Showing posts with label Personal. Show all posts
Showing posts with label Personal. Show all posts

Saturday, September 11, 2010

وقتی تنها و تنها نام یک خیابون و اشاره به یک زیرگذر، چندین و چند تصویر روشن با تمامی جزئیات و حسها از بینایی و بویایی گرفته تا لامسه را در خود زنده می‌کند؛ وقتی دوباره ضربان قلب بالا می‌گیرد و ناخودآگاه نفسها عمیقتر می‌شود و دست به جستجوی قرص قلب به درون کیف می‌خزد؛ وقتی هرچه تقلا می‌کنم به خود دروغ بگویم ولی بر من راستی‌پیشه چاره‌ای نمی‌شود؛ وقتی بدبختانه با تمام وجود حس می‌کنم «هنوز دوستت دارم» و افسوسی بر وجود خویش و عدم تو...
--
دیشب یکی از اون شبهای لعنتی بود. یکی از اون شبهایی که فکر و یادت به چهارمیخم کشید. شبی که تا نزدیکیهای صبح به مرور خاطراتت گذشت و دردی که سنگین و سنگینتر شد و مفری نبود. به یادم آمد متن بالایی که بیش از یک سال پیش بر روی کاغذ یادداشتی نوشته بودم و تمام این مدت در کیف پولم همه جا همراهم بود؛ شرکت «ط» مورخ چهارشنبه 88/06/18 به ساعت 13:13.
کاش می‌دانستی
کاش می‌فهمیدی
کاش می‌بودی

Saturday, April 17, 2010

کتاب

دارم سینوحه میخونم ولی نه با ترجمه‌ی ذبیح الله منصوری! بعضی قسمتهاش واقعا قشنگه. شاید تیکه‌هایی ازش رو اینجا نقل کنم.

Friday, April 16, 2010

بلاعنوان

بعد این همه وقت اومدم یه پست نوشتم، ولی پرید! عصر جمعه است دیگه، همه چی گ...ه!
فقط بگم که اون خانومه با داد و دعوای خانواده‌ش توی بیمارستان موند و چند روز بعد به هوش اومد و الان رفته سر زندگیش و بچه‌ی چندماهه‌ش رو بزرگ میکنه. باقی چیزایی که نوشته بودم هم لابد صلاح نبوده منتشر بشه، وگرنه نمی‌پرید. 
--
هر چی سنگه، مال وقتیه که پات لنگه! 

Thursday, November 19, 2009

زادروز

کی فکرش رو می‌کرد؛ یه روزی برسه که آرزوم باشه بتونم بهت زنگ بزنم و بگم: «تولدت مبارک!»؟

Thursday, August 20, 2009

روزهای نو

گویا باز در حال دوست داشتن قرار گرفته‌ام. می‌توانم کسی را نگران باشم و به خنده و گریه‌اش، خندان و گریان شوم. گویا در ابتدای راهی جدید ایستاده‌ام که هیچ نمی‌دانم به آن قدم خواهم گذاشت یا نه!  آشنایی که اندک اندک و پس و پیش‌وار پیش می‌رود و ختم به کجا شود، خدا داند! 
روزهایم نو شده، از ابتدای همین سال بود که کم کم به زندگی بازگشتم و از پژمردگی اندک اندک فاصله گرفتم و حال احساس می‌کنم آهسته آهسته شادابی سالهای دور در حال بازگشتن است!
-
آن دوست ندیده برایم آهنگی فرستاده و با این وصف دیوانه‌ام کرده: «نمی‌دونم چرا هر وقت این آهنگ رو گوش می‌کنم یاد تو میافتم»! 
-
نمی‌خواهم درگیر زندگی و تعهدی شوم و نمی‌دانم از جانم چه می‌خواهد ستاندن! ولی همین وجودش در گوشه‌ای از این دنیا برایم دنیایی است! 
-
دلم برای آرامش لک زده! خدایا یا نده یا نستان!

Wednesday, July 29, 2009

برگشتم

آدمی است دیگر!
گاهی محتاج است وبلاگی را بی‌نوشته حتی آپدیت کند!
چه می‌شود کرد؟

Friday, June 5, 2009

سرگشتگی

هر کسی برای خودش یه جور دیوونگیهای خاص خودشو داره. یکی با دود خودشو خفه می‌کنه، یکی سگ‌مستی، یکی روابط پرخطر و یکی هم با فشار بی‌قاعده‌ی کار و فعالیت جسمی و روحی و خلاصه هرکس مدل خودشو داره. یکی از این راههای دفع دیوونگی من راه رفتنهای طولانی در جاهاییه که بتونم خطر و حادثه رو دم گوشم احساس کنم مثل حاشیه‌ی یک بزرگراه که اتوموبیلها با آنچنان سرعتی زیاد و آنقدر فاصله‌ی کمی از کنارم می‌گذرند که هر عبورشان، بادی به موهایم می‌اندازد و بین عبور بی‌خطر تا تصادف پرخطرمان به قدر یک حرکت کوچک فرمان او یا پیچش پای من فاصله است!
اتفاقاتی در حال رخ دادن است که هر کدام به نحوی زندگیم را تحت تاثیر قرار خواهد داد؛ یکی بخشی از آن را تباه می‌تواند کرد، دیگری رفاهی اندک حاصل می‌دهد و آن یکی دیگر مسیر شغلی‌ام را تعیین می‌کند و آخری که شاید فکر و ذهن و روانم را شستشو دهد. اگر اعتقادی برایم مانده بود، دست تقدیر و خواست خدا را پیش می‌کشیدم و حال که در بی‌اعتقادی چادر زده‌ام، این بهانه‌های رفع تکلیف را هم از دست داده‌ام.
این سال، سال عجیبی خواهد بود و شاید مهم‌ترین سال زندگی‌ام. اینقدر اگر...آنگاه... پیش رویم نشسته که توانم بریده. گاه می‌دانم چه می‌خواهم و تنها سختیهایش بر ذهنم سنگینی می‌کند و گاه هیچ نمی‌دانم و درد بلاتکلیفی عجیب درد سنگینی است!
کم شده‌ام، گمانم کم و کمتر خواهم شد؛ کجا دانند حال ما، سبک بالان ساحلها!
هیچکس نمی‌داند و هیچکس نمی‌خواندم چقدر سرگشته‌ام!

Friday, April 24, 2009

TROY

Achilles: If I let you walk out of here, if I let you take him, it doesn't change anything. You're still my enemy in the morning.
Priam: You're still my enemy tonight. But even enemies can show respect.
--
گفتنی نیست؛ ناگفتنی هم نیست! کاش فقط همین یه جمله رو درک می‌کردی... ما که دشمن نبودیم... ولی حتی اگه دشمن هم بودیم...

Friday, February 27, 2009

غر غر

دو پاره که میشوی، هر پاره‌ای هویت نصفه و نیمه‌ای برای خویش پیدا میکند؛ کامل نیست؛ جامع نیست؛ حتی رفع نیاز هم نمی‌کند ولی هست! هر کدام راه خود را در پیش می‌گیرد اما هیچ یک به مقصد نمی‌رسند...
-
اینجا رو با تمام وجود دوست دارم. این وبلاگ حکم همون علقهای کنار مرداب رو داشت که وقتی داشتم در منجلاب فسردگی غرقه می‌شدم، دست انداختم و گرفتمش و آهسته آهسته خودمو بیرون کشیدم. جایی که انبوهی دوست خوب بهم بخشید که هر کدوم به شکلی کمکم کردند. اینجا رو دوست دارم هرچند خیلی فرصت برای به روز کردنش ندارم.
این رو بیشتر برای خودم نوشتم که وسوسه‌ی شوم تخته کردن این سرای مجازی رو سرکوب کرده باشم! گاه باید به خودم این چیزها رو گوشزد کنم!
-
روزای آخر سال امسال بدجوری پر از بار مالی بود و هست برام. از بدهی سنگینی که سررسیدش فرا رسیده و وامی که به هر دری زدم -به خاطر خشکی و بدطینتی رئیس بانک- جور نشد، بگیر تا مشکلات فاجعه بار مالی شرکتمون که بعیده بتونه حقوق معوقمون رو بپردازه -چه برسه به تسویه‌ی آخر سال و عیدی و پاداش- و مشکلی که در حساب و کتابهام به وجود آمد و ناچار حقوق یک هفته‌ام رو جرینگی گذاشتم وسط!
پریشب که میخواستم بیام خونه، نگاهی به کیف پولم کردم و دیدم دقیقا هیچی پول توی کیفم نیست! هیچی یعنی هیچی ها! حتی یه اسکناس صد تومنی پاره پوره! از توی کشوم قدر کرایه تاکسی پول خرد تونستم پیدا کنم! رسیدم خونه و ناچار به آخرین ذخیره‌ی مالیم که برای آخرین روزها نگهش داشتم، دستبرد زدم! خدا به داد شب عید برسه!
پول که نباشه، اعصاب هم نیست! به خاطر جور نشدن اون وام کذا، فرصت بسیار خوبی رو برای یه سرمایه گذاری کوچیک ولی خوش بازده از دست دادیم. خودم این وسط خیلی مهم نبودم ولی نومید کردن پدرم که شریک این ماجرا بود، خیلی برام دردناک بود. یک هفته مدارم غمگین و عصبانی بودم تا جایی که دیگه بریدم و گفتم نشد که نشد! به جهنم! یه چندتا فحش خارجکی حواله‌ی زمین و زمان کردم و سعی کردم بهش فکر نکنم. ولی هنوزم پدر رو که میبینم غصه‌ام میشه. به خاطر مشکل من، اون هم فرصتی که خیلی بیشتر از من براش مهم بود، از دست داد. خودش خوب میدونه که هر کاری تونستم کردم و به هر دری که میشد زدم ولی خب نشد. منم میدونم؛ ولی این دونستن دردی ازم دوا نمیکنه.
-
محیط کاری پر استرسی دارم. هر جورشو که بخواین! از روابط پیچیده‌ی عاطفی و انسانی گرفته تا مسائل بغرنج و بعضا لاینحل کاری! اولین تجربه‌ام در این فیلد جدید کاری که واردش شدم، کاملا وحشتناک و خسته کننده بود! بدیش اینه که هیچ کس هم آنچنان به فکر اصلاح این روند نیست. در محیطی که همه به چشم یک غریبه بهم نگاه می‌کنند، گیر افتادم و ناچار همه‌ی بار کار رو خودم به دوش می‌کشم. چندین بار بریدم و مصمم که از این محیط مزخرف -هرچند خوش آب و رنگ- بزنم بیرون ولی به خاطر رئیسم که به دلایل بسیاری بهش احترام می‌گذارم و دوستش دارم، ساکت شدم و منصرف از کناره‌گیری. فقط موندم حالا که اون هم داره از این سیستم میره، من تکلیفم چیه! رو در بایسی هم بدچیزیه ها!
-
امسال هم تموم شد. دقیقا سه هفته یعنی بیست و یک روز از سال باقی مونده. وقتی که سال داشت شروع میشد به خودم قول دادم که این سال سال تغییر خواهد بود ولی گویا زدم زیر قولم! نمیگم نخواستم یا نشد؛ معجونی از تنبلی و بدشانسی بود. فرصت خوبی رو از دست دادم و در واقع خودمو ارزون فروختم. پشیمون نیستم چون در عوضش تجربه‌ای گرون قیمت به دست آوردم. ولی روزهای رفته رو چه میشه کرد؟
سال دیگه خیلی اتفاقات قراره بیافته. اگرچه مثله همیشه‌ی زندگیم، هیچ چیز قطعی نیست! نمیدونم ضعف از منه یا شرایط و محیطی که درش هستم که همیشه باید روی لبه‌ی احتمالات و در دقیقه‌های آخر بازی قرار بگیرم.
-
یه زمانی اعتقاداتی داشتم که خودمو پشتش قایم میکردم و نفسی به راحتی میکشیدم، دو  ساله که خودمو از این چیزها خالی کردم و شخص خودمو مسئول مستقیم همه چیز می‌دونم.
فلسفه‌ی مذهب جز این نیست؛ مامنی برای قدری نفس تازه کردن در ماراتون زندگی، سلب مسئولیت و قراردادن جریان اتفاقات روی اوتوپایلت! گیریم دروغین باشد، باز هم خوش به حال معتقدین! زندگی بسیار راحت‌تری دارند! حداقل همچو منی این چنین پرسرعت به سوی فرسودگی پیش نمی‌تازند!
-
راستش رو که بگم، امروز بعد از مدتها یک دل سیر گودرخوانی کردم! جمعه و پیچاندن دور و بری‌ها و موسیقی لایتی که به آرامی جریان دارد. خواندن این همه غرغرهای دوستان، مرا هم به هوس انداخت!
-
امید که خوشی‌هاتان بیش از پژین باشد.

Wednesday, February 18, 2009

قلم

وقتی خیلی حالم گرفته است و اعصابم خرده، تنها چیزی که آرومم می‌کنه، عشق بازی با قلممه...  خودنویس، خودکار، مداد، ماژیک، گچ، زغال... هر چه که بود... می‌نویسم... هرچه که به ذهنم می‌آید... هر جا که شد... بعد نوشته‌ها را نابود می‌کنم. انگار که با عزیزی درد و دل کرده باشم و بعد برخیزد و از پیشم برود.
--
پ.ن.
این روزها زیاد می‌نویسم... بسیار زیاد...

Wednesday, February 4, 2009

تقویم تاریخ

امروز پانزدهم بهمن ماه هشتاد و هفت؛ مصادف با هفتم صفر هزار و چهارصد و سی هجری قمری و سوم فوریه دو هزار و نه میلادی. (با یک روز تاخیر/ گواهی پزشکی ضمیمه است!)
هشتاد و نه سال پیش در چنین روزی، نازشانلی‌خاتون فرفرنشان در قریه‌ی کوچکی در ولایت وبلاغیه چشم به جهان گشود. درباره‌ی تاریخ دقیق تولد ایشان روایتی هست که در کتاب «فی الاحوال المولدان الفرفریه» آمده: «پس با سه روز تاخیر به ملک زادگاه فرود آمد و این از آن سبب بود که چون می‌خواست سوار بر لک لک خویش به وقت موعود بر مهرآباد فرود آید، امامی از راه آمده و جماعت به کل بلد به حال دس دس. چونان غرور خویش به این هلهله جریحه دار دید، سر خر بگرداند و به هفت دریا سفر کرد و در میانه‌ی راه لک لک‌اش مصدوم گشته به جزیره‌ی گمشده‌گان به جبر پایین نشست. چندی به آن دیار مغروقین سیر و نظر کردی و دور از نظر پر حذر، حتی قدری هیزنظر همی کردی و عاقبت گرفتار وسوسه‌ی دجالین محبوس، سجل به جاعلین سپرده و نام مبارک «نازشانلی خاتون» را به مجعول نام فرنگی مآب «ویدا ویواییان» جعل نمود و چون سه بگذشت، چماقی فرنگی که خود «بیسبال بت» می‌خوانندش، از آن جماعت ملا نموده با آن بر فرق چش لک لک همی کوبانیده و سرانجام به منزل همی فرود آمد».
روایت دیگری نیز هست که در «شرح الاحوال آل آل‌استار» آمده: «چون به دوازدهم و هنگام رجعت رسید، جمعی همه منتظر و به آخرین دم، نازشانلی خاتون که عهد همی کرده بود به سر وقت سر رسیدن، چارقد خویش مخدوش یافت و تا هیزم بیابد و هیزمها زغال کند و زغالها به اتوی زغالی بریزد و چارقد خویش مناسب احوال روزگار کند، سه روز بگذشت و این عادت نیک وفای به عهد از همان دم نخستین در احوال این جوهر دیر همه نمایان بود».
البته جمیع کارشناسان روایت اول را معتبرتر می‌دانند چون به هر دو سئوال اساسی در خصوص این بانوی بزرگوار یک جا جواب داده است.
همچنین روایتی هست در خصوص چگونگی تغییر نام نازشانلی خاتون در ادبیات شفاهی اهالی روستای فرفرستان که سینه به سینه و نسل به نسل میان آنان منتقل شده و بیان آن خالی از لطف نیست...
-
هی! ویداهه! تولدت مبارک!
--
اینقدر سرم شلوغ بود این چند روز که نگو و نپرس. این متن رو هم در تایم نهار و توی ماشین نوشتم ولی فرصت نشد تکمیلش کنم! اول می‌خواستم به کل بیخیالش شم ولی دلم نیومد؛ حتی کار نصفه هم بهتر از هیچ کاریه!

Friday, January 16, 2009

تصادف

دیشب مورخ بیست و ششم دی ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت حدود ساعت بیست و یک، طی حرکتی مسخره و خنده‌دار اولین تصادف رانندگی عمرم را آن هم با پراید بابای کچلو تجربه نمودم! باشد که در تاریخ ثبت گردد!
مکان: ورودی فرعی به اصلی خیابون سر کوچه‌مون دقیقا همون سربالایی خفنه!
نحوه‌ی تصادف: پر گاز از فرعی به اصلی وارد و به تاکسی کوبیده و سپس با کج کردن فرمان به جدول سابیده و متوقف شدم!
علت تصادف: پیشامده دیگه! گیر ندید!
--
تجربه‌ی جالبی بود! پر از استرس! ولی خب از حیث روحی آب‌بندی شدم! دیگه از تصادف هم نمی‌ترسم! 

Monday, January 5, 2009

تکبیر

با افتخار اعلام می‌کنم:
به سلامتی و میمنت
طی آزمونی صف‌شکنانه نخستین امتحان این ترم پیروزمندانه به لعنتی رفت!

Friday, January 2, 2009

مو قشنگ

دلم میخواد دوباره موهام رو بلند کنم. نه اونقدر بلند که دخترونه باشه، نه! مثل سالهای دبیرستان که همه بهم میگفتن مو قشنگ! مثل همه‌ی وقتایی که از دست ناظم قیچی به دست فرار می‌کردم!  -یه بار گیرم انداخت! جلوی موهام رو کجکی زد! مجبور شدم برم حسابی کوتاهشون کنم!- مثل اون وقتا که صبح به صبح یک ربع ساعت وقت میزاشتم و فرقم رو درست از وسط باز می‌کردم!  مثل اون زمون که وقتی موهام رو کوتاه میکردم میبایست به پنجاه نفر جواب پس بدم! یادش بخیر، یادش بخیر... یعنی اینقدر پیر شدم؟

Thursday, January 1, 2009

سوختن

در آتش تب می‌سوزم و هذیان‌وار نام تو رو زمزمه می‌کنم...

Saturday, December 27, 2008

بغل

دم غروب که داشتم از سر کار برمی‌گشتم خونه، یه ماشینه رو دیدم پر مسافر که درست لبه جدول که جوب نسبتا بزرگی هم داشت پارک کرده بود. در ماشین باز بود و دخترک چهار پنج ساله‌ای آن سوی جوب ایستاده بود و برادر دو سه ساله اش را ترغیب می‌کرد که "برو روی لبه ی جوب بعدش بپر بیا پیش من!" ولی پسرک می‌ترسید. همین طور که نزدیکشون می‌شدم در ذهنم می‌گشت که برم و پسر کوچولو رو بغل کنم بزارمش این ور که مامانش اینا هم بتونن پیاده شن ولی خب یه کوچولو هم دلهره داشتم که مامانش اینا بهشون بربخوره و فکر بد کنن و از این حرفها!
به چند متری‌شون که رسیدم، مامانه گفت: "صبر کن! میوفتی! بزار از این آقا خواهش کنیم کمکت کنه" و منم خوشحال رفتم جلو و گفتم "عمو جون، بیا بغل من!" اونم دستای کوچولوش رو حلقه کرد دور گردنم و سپاسگزارانه اومد بغلم. گذاشتمش اینور جوب و رفت پیش خواهرش. مامانش گفت: "مرسی برادر" ولی فکر کنم یادم رفت بگم "خواهش می‌کنم!" و خوشحال و خندون، شلنگ انداز راهمو گرفتم و رفتم!
-
باید تجربه کرده باشید که بفهمید چه آرامشی هست در آغوش گرفتن یه موجود کوچولوی پاک و معصوم و چه لذتی دارد تماشای سپاسگزاری در چشمان براقش!

Saturday, December 20, 2008

آشتی

با آبجی کوچیکه که هرجوری حساب کنم بین خواهر و برادرام عزیزترینمه، الکی الکی سه ماه بود که قهر بودیم و حرف نمیزدیم. یعنی من دعواش کردم و اون قهر کرد و دیگه حرف نزد و جفتمون هم یک دنده و لجباز؛ بیخودی این قهره سه ماه طول کشید! از طرفی با این که قهر بودیم حسابی هم هوای من رو داشت و مثلا کارت اینترنتم که تموم شده بود، رفته بود برام کارت خریده بود گذاشته بود روی میزم! حالا کلی هم دلمون واسه هم تنگ شده بود و چه عذابی که کسی که دوستش داری کنار دستت بشینه ولی نخوای نگاهش کنی و باهاش حرف بزنی!
امشب که برمی‌گشتم خونه دیگه دیدم راستی راستی خسته شدم! همین که رسیدم خونه و حال و احوال کردم وقتی داشتم میرفتم در حالی که داشت از رو به روم رد میشد دستش رو گرفتم و آوردمش توی اتاق و گقتم: «دیگه خسته شدم! قهربازی بسه!» بعدش دو دقیقه به هم مشت و لگد پروندیم و توی سر و کله‌ی هم زدیم و آشتی!
--
بدجنس خیلی محکم مشت زد بهم! قفسه‌ی سینه ام درد گرفت! ولی خوشحالم در حد تیم ملی! هیچیمون به آدمیزاد نرفته و هیچی قشنگتر از این نیست!

Friday, December 12, 2008

بازی ترسها

ویدای بازیگوش مرا هم به بازی گرفت و مصمم که سر از ترسهایم درآورد! منم که مظلوم! ناچارم تن به بازی بسپارم!
-
بزرگترین ترسم اینه که روزی بیاد و دیگه دوست نداشته باشم خودم باشم. اینقدر پست و پلشت شده باشم که دیگه تحمل خودم رو نداشته باشم. هر مشکل و بلایی که سرم بیاد رو می‌تونم به اتکای ایمانی که به خودم دارم پشت سر بگذارم ولی اگه دیگه خودم رو نداشته باشم، یعنی مردم، تموم شدم و این دیگه قابل برگشت نیست.
می‌ترسم که ناخواسته به کسی آسیبی برسونم، خواه این آسیب جسمی باشه مثل اینکه به جای ویدا نشسته باشه پشت رل و بزنم به یه موتورسوار و...! خواه با حرفی و نگاهی و هر حرکت دیگری، دل کسی رو بشکنم.
می‌ترسم که روزی زمین‌گیر شم و محتاج کمک دیگران. آدم مغروری هستم که خیلی کم کمک می‌گیرم از دیگران و بیشتر وقتها هم این کمک خواستن نه از روی نیاز یا تنبلی که صرفا برای برقراری ارتباط با دیگرانه. اگر روزی محتاج دیگران شم، نمی‌دونم چیکار کنم! شاید به کل از همه دنیا بریدم و برای همیشه از نظرها غائب شدم!
می‌ترسم روزی که به عشق و آرامشی که آرزوش رو دارم رسیدم به یکباره همه‌اش رو در چشم بر هم زدنی از دست بدم. اینقدر از این یکی می‌ترسم که گاهی میگم اگه قراره چنین بلایی به سرم بیاد، اصلا بهتره از اول نداشته باشمش!
و بلاخره می‌ترسم کسی رو به این بازی دعوت کنم!

Monday, December 8, 2008

سیاست کاری

به زبون آدمیزادی بهش گفتم: «آقای الف! این برای من در حکم توهینه! من به رسم دوستی اومدم اینجا و بنا به احترامی که واستون قایل هستم حتی یک کلمه هم در مورد مسائل مالی باهاتون صحبت نکردم و ریش و قیچی رو به دست خودتون سپردم ولی این مبلغی که برای من نوشته شده خجالت‌آوره! از صدتا فحش واسم بدتره!»
به زبون بی‌زبونی بهم حالی کرد: «پژین جان! من خودم هم می‌دونم که این حقت نیست و کمه و... ولی من به قصد این پیشنهاد رو دادم که زبون یه سری رو کوتاه کنم. میم رو دیدی؟ داره میزاره میره! ب هم همین روزا رفتنیه! تو هم نگران نباش! من برای اینجا برنامه دارم. باید سیاستهام رو یکی یکی اجرا کنم. تو هم صبر کنم، درستش می‌کنم!»
-
از من مرام گذاشتن و صبح تا شب به قدر دو نفر کار کردن، از او سیاست کاری و مرا قربانی اعمال برنامه‌های خویش کردن! رسم روزگار این است!

Sunday, December 7, 2008

شاخ خر

یکی از معایب بزرگ من اینه که هر وقت میبینم یکی رو ضعیف‌کش کردن و یه جورایی توی سرش می‌زنن، فوری میرم و دستش رو می‌گیرم و ازش حمایت می‌کنم و واسش شخصیت می‌خرم غافل از اینکه شاید "لازم بوده که اون فرد، توسری‌خور باشه!"
باز دوباره دچار همون مشکل قدیمی شدم! یکی بیاد این رو تو گوش من فرو کنه: «به خدایی خدا، خدا خودش خر رو خوب می‌شناخت که بهش شاخ نداد!»