Showing posts with label Book. Show all posts
Showing posts with label Book. Show all posts

Monday, December 14, 2009

وجود یا نیاز؟

"برای کسی که احتیاج دارد به چیزی تعظیم کند و به ستایش بپردازد چه فرقی می‌کرد که اسمش چه باشد. کافی بود که مردم چیزی داشته باشند که برای او به دعا و نماز و ستایش بپردازند!"
(نگاهی به تاریخ جهان - جلد اول/ جواهر لعل نهرو/ ترجمه محمود تفضلی/ موسسه انتشارات امیرکبیر/ چاپ هفتم 1361/ ص150)

Saturday, April 11, 2009

حرص

«...و بعد زنک سیاهی گذشت که یک چشمش اصلا سیاهی نداشت؛ و در چنان صورتی بدجوری فریاد سفیدی می‌کشید. داد می‌زد که بی‌شوهر مانده. امان از وقتی که به مرد حریص باشی و مجبور هم باشی که از یک چشم به دنیا نگاه کنی!» (جلال آل احمد/ خسی در میقات/ چاپ دوم-1357/ انتشارات امیرکبیر/ ص66)

Wednesday, February 13, 2008

كتابهاي ناتمام

دوست عزيزم پنگوئن لطف كرد و مرا به بازي «كتابهاي ناتمام» دعوت كرد. وظيفه‌اي است كه بايد به انجامش رسانم. با كمال ميل.
توضيح واجب و ضروي آنكه هرچه به نظر انسان كتابخوان و اهل مطالعه‌اي مي‌آيم، متاسفانه كم مطالعه‌ام و بيشتر آنچه بايد هر كتابخواني بخواند را نخوانده‌ام. دردي بر وجودم و سرعت اندك مطالعه، بزرگترين آفت كه بدان مبتلايم. گفتم كه بدانيد آنقدرها هم حرفه‌اي نيستم. اعترافي نزد دوستان بدانيدش!
-
شايد مهمترين كتابي كه هميشه خواستم بخوانمش و نتوانستم «قرآن» بوده. يكي از همكاران سابق كه اكنون در يكي از سازمانهاي ديني مشغول به كار است، يك جلد قرآن كاملا فارسي برايم هديه آورد حدود دو سال پيش. كتاب را دم دست گذاشتم و هر از گاهي ورقي مي‌زنم ولي متاسفانه به طور متمركز هنوز نتوانستم بيشتر از يك جزء آن را بخوانم.
«اناجيل اربعه» نيز ديگر كتابي است كه از مردي بزرگ و رئيسي به غايت محبوب و دوست داشتني هديه گرفتم و به خاطر نثر سنگين و غامضش هيچگاه بيش از دو حكايت نتوانستم پيش روم. گمانم عذر اين يكي موجه تر باشد تا قرآن فارسي خوش نثر و روان.
كتاب بعدي هم ربطي به دين دارد و عجيب كه هرچه مشتاق مطالعه در باب اديانم، در خواندنشان ناكام مي‌مانم! «تاريخ جامع اديان» كتابي كه به خواندنش حرصي عجيب دارم و اما نمي‌توانم پيشش برم! هنوز در مذاهب هندم و اين تازه آغاز اديان است!
«ابلوموف» گمانم معروفتر از آني باشد كه بايد باشد. تا صفحه ي صد كتاب را گمانم يك ماهه خواندم و تا بحال هيچ كتاب غيردرسي را آنچنان خواب آور نديدم! از خيرش گذشتم! مگر قرارست هر كتابي را كه گفتند خوب است، من هم بخوانم؟!
تمامي كتابهاي شعر! هيچ كدامشان را نتوانستم كامل بخوانم! نه ديوان حافظ، نه بوستان و گلستان سعدي -گلستان سعدي در زمره‌ي شاهكارهايي است كه قبولشان دارم- و نه حتي ديوان غزليات شمس كه بعض اشعارش ديوانه ام مي‌كند!
«سفر دروني» رومن رولان را معلم ادبياتم هديه‌ام داد. رفيق گرمابه و گلستان بوديم. برايم امضايش كرد و نوشت كه «درنيافتش». هر چه كردم اين كتاب را بخوانم نشد كه نشد. به او گفتم، من هم نتوانستم درش يابم!
...
اينها مهمترينها بود و بسياري كتاب ديگر كه مي‌خواهم بخوانم و نشده يا نتوانستم. بماند. قاعده اين است كه من نيز دوستاني را به اين بازي دعوت كنم ولي نمي‌خواهم اين بار چنين كنم. از ترفند پسر فهميده با حفظ حق كپي‌رايت ايشان (!) استفاده كرده و اعلام مي‌دارم، هر دوستي كه براي اين مطلب كامنت بگذارد، به اين بازي دعوت است.

Wednesday, June 20, 2007

بادبادك‌باز

دو سه سالي مي‌شد كه به شدت از كتاب خواندن وا مانده بودم. دردي بود و حسي غريبانه ليك گويي ميل به خواندن داستان و غرق شدن در فضايش از دستم رفته بود. چند وقتي است اما شروع كردم به از نو خواندن. حس خوشايندي است. آلامي است بر روزمره‌گي هر روزه‌ام.
-
هفته‌ي پيش «بادبادك‌باز» نوشته‌ي «خالد حسيني» را خواندم. دندانپزشك افغاني امريكا نشين در اولين رمان خود، زندگي مردم كشورش و سير اتفاقات و حوادث در افغانستان را آنچنان زيبا و صميمي روايت مي‌كند كه براي باري ديگر و بعد از سالها كتاب در دستم باقي ماند و چشمان خسته‌ام نتوانستند مجابش كنند كه ديگر بس است، باقي به روز ديگر.
ما و افغانها در دسته‌بنديهاي رايج، كمابيش همزبان فرض مي‌شويم و اين حقيقت كه هر دو از يك قوم واحديم و پيوند تاريخي و فرهنگي فراوانمان، براي من فارسي زبان حسي از همزادپنداري غريبانه را رقم زد. حوادث و اتفاقاتي كه براي اين قوم افتاده و آنان را چنين آواره و دربه در و مجبور به زندگي اينچنيني كرده؛ حال مي‌توانم دردشان را بفهمم و با نگاهي جز نگاه معمول به يك افغاني پست و بدبخت كه نگاه رايج ما ايرانيان است، بدانان بنگرم. در يك جمله خلاصه كنم، داستان سواي همه‌ي زيباييهاي ادبي‌اش، نگرش و انديشه‌هايم را نيز تكاني داد.
هيچ از داستان نمي‌گويم تا آنان كه هنوز آن را نخوانده‌اند هيچ پيش فرضي نداشته باشند و خود آهسته آهسته در قصه فرو روند.
الان كه نام كتاب را گوگليدم، متوجه شدم فيلم آن نيز ساخته شده و همين نوامبر گذشته اكران شده است. در زير تعدادي از پيوندهاي خواندني را ليست مي‌كنم تا اگر خواستيد نگاهي بياندازيد:
سايت شخصي خالد حسيني
بادبادك‌باز در آمازون
بادبادك‌باز در ويكيپديا
صفحه‌ي مربوط به فيلم بادبادك‌باز در آي‌ام‌دي‌بي
اين هم مطلب خوبي است از سايت هم‌ميهن درباره‌ي رمان جديد خالد حسيني.
--
عجب نوشته‌ي درب و داغاني شد!