بدهند. روزنه‌ي اميدي باز شده ليك هنوز قطعي نيست، هنوز جا دارد تا كارش را درست كنم. پرت شدم؛ رفيق باحال و با مرامي است. سر كار كه هستم و وقتي مي‌بينم زياده از حد مشغولم يا آزادم و درگير با خود، مي‌آيد و تكه‌اي مي‌اندازد و «ايول» معروفش را مي‌گويد و سعي مي‌كند از آن پريشاني به درم آرد.
در شركت همه را «ايول» گو كرده! فقط مانده مديرعاملمان بيايد و بگويد: «ايول؟» و ما جوابش دهيم: «حلّه، ايول!»
--
روزگاري است... اگرچه... تا بوده، گويا همين بوده!


پ.ن
چند وقتي هست كه سپنتا بلاگرولينگ رو صافيده و نمي‌تونستم بعد از آپديت، پينگ كنم. چند باري كه به دوست عزيزمان رنگين‌كماني زحمت دادم و چند بار هم از آي‌اس‌پي هاي ديگر استفاده كردم ولي خب در اين آدرس ميشه خيلي راحت آدرستون رو در بلاگرولينگ پينگ كنيد. گفتم شايد شما هم مشكل مشابه داشته باشيد و در پي راه حل.

Thursday, August 30, 2007

ميم مثل مادر

فقط مي‌توانم بگويم فيلم بدي نبود و بي شك خيلي بيش از اينها مي‌توانست باشد. حداقل به نظر من كه اصلا و ابدا در حد و اندازه‌ي تعريف و تمجيدهايي كه از آن مي‌شد، نبود.
--
عادت دارم به دير ديدن فيلمها!

Wednesday, August 29, 2007

منجي

به وجود منجي اعتقاد دارم. به هر نامي كه باشد فرقي نمي‌كند؛ مهدي، سوشيانس، عيسي، خضر، بودا و... ولي هميشه اين سئوال در گوشه‌ي ذهنم هست، سئوالي كه اي كاش كسي جوابش دهد: چرا به منجي اعتقاد داريم؟

Thursday, August 23, 2007

مشغوليت

خيلي وقته كه به دلخواهم هيچ ننوشتم. خيلي وقته كه اصلا چيزي ننوشتم. هر روزه انبوهي سوژه مي‌يابم و ليك وقتي براي ثبتشان نيست. مي‌ماند و از ياد مي‌رود يا تاريخ مصرفش منقضي مي‌شود. بيش از هر زمان ديگري در عمرم مشغول و پرمشغله‌ام. گويي از زندگي به كار پناه برده باشم، كار مي‌كنم كه زندگي از ياد ببرم! نتيجه چه خواهد بود؟ حتي خدا هم نمي‌داند!
تنها تفريحم شده كوهستان با دوستان و خواندن نوشته‌هاي دوستان در گوگلستان (همان گوگل ريدر خودمان!). كاش مي‌شد از آن طريق كامنت هم گذاشت. هم اينكه نويسنده بداند مطلبش خوانده شده -كه خوش مي‌دانيد لذتي است- و هم كرمي است كه به جان آدمي مي‌افتد آنگاه كه حرفي براي گفتن و نكته‌اي براي افزودن دارد ليك دستش كوتاه!
روزمر‌ه‌هايم سر به فلك كشيده. خبرهاي گونه‌گونم فراوان است. دعا كنيد وقت براي نوشتن نيابم كه بعيد نيست انبوهي مهملات و لاطائلات از زمين و زمان بر مرورگرتان ظاهر سازم؛ آنهم بدون اجي مجي لاترجي!
--
از سر كار بلاگيدن هم حاليدني دارد!

Thursday, August 16, 2007

بدشگون

استعلام قيمتي به شركت فلاني فكس كرديم با هزاران زحمت؛ هر بار كه شماره تلفن/ فكسشان را مي‌گرفتيم، پس از فشردن هفتمين رقم، ارتباط برقرار مي‌شد و هر بار از يك شركت گوشي را برمي‌داشتند (عجيب اينكه هميشه هم شركت مي‌افتاد نه منزل مسكوني و...!) تا بلاخره شماره را گرفتيم و فكس ارسال شد.
چند ساعت بعد براي ارسال جواب فكس تماس گرفتند و صفحه‌ي اول تا عنوان نامه پرينت گرفته شده بود كه فيوز پيش از كنتور ورودي برق ساختمان پريد. پس از اتصال مجدد برق، فكسمان پيغام داد كه به دليل مشكل به وجود آمده در برق دستگاه، فكسهاي موجود در حافظه پاك شده است!
ديروز تماس گرفتم با آن شركت كه فكس كذا را دوباره ارسال نمايند و مسئولش نبود. امروز صبح مجدد زنگ زدم و فكس را دوباره ارسال نمودند و اين بار تازه كاغذكش چند سانتي از كاغذ را درون كشيده بود كه به كل برق منطقه رفت!
حال در گرماي خاموشي كولر گازي پشت ميز سوت و كورم نشستم و در انديشه‌ي آن فكس بدشگون، بر روي كاغذ يادداشتي، اين مطلب را دست نويس مي‌كنم.
--
گويند عدو سبب خير مي‌شود به خواست خدا و راست است! اگر به لطف شگون آن فكس نبود، هيچ فرصتي براي نوشتن نمي‌يافتم!

Friday, August 10, 2007

ونك

حدود ساعت ده شب بود و داشتم به خانه برمي‌گشتم. قدم زنان وارد ميدان ونك شدم كه ديدم دو دختر حدودا بيست و شش، هفت ساله در حالي كه روسريهاي از سر افتاده‌شان را درست مي‌كردند به شتاب به سمت شمال آمدند و هنگامي كه از عرض خيابان رد شدند سرگرداندند و فرياد زدند: «وحشيها، بوق! كشها! بوقيدين! به مملكت» و رفتند. جلوتر گشت ارشاد ايستاده بود و آقايان و خانمهاي مهرورز! دستور مي‌دادند كه: «برين، اينجا جمع نشين...» و زمزمه‌هاي مردم كه: «دمشون گرم! حال كردم!» از كنار دو آقاي مهرورز كوچك (!) اندام كه مي‌گذشتم، شنيدم: «مّمد، نمي‌بايست كم بياري. دستاش رو اينجوري مي‌گرفتي، پرتش مي‌كردي توي ماشين!» خسته‌تر از آن بودم كه تكه‌ي بر سر زبان آمده‌ام را بپرانم: «نه آقا! نميشه كه! نامحرمه! گناه كبيره است!»