Showing posts with label Religion. Show all posts
Showing posts with label Religion. Show all posts

Monday, December 14, 2009

وجود یا نیاز؟

"برای کسی که احتیاج دارد به چیزی تعظیم کند و به ستایش بپردازد چه فرقی می‌کرد که اسمش چه باشد. کافی بود که مردم چیزی داشته باشند که برای او به دعا و نماز و ستایش بپردازند!"
(نگاهی به تاریخ جهان - جلد اول/ جواهر لعل نهرو/ ترجمه محمود تفضلی/ موسسه انتشارات امیرکبیر/ چاپ هفتم 1361/ ص150)

Tuesday, May 26, 2009

God almighty

"By the way I say this guy, because I firmly believed looking at these results, that if there is a god, it has to be a man! No woman could or would ever fuck things up like this!"

Wednesday, March 11, 2009

نی‌نوا


کم نیستند چیزهای خوب و ستودنی که چون خیلی بد و نابه‌جا به خوردمون دادن، زیبایی و ارزش‌شون نه تنها به چشم‌مون نیومده، که یه جورایی ازشون بی‌خود و بی‌جهت بدمون میاد. (ارجاع میدمتون به اون پست کمانگیر عزیز درباره‌ی اذان که الان چون آفلاینم نمی‌تونم لینکشو اینجا بزارم!)
-
امشب و در واقع همین الان دارم به آلبوم نی نوای حسین علیزاده گوش میدم. همون آهنگایی که در بچگی شرطی شده بودیم، وقتی پخش میشن یعنی غصه! یعنی عزا! رنگ سیاه در تلویزیونی که جز سیاه و سفید رنگ دیگری هم نداشت! یعنی کارتون بی کارتون! یعنی به جای یک ساعت برنامه کودکی که چند ماه در سال هم یه تیکه اش فدای پخش اذان میشد، باید آخوند میدیدیم!
امشب زیبایی نوا و ناله‌ی نی رو کشف کردم؛ نوایی که لزوما غمگین هم نیست.
-
همین!

Sunday, January 25, 2009

دیوار

In Jerusalem, a female CNN journalist heard about a very old Jewish man who had been going to the Wailing Wall to pray, twice a day, everyday, for a long, long time. So she went to check it out. She went to the Wailing Wall and there he was!

She watched him pray and after about 45 minutes, when he turned to leave, she approached him for an interview.

"I'm Rebecca Smith from CNN. Sir, how long have you been coming to the Wall and praying?"

"For about 60 years."

"60 years! That's amazing! What do you pray for?"

"I pray for peace between the Christians, Jews and the Muslims. I pray for all the hatred to stop and I pray for all our children to grow up in safety and friendship."

"How do you feel after doing this for 60 years?"

"Like I'm talking to a fuckin' wall."

Monday, August 25, 2008

دختر کوچولو

وقتی توی خیابون این دخترهای کوچولو موچولوی دو سه ساله رو می‌بینم که از همین سن و سال به تربیت خانواده‌شون لباسهای به شدت متبرج(!) می‌پوشند، کلی ناراحت میشم و از شما چه پنهون عذاب می‌کشم!
آخه یکی نیست به بابا ننه‌ی اینا بگه که شما که از این سن و سال بچه رو اینطور متبرج بار میارید، هیچ فکرش رو کردید، چند صباح که بزرگتر شد دیگه هیچ مدله نمی‌تونید جلوش رو بگیرید؟ نمی‌گید گناه داره؟!
حالا گناه و دین و مذهب به جهنم... نمی‌گید بچه‌های به این خوشگلی و سفیدی و ناز و مامانی رو اینطوری لخت و پتی میارید تو چشم مردم، ممکنه مردم نظر تنگ باشن و چشم‌شون بزنن؟ نمی‌گید خدای نکرده نظر بیان؟!
حالا چشم شور مردم و خرافات به جهنم... بابا تو رو خدا این طفلیها رو اینطوری نیارید زیر آفتاب! این آفتاب بی‌پدر و مادر تابستون پوست کرگدن رو هم آب می‌کنه چه برسه به پوست ظریف و نازکتر از برگ گل بچه‌ها. این لباسای بندینکی و کوتاه و اینا مال آفتاب ملایم بهاره نه آتیش سر ظهر تابستون. چرا اینقدر نفهمند مردم؟
-
امروز ظهر داشتم از توی خیابون رد میشدم، زیر آفتاب داغ ساعت یک ظهر، یه دختر کوچولوی نازی رو دیدم که شاید ته تهش دو سالش بود. این خانوم خوشگل با لباسی به شدت متبرج یعنی یه پیرهن کوتاه تا زانو، از اینایی که بالاش بندینکیه و بی آستین! دست در دست مامانش از روبروم رد می‌شد ولی طفلی کاملا از سرخ و سفیدیش معلوم بود که احوالات خوبی نداره! احتمال اول و اسلامی این بود که از شرم پوشیدن چنین لباس متبرجیه که چنین چهره‌اش گل انداخته و از خجالت، دست کوچولوشو بالای صورتش گرفته بلکه خدای آسمانها کمتر ببیندش و براش گناه یادداشت کنه! ولی احتمال عقلانی و انسانی اینکه: آخه مادر نفهم! مادر ایکس! مادر ایگرگ! باید بچه‌ی طفل معصوم رو اینطوری تو گرمای وحشتناک سر ظهر بیاری تو خیابون؟ بچه از شدت گرما همه‌ی صورتش گل انداخته بود. تمام تلاشش رو می‌کرد که با دست آزادش، با اون دست سفید و کوچولوش، یه جوری مانع رسیدن آفتاب به سر و صورتش بشه. آخه مادر احمق!...
فکر کن اشعه‌ی مرئی نور خورشید که اینقدر بچه رو اذیت میکنه، دور از جونش، فرابنفش خورشید چه بلایی به سرش میاره. آخه نقصان عقل و فهم تا کجا؟
این بچه باید یه لباس کاملا پوشیده ولی نازک تنش می‌بود با یه کلاه نقاب دار روی سرش که اینطور اذیت نشه. هر چی فکر می‌کنم این مردم با چه فکری و با چه هدفی بچه‌های مثل دسته گلشون رو اینطوری عذاب میدن، نمی‌فهمم.
-
خیلی عصبانی شدم! خیلی خیلی! و از همه‌تون میخوام که در این عصبانیت من شریک بشید و هرجا مورد مشابهی دیدید تذکر بدید! اسمایلی گشت ارشاد!
عقده‌های خودتون رو سر بچه‌ها خالی نکنید! گور پدر محدودیت و مصونیت و... با سلامتی بچه‌هاتون بازی نکنید!

Friday, June 6, 2008

مزخرف‌گویی

خیلی حالم جالب نیست. تازه از مجلس ختم خواهر جوان همکارم -حدودا بیست و سه یا چهار سالش بوده- برگشتم. ناراحتی و غصه یک طرف، سردرد طرفی دیگر، استرس دو تا امتحانی که فردا دارم، طرفی دیگرتر و عصبانیت از آخوندی که نیم ساعت چرت و پرت گفت، معجونی از ناخوشی برایم ساخته.
قصد توهین به قشر، گروه یا به قولی لباس خاصی را ندارم که پیوسته می‌گویم، اگر یکی از جماعتی بد شد، معنی نمی‌شود که همه‌ی آن جماعت را بد ببینیم. ولی در هر مجلس ختمی که شرکت کردم، جز چرت و پرتهای بی ربط و پرت و پلا، چیز دیگری از آخوند مجلس نشنیدم. این عزیزان! حدیث جعل می‌کنن، روایت می‌سازند، کشته را شهید و شهید را کشته می‌کنند، آسمان را به ریسمان می‌بافند و هرچه از مزخرفات و خزعبلات که به ذهن می‌رسد بیان می‌کنند و آخر سر به خاطر نیم ساعت وراجی حقوق یک هفته‌ی یک کارگر زحمتکش این جامعه را با منت پذیرفته، کیسه‌ی خرما و میوه و شیرینی‌شان هم تحویل گرفته و رفع زحمت می‌کنند. نمی‌دانید مردک امروز چه چرت و پرتهایی گفت. از فاطمه‌ی زهرا ترمیناتور ساخت و به علی نقش مرد بی‌غیرت را سپرد. جالب اینجا که هرچه می‌کرد داستانش تاثیرگذار باشد و کسی حداقل ادای گریه کردن را درآورد، افاقه‌ای نکرد و ناچار هی چاشنی را بیشتر می‌کرد که "سیصد نفر وقتی در را شکستند، حضرت فاطمه‌ی زهرا نه تنها لای در و دیوار ماند که بعد زیر دست و پای آنها له شد و اونها از روی دختر پیامبر رد شدند و رفتند علی را دست بسته آوردند و کشان کشان با خود بردند" ...
امیدوارم زندگان من اینقدر عقل و شعور به سرشان باشد که به وصیتم عمل کنند و برایم هیچ مجلسی نگیرند که لااقل روحم در شب قبر مجبور نشود باز حرص بخورد و لازم نباشد فحش و ناسزا نثار سنگ لحد و کرمهای خاکی دور و برم کنم!

Sunday, May 11, 2008

اقلیت

با دوست عزیزی آشنا شدم که جزو اقلیتهای مذهبی بود. بعد از کمی حال و احوال و پیش از اونکه خیلی دوستی‌مون بخواد محکم بشه بی مقدمه گفت:
- ببین من ... هستم ها! اگه میخوای باهام صحبت نکنی همین الان بگو
- داری فحش میدی‌ها!...
با چند تا جمله‌ی کوتاه، درست و حسابی بهش تفهیم کردم که به هیچ وجه برام مهم نیست که دین و مذهبش چیه و مهم اینه که آدم خوبی باشه و از این حرفها. ولی خب مثله همیشه قضیه در ذهن خودم ادامه پیدا کرد. «ببین چقدر ما مردم او رو که یکی از هموطنانمون ولی با نظری متفاوت از ما بوده رو اذیتش کردیم و باهاش بد برخورد کردیم که هنوزم که هنوزه با اینکه چند ساله از ایران رفته، خاطره‌ی اون برخوردهای بد از ذهنش پاک نشده و همچنان ناخودآگاه خودش رو...»
اینجور جاهاست که از دینم، مذهبم، ملیتم و از هرچه به واسطه‌ی این فرهنگ بهم تعلق داره، شرمنده میشم.

Saturday, July 21, 2007

درس اخلاق

همكاري داريم كه پسر فوق‌العاده ساكت، آرام، مودب و وارسته‌اي است؛ مومن است و ايمانش در عملش نيز نمايان است. براي مثال اگر آهنگي ايراني را از شبكه دانلود كنيم و به او بدهيم، اول مي‌پرسد كه در بازار ايران منتشر شده يا نه. جواب هر چه باشد تشكر مي‌كند و آهنگ را گوش مي‌كند. چه از آن خوشش بيايد و چه نه، اگر آهنگ در بازار منتشر شده باشد، مي‌رود و كاست يا سي‌دي آن را مي‌خرد و آن را به كسي هديه مي‌دهد. مي‌پرسيم چرا اين كار رو مي‌كني؟ تو كه آهنگ را داري ديگر چرا برايش پول مي‌دهي؟ و جواب مي‌دهد كه اولا براي رعايت حق كپي رايت و ثانيا براي آنكه صاحب اثر راضي باشد. اگر هم منتشر نشده باشد، كه فعلا هيچ ولي اگر روزي منتشر شود مي‌رود و يك نسخه‌اش را براي حلال بودي كارش خريداري مي‌كند.
--
قضيه شايد كمي مسخره به نظر آيد و خنده‌دار، ولي برايم درس اخلاقي است. گرچه خودم هيچگاه چنين نخواهم كرد ولي همين كه بدانم در اين روزگار كثيف، هنوز هم آدمهايي هستند كه چنين حلال و حرام را حرمت مي‌نهند، خوشحال مي‌شوم.

Monday, April 16, 2007

از بنگلادش

...تعريف را پيش ايشان روشن كردم كه يكسري علما در بنگلادش وجود دارد و قبول ندارند صحابه رسول مي تواند اشتباه كند، ايشان خنديد. گفتم كه خيلي چيزها را اگر بخواهم در بنگلادش از تاريخ بگويم در آنجا گلوي من را خواهند بريد. اما يك مقدار را براي شما تعريف مي كنم. قضيه معاويه، يزيد و كربلا را و قضيه حضرت فاطمه(س) را توضيح دادم و ديدم كه ايشان گريه مي كنند. پرسيد كه شما از كجا آمديد و چه كار مي كنيد، گفتم كه من در ايران هستم و در آنجا درس مي خوانم. راجب ايران سؤالاتي پرسيدند و گفتند كه اوضاع داخلي چطور است و شنيدم حضرت علي را به عنوان پيامبر قبول دارند، من خنديدم و گفتم كه كم‌كم جواب همه سؤالات شما را خواهم داد. به ايشان گفتم كه شيعيان حضرت علي را پيامبر نمي دانند و حديثي كه از حاج آقا... شنيده بودم را برايشان ترجمه كردم كه انا عبد من عبيد محمد و گفتم كه عقيده شيعه اين است، ايشان تعجب كردند و گفتند كه چرا در كشور ما بر عليه شيعه اينقدر اتهام وجود دارد، گفتم كه اين بحث خيلي طولاني است اما مختصري برايشان توضيح دادم و براي ايشان جالب بود و گفتند كه آمريكا ايران را تهديد مي‌كند و اگر آمريكا به ايران حمله كند، ايران توانايي مقابله با آمريكا را دارد؟ گفتم نمي‌دانم توانايي دارد يا نه ولي اين طبيعي هست كه وقتي شما من را مي زنيد من حداقل تا جايي كه توانايي دارم دفاع مي‌كنم. طبيعي است كه ايران هم همين كار را مي‌كند، ضمن اينكه ايراني ها خصوصياتي دارند كه در هيچ كشور ديگري وجود ندارد و اينكه رهبري دارند كه اگر فتوا بدهد جهاد واجب است و بايد بر ضد استكبار و آمريكا بايستيد همه افراد از مسن ترين افراد تا بچه‌هاي خيلي كوچك همه اين كار را مي كنند. اينها رهبر را قبول دارند لذا 70 ميليون جمعيت ايران آموزش نظامي مي‌بينند و براي آمريكا آسان نيست كه بخواهد به چنين كشوري حمله كند. ايشان خيلي تعجب كرد و به ايران علاقه زيادي نشان دادند گفتند كه دنبال رئيس جمهور ايران رفتند و اگرچه آنها شيعه هستند و من سني، اما رئيس جمهور فعلي را از عمق دل دوست دارم و ايشان تنها كسي است كه در مقابل آمريكا و اسرائيل ايستادند و صراحتاً حرف خود را گفتند و اگر دو يا سه كشور مسلمان اينطور بودند آمريكا و اسرائيل و انگليس توانايي اينكه در مقابل مسلمانان كاري كنند را نداشتند و جهان حاضر كساني مانند احمدي نژاد را مي خواهد. گفتم براي من جالب است و گويا شما اطلاعات از ايران داريد، گفتند كه بله من از اينترنت، راديو و تلويزيون اطلاعاتي كسب كرده‌ام...

Friday, March 9, 2007

شيعيان يمن

...مراجعه تعداد بي‌شماري از شيعيان زيديه يمن و بالاخص از منطقه «صعده» براي تهيه كتب ادعيه و ساير كتاب‌هاي شيعي بود كه با توجه به درگيري‌هاي دولت يمن با زيديه به رهبري «حسين حوثي» به اتهام همكاري با ايران، حائز اهميت مي‌باشد. اين درگيري‌ها به بيش از دو سال قبل بازمي‌گردد كه دولت يمن با توطئه عواملي از حزب بعث عراق و وهابيت يمن، حسن حوثي از فعالان زيديه در منطقه صعده را كه شعار مرگ بر آمريكا و مرگ بر اسرائيل را در مساجد و گذرگاه‌هاي صعده برافراشته بود و عكس‌هاي سيدحسن نصرالله به عنوان سمبل مقاومت در برابر اسرائيل را در انتخابات سال 1382، بالا برده بودند، متهم به همكاري با ايران نموده و با حملات شديد زميني و هوايي و استفاده از كليه ابزارهاي جنگي قصد نابودي اين جريان را داشتند ليكن پس از دو سال درگيري و مقاومت شديد حوثي و پدرش بدرالدين حوثي، جنگ با وساطت علما و بزرگان ذي‌نفوذ يمن به پايان رسيد. هرچند حسين حوثي احتمالا در اين درگيري‌ها كشته شده و پدرش بدرالدين حوثي با به دست گرفتن زمام امور درگيري‌ها را پس از مدتي به پايان برد لكن اين مقاومت برگ زريني بر دفاع زيديه از كيان و عقايدشان افزود و دولت يمن پس از تحمل شكست فاحش، تن به مصالحه داده و رهبران و طرفداران حوثي را از زندان‌ها آزاد و از منطقه عقب‌نشيني نمود.
بدرالدين حوثي از علماي بزرگ زيديه يمن مي‌باشد كه چندين سفر به جمهوري اسلامي داشته و تعدادي از كتاب‌هاي وي در دفاع از عقايد شيعه، توسط مجمع جهاني اهل‌بيت(ع) و ساير مراكز فرهنگي، به چاپ رسيده بود. و فرزندش حسين حوثي متهم به داشتن روابط با حزب‌الله لبنان بود. اتهام واهي وابستگي حسين حوثي و پدرش به جمهوري اسلامي ايران تنها بهانه‌اي بود براي تضعيف زيديه در يمن كه با اكثريت نسبي خويش در اين كشور و داشتن قدرت قبيله‌اي و سلاح و تسلط بر بخش عمده‌اي از كشور، خطري استراتژيك براي دشمنان تشيع و محبان اهل‌بيت(ع) به شمار مي‌آمد. لكن اين حملات و درگيري‌ها و اتهام‌هاي مكرر دولتمردان يمن عليه ج.ا.ا سبب گرديد، زيديه و بالاخص مردم صعده، با نگاهي مشتاقانه روابط عاطفي بين خود و ايران اسلامي را احساس نموده و به دليل اشتراك در حب حضرت علي(ع) و محبت اهل بيت(ع)، همبستگي و وابستگي شديدي به اين انقلاب پيدا كنند كه نتيجه آن...

ملاحظه: مردم يمن با توجه به شرايط ويژه‌اي كه دارند پذيراي توسعه مكتب اهل البيت(ع) مي‌باشند و با توجه به مسائل خاص سياسي حادث شده نيازمند برنامه ويژه مي‌باشد.
--
اين مطلب، بخشي از گزارشي است درباره‌ي وضعيت شيعيان يمن و علاقمندي ج.ا.ا به اين موضوع كه به روشني از ملاحظه‌ي پي‌نوشت آن، نمايان است. حال ديگر به گمانم درك اين مطلب برايتان راحت شده باشد!

Thursday, February 22, 2007

پيامبر

راستش رو بگم هيچ تصميمي براي به روز كردن وبلاگ نداشتم ولي ديدم راستي راستي حيفه كه اين رو نبينيد!

وقتي خودمون مياييم و پيامبرمان را چنين مي‌بينيم...

Monday, February 5, 2007

سني و شيعه

تا كنون نمي‌دانستم جنگ ميان شيعه و سني تا بدين پايه سخت و سنگين است. سني‌ها اين چنين مي‌گويند و تبليغ مي‌كنند كه «شيعيان علي را برتر از پيامبر مي‌دانند و حتي برخي از آنان علي را رسول اسلام مي‌دانند». تعدادي از علماي اهل سنت در عراق نيز -تحت تاثير فشارهاي اعراب- شيعيان را كافر اعلام كرده و ريختن خونشان را مباح دانستند.
واقعيت اين است كه يكي از مهمترين مشكلات امنيتي امروز عراق، جنگ خونين ولي هنوز در پرده‌ي شيعه و سني است. جنگي كه يك سوي آن را ايران مي‌دانند و سوي ديگرش را عربستان و اعراب متحدش.
-
حال يا شيعيان دروغ مي‌گويند و يا سني‌ها، ولي مواردي از تاريخ صدر اسلام وجود دارد كه جز ما شيعيان و احيانا چند شاخه‌ي ديگر، بقيه به آنها باوري ندارند.
از هر كودك ايراني كه بپرسيد، خواهد گفت كه علي در كعبه متولد شده و حال اينكه اين موضوع حتي به گوش بعضي از فرقه‌هاي اسلامي هم نخورده است؛ مانند علويان در موريتاني كه از شنيدن چنين موضوعي به شدت متعجب شده‌اند!
يا اينكه شرح جنگ‌هاي علي با دشمنانش گويا در تواريخ كمي دچار تحريف شده باشد و جاي لشگر خوارج با لشگر علي كمي جابجا شده باشد؛ چنانچه بعضي فرق اسلامي، شيعيان را خوارج يعني خارج شده‌گان از دين مي‌نامند كه پيامبر با آنها جنگيد.
-
شنيده بودم كه پيامبر حديثي دارند با چنين مضموني كه پس از من، قوم من هفتاد و دو شاخه مي‌شود و حال است كه مي‌بينم پر هم بي‌راه نگفتند.
--
شايد هنگامه‌اي ديگر، بيشتر به اين موضوع به ويژه جايگاه ما پارسيان در اين ميان، بپردازم. كنون كافيست!

Thursday, February 1, 2007

تبليغات منفي

نخواهيد و نپرسيد كه اين متن از كجا و به كجاست، همين بس كه بخشي از گزارشي حقيقي از موسم حج امسال است. با حاجي واشنگتن هم عقيده‌ام كه اگر جنگي هم شد، نه از سوي امريكا كه با نقشه و خواست اعراب خواهد بود. به نوع تبليغات دقت كنيد كه چقدر ظريف و كم‌رنگ اما تاثيرگذار است.

يكي از حجاج فرانسوي (اصالتا اهل آفريقا بود) و همسرش كه با اينجانب برخورد نمود و (...) مطالب جالب توجهي بيان نمود كه به شرح ذيل مي‌باشد:
از زمان ورود كاروان ما به عربستان چند روحاني عربستاني به كاروان ما وارد و كليه امور مذهبي و سئوالات شرعي ما را بر عهده گرفتند. اين افراد شبهات زيادي را طرح مي‌كردند و ما را بر آن داشتند كه نسبت به تشيع بسيار بدبين شويم. با شنيدن اين مسائل من با ديدن ايرانيان آرزو مي‌كردم كه اي كاش يهود به‌جاي آنها به دور خانه خدا طواف مي‌نمود. اما امروز با آشنايي با جنابعالي و دريافت پاسخ سئوالات و شنيدن حقايق، نظرم كاملا فرق نموده است. از جلمه مطالب طرح شده از سوي اين روحانيون:
ايرانيان نماز جمعه نمي‌خوانند و معتقدند تا آمدن امام مهدي‌شان نبايستي نماز جمعه خواند.
نيروهاي حزب‌الله لبنان به هنگام جنگ با نيروهاي اسرائيلي، پيش‌بندهايي را بر پيشاني خود بسته بودند كه عبارت اشهد ان علياً رسول‌الله نوشته بود. (احتمالا اين اقدام از سوي وهابي‌ها جهت كم‌رنگ نمودن تاثير حزب الله بر توجه افكار عمومي مسلمانان نسبت به تشيع صورت مي‌گيرد.
شب جمعه با مشاهده نيروهاي فراوان پليس مسلح عربستان از شيوخ پرسيدم چرا در اين مكان امن اين همه نيروي نظامي آمد؟ اظهار داشتند ايراني‌ها مي‌خواهند يك دعايي بخوانند و سپس به دور قبر پيامبر طواف نمايند.