Showing posts with label Travel. Show all posts
Showing posts with label Travel. Show all posts

Sunday, March 9, 2008

ترك ابهري



متاسفانه هيچ تركي بلد نيستم و به همين خاطر اصلا و ابدا از دستور زبان و ترتيب دستوري واژگانشون، اطلاعي ندارم. حدس ما اين بود كه اين جمله ترجمه‌ي تحت الفظلي معادل تركي اون باشه ولي خب آذري زباني اگر لطف كنه و روشنمون كنه، ممنون خواهيم شد!
عكس بالا از روي در كيوسك روزنامه‌فروشي‌اي كه مقابل در ورودي پارك ابهررود قرار داشت و همه چيز مي‌فروخت الا روزنامه -بهتره بگم كيوسك سيگارفروشي!- گرفته شده است. يه نكته‌ي جالب ديگه‌اي كه وجود داره و در تصوير هم هويداست، اينكه اصولا اين نوشته مي‌بايست پشت دكه نوشته مي‌شد تا بيشتر در نظر رانندگان باشه ولي خب ديگه، چه ميشه كرد!
عكس مربوط است به شبانگاه سه‌شنبه چهاردهمين اسفند هشتاد و شش، گرفته شده توسط پسر خاله كوچيكه با دوربين موبايل سوني اريكسون w-800i با فلاش! اطلاع‌رساني شفاف و دقيق رو حال كرديد؟!

Friday, March 7, 2008

ابهر

سفر سه روزه‌اي به ابهر داشتم. پسر خاله‌ها آنجا دانشجويند، تعارفي زدند و گرفت! بيكاري است ديگر!
خانه‌ي دانشجويي و پنج پسر جوان كه بزرگترينشان من باشم! تقريبا تمام مدت به بازي و مسخره بازي و خنده و توي سر هم كوبيدن گذشت!
البته فيلم هم مي‌ديديم، منتها نه مثل آدميزاد، يك سي‌دي از دو سي‌دي فيلم را مي‌ديديم و باقيش رو مي‌گذاشتيم براي وقتي ديگر!
عمده‌ي وقتمان اما به بازي و خواب گذشت و شكاندن تخمه... و خداوند ورق بازي را آفريد تا هيچ جمعي بيكار نماند! سر هر كاري كه قرار به انجامش بود بازي مي‌كرديم؛ شستن ظرفها -كه منفورترين كار بود- درست كردن غذا -اگر اسمشان را غذا بتوان گذاشت!- پهن كردن سفره، خريد كردن و حتي شرطهاي خركي مثل اينكه شب تا صبح بخاري را خاموش كرده و در را باز بگذاريم! -خوب آنجا به عكس پايتخت، هنوز زمستان بود و پر سرما-
يك شب فيلم "Jack Ass" را ديديم و جو گرفتمان! شب -و عجب شب سردي بود- بلند شديم به خيابان گردي و تماشاي شهر -تا آنجا رفتم ولي فرصت نشد شهر را ببينم! شنيده بودم مسجدي تاريخي دارد و چند بناي ديگر ولي خب خواب و بازي مهلت نداد- رسيديم به "پارك ساحلي ابهررود" كه شهربازي كوچكي بود كنار رودخانه‌ي كوچك اين شهر و ناگفته پيداست كه در اين فصل تعطيل بود. زد به سرمان و از عرض درياچه‌ي يخ زده‌اش رد شديم كه من و پسر خاله كوچيكه يخ زير پايمان شكست و يك پا تا زانو درون آب يخ فرو رفتيم! آن روز برف و تگرگ آمده بود و همه جا ردي از برف نشسته بود. بيش از همه جا روي سرسره‌ي بزرگ آنجا! بدون گوني و برزنت و بدون هيچي، به مشقت از مسير ليز آن بالا رفتيم و از سرسره پايين آمديم. نزديك به حماقت محض بود! چند بار نزديك بود با كله پرت شويم پايين ولي خدا با ما بود! دستهامان به شدت يخ زده بود و سايش بر روي يخها تقريبا جيغمان را به در كرد! بعد چون هيچ چيز بهتري براي ادامه كار نيافتيم، دسته جمعي سوار مجسمه‌ي فيلي شديم و به عنوان فرماندهان لشكر ايران براي مبارزه با سيصد مرد اسپارتي روانه‌ي كارزار شديم! خدا را شكر هيچ كس جز جمعي عملي كه بيني‌شان را هم قسطي بالا مي‌كشيدند! در پارك نبود و پليسي هم نبود كه گير دهد و به جرم اغتشاش و بر هم زدن نظم عمومي شامل عبور بدون مجوز از حفاظ، اقدامات پرمخاطره، ايجاد بي‌نظمي و اغتشاش و بر هم زدن آرامش عمومي و غيره دستگيرمان كند! تا توانستيم سر و صدا كرديم! ولي خب سرماي هوا و لباسهاي نيمه خيس رويمان را كم كرد! برگشتيم خانه و تا صبح ورق بازي كرديم و دمدمه‌هاي صبح بود كه پس از دو سري جشن خجسته‌ي پتو به منظور خفه كردن دوستي كه تازه خواندنش گرفته بود و آهنگ درخواستي اجرا مي‌كرد، مثلا خوابيديم!
--
سفر بدي نبود. از آنهايي بود كه شايد ديگر برايم ممكن نشود.

Saturday, November 24, 2007

توچال

در واقع اين نوشته اي است كه مي‌بايست درست يك هفته‌ي پيش مي‌نوشتم ليك حس و حالش نبود! شما بخوانيد كمي خستگي و نياز به چند روزي مرخصي بدون حقوق! نتيجه آنكه از تمامي دوستان عزيزي كه طي اين مدت سر زدند و با كامنت و ايميل مرا مورد لطف خويش قرار دادند، سپاسگزارم و از رويشان شرمنده. گمانم نيازم بود و انگونه بودن، همان نبودنش خوشتر بود!
توضيح لازم اينكه اين نوشته شرح صعودمان به قله‌ي توچال طي روزهاي پنجشنبه بيست و چهارم و جمعه بيست و پنجم آبان ماه است، تاريخها را يك هفته عقب بكشيد!
--
شب جمعه‌اي كه گذشت، با دوستي كه در اين دوران دشمني، دوستي خويش ثابتم كرده، دو تايي راه افتاديم و با كوله هايي سنگين، به قصد قله راه حركت كرديم. حدود ساعت هفت شب از ايستگاه يك راهي شديم. شب به نسبت سرد و تاريكي بود ولي خدا را شكر نه باد شديد وزيد و نه باراني آمد. شب را ايستگاه پنج خوابيديم. هيچكس آنجا نبود جز يك نگهبان. آن شب صاحبان كوه ما بوديم انگار و البته سرمايي كه آب را روي زمين منجمد كرده بود!
صبح بعد از اندك صبحانه‌اي، دوباره مسير را پي گرفتيم. ايستگاه پنج تا هفت. خواستيم زرنگي كنيم و مسير را اندكي كوتاه تر كنيم، از مسير به كل پرت افتاديم و مجبور به صعود عمودي در شيب حدود 40 درجه! تا به مسير برسيم، رسما سرويس شديم! توقفي كوتاه در ايستگاه هفت براي تجديد قوا و صرف غذا. چقدر شلوغ بود آنجا! آن همه كوهنورد داشتيم و خود خبر نداشتيم؟ تله كابين چه راحت ارزش خستگيهايمان را سوت مي‌كند!
باز رفتيم و اين بار مقصد ديگر آنچنان دور نبود. تنها نيم ساعت و اشتياقي كه تنگي نفس را كمرنگ ميكرد. تنبلي ميگفت بيخيال! همينجا سوار تله كابين شويد و برگرديد ولي خب قصد كرده بوديم و رفتيم. به هر مشقتي كه بود رفتيم! دست آخر حدود ساعت دوازده و نيم بود كه به بالاترين ارتفاع تهران رسيديم. قله از آن ماست. بلاخره رسيديم!
نگاهي به روبرو و تماشاي ابهت و عظمت بلندترين قله‌ي كشور كه نماي روبرومان را پركرده بود، كافي بود تا نيم فريادي از شادي بكشم! "واي! دماوندو نيگاه!" واقعا زيبا بود! نيمي از حاضران آنجا -كه كم هم نبودند، تا ايستگاه هفت را با تله كابين آمده بودند و تا قله پيش آمده بودند. به هر حال البته به قله رسيده بودند! ميهمانان خارجي هم داشتيم، خانواده‌اي اهل چك. آقا، خانم و سه كودك زيبايشان! گويا مرد خانواده كوهنورد بود كه هم به وجناتش ميخورد و هم به انگليسي دست و پا شكسته در جواب يكي از حاضران درباره‌ي قله ي دماوند، گفت كه دماوند رفته! راست و دروغش به پاي گوينده، راوي بيگناه است!
تا ساعت يك آنجا مانديم و بعد راه برگشت را از مسير كوتاهتر و به همان اندازه سنگيترن شيرپلا در پيش گرفتيم. چشمتان روز بد نبيند! با عضلات نداشته‌اي خسته! آن همه راه با آن همه فراز و فرود! جنازه‌مان بود كه به ايستگاه شيرپلا رسيد! و تازه قسمت صخره‌اي ماجرا شروع ميشد!
دردسرتان ندهم، هر يك قدمي كه برميداشتيم ناسزايي ميگفتيم و براي درد بعدي آماده ميشيديم. مسيري را كه يك ساعته ميرفتيم، دو ساعته هم طي نكرديم و بدتر از همه گذر از دربند و آن همه جمعيت بيكار كه براي مثلا تفريح هجوم آورده بودند. تقريبا معجزه بود كه سالم به منزل رسيديم! به واقع له و لورده شده بوديم!
ولي خب درد شيريني بود. احساس انجام دادن كاري به نسبت با ارزش. همانجا بود كه به خودمان جرات داديم خود را كوهنورد بناميم كه ديگر در تهران ارتفاعي بلندتر وجود ندارد. هدف بعديمان بسيار بزرگتر است، چيزي در حد و حدود دماوند!
-
به دوست عزيزمان لوا خانم قول داده بودم هر وقت به قله رسيدم سنگي به ياد ايشان كه بارها آن قله را فتح كرده‌اند جابجا كنم. سه سنگ بر هم نهادم و با دوربين موبايل عكسي هر چند بي كيفيت به يادگار گرفتم. اگر كمي دقت كنيد ميتوانيد آن "ديو سپيد پاي در بند" را در پس زمينه‌ي تصوير ببينيد. باشد كه پسند افتد.





پ.ن.
گفتني بسيار است. كو راوي؟!

Monday, October 15, 2007

Blog Action Day

امروز بيست و سوم مهرماه هشتاد و شش، پانزدهم اكتبر دوهزار و هفت، در بلاگستان جهاني «روز حركت وبلاگها» يا همان "Blog Action Day" نام گذاري شده است. توضيحات مرتبط را مي‌توانيد در اينجا مطالعه فرماييد. قرار بر اين شد كه هر كس هر كجا كه هست به نگاه خويش از طبيعت و معضلات و راهكارهاي مربوط به محيط زيستش بنگارد و در يك اقدام گروهي، جماعتي انبوه هدفي يكسان را از ديدگاههاي متفاوت مد نظر قرار دهند. به شخصه موضوعي ناب كه تكراري نباشد پيدا نكردم، چند روز ذهنم را به اين مورد خاص بخشيدم و از ديگراني نيز پرسيدم ولي همه حرفها تكراري بود و كذا. قصدم ننوشتن بود ليك بهتر ديدم حتي همان حرف تكراري را هم بزنم ولي ساكت نمانم كه اگر مشكل تكراري شد از براي آن است كه راه حلش يافت نشده پس نبايد صورت مسئله‌ي كذايي را ناديده گرفت. مقدمه‌اي شد بي قصد و نيت؛ بروم به سراغ حرفهاي تكراري!
-
شنبه‌ي گذشته - همين دو روز پيش- با سه تن از دوستان به كوهستان زديم. از دربند راه افتاديم به قصد توچال ولي ميانه‌ي راه به بيراهه زديم و ديگر نتوانستيم به مسير بازگرديم؛ تا خود ايستگاه پنج در بيراهه‌هاي بي‌مسير طي طريق كرديم. به قله‌اي رسيديم و خستگي و گرسنگي بي‌امانمان كرده بود. نشستيم به خوردن و استراحت. از آنجا هر سو را كه نظر مي‌انداختيم همه كوه بود و تنها در نماي جنوبي گوشه‌اي از شهر دودگرفته از ميانه‌ي كوه‌هاي بين راه پيدا بود. دو عقاب سياه رنگ در آسمان آبي آفتابي پرواز مي‌كردند و گاه سر به سر هم مي‌گذاشتند.
با دوستان از قصدم براي نوشتن مطلبي در خصوص محيط زيست گفتم و كمك خواستم، يكي‌شان حرفي زد كه تلنگري بايسته بود «بنويس مردم بيايند و از باقيمانده‌ي طبيعت استفاده كنند» و اين «باقيمانده» كلمه‌ي ترسناكي است.
اسباب و وسايلمان را جمع كرديم و بيراهه‌مان را به سمت ايستگاه پي گرفتيم. در آنجايي كه گمانمان بود كسي به اين سادگيها گذارش نمي‌افتد، يك قوطي خالي كنسرو ماهي ديديدم. برداشتيم و در كيسه‌ي زباله‌مان قرار داديم و بحثي ديگر در گرفت كه يقينا كسي كه تا اينجا و اين نقطه‌ي پرت كوهستان آمده، نمي‌تواند يكي از انبوه كساني باشد كه صرفا به كوه مي‌آيند تا تخمه‌اي بشكنند و غذايي بخورند، رسيدن به اينجا كار سختي است كه تنها با قصد كوه‌پيمايي ممكن است. حال چگونه است كه كسي كه خود مشتري دائم كوه است و مي‌داند كه بارها و بارها به اينجا سر خواهد زد، محيط تفريح و ورزش خويش را از بين مي‌برد؟ اين بي‌توجهي از چيست؟ از كجاست؟ به قول دوستم كه مي‌گفت «اين كنسرو را آنوقتي كه پر بود و سنگيني داشت با خستگي تا اينجا آورند، بعد كه سير و پر انرژي شدند زورشان آمده قوطي خالي را كه تقريبا هيچ وزني ندارد بردارند و ببرند...».
اين حكايت ماست. اي كاش گونه‌اي دگر شود.

Sunday, September 30, 2007

توچال

شب جمعه با دو تا از بچه‌ها رفتيم توچال. جاتون خالي خيلي هوا سرد بود و رسما دندونك مي‌زديم ولي خب حال داد. يكي از دوستان را ايستگاه سه جا گذاشتيم و دو نفري تا ايستگاه پنج پيش رفتيم. خسته كننده بود -آنقدري كه تا همين الان، حس و جان نوشتن اين چند خط مختصر را نداشتم- ولي حسابي مزه داد. بايد تجربه‌اش كرده باشيد، خستگي خوشايند و راضي كننده، حس خوبي است. به محض ورود به ايستگاه، جمعي از كوهنوردان خوش اشتها كه آتش‌شان هم آماده كرده بودند به دنبالمان افتادند -فكر بد نكنيد به اين سرعت! ادامه دارد- و با جوجه كباب داغ پذيرايي‌مان كردند. آي چسبيد تو اون سرما! بعدش هم از آتش‌شان سوء استفاده كرديم و هم خود را گرم كرديم و هم تن ماهي‌مان را! سير و پر شديم و پايين آمديم. يك شب ديگر هم متفاوت از اهل خواب گذرانديم.
براي كوهنوردي شبي رويايي بود. ماه بدر پر نور تمام مسير را روشن كرده بود و كوهستان خلوت خلوت و بهتر بگويم خالي. كوه آن شب از آن خودمان بود. فقط كاش لباس گرم برده بوديم و كيسه خواب كه سرما و خستگي دمارمان درآورد! آنقدر كه در ايستگاه سه يك ساعتي بر روي موزاييك سرد خوابم برد!
اولين بار بود كه به ايستگاه پنج مي‌رسيدم. حس خوبي بود و حس بهتر آنكه مي‌دانم تا ايستگاه هفت و قله‌ي توچال، راه زيادي نمانده.

Sunday, June 24, 2007

كوه‌نوردي

به تماشاي اخبار نشسته بودم. احساس كردم چيزي به گوشم چسبيده، دست كشيدم و تكه پوستي از آن كندم و اين گمان كه شايد خراشي برداشته و خود بي‌خبر. حواسم را به دوباره به اخبار سپردم. قطره آبي از گوشم جاري شد. دست كشيدم و تازه فهميدم داستان چيست. گوشم از شدت و حدت آفتاب تاول زده بود و بي‌اطلاع آن را تركانده بودم. كلاه نقاب دار جوابگو نيست و گوشها را پوشش نمي‌دهد، بايد براي كوه‌نوردي يك كلاه زبل‌خاني بخرم!
-
ديروز پس از هفت هشت ماه با يكي از دوستان و دو تا از دوستانش به كوهستان زديم. مسير را مي‌گويم تا آنهايي كه اهل مسيرند به ارزش كار پي ببرند: نقطه‌ي آغازمان دربند بود و صعود به شيرپلا، از آنجا دامنه‌ي كوه را به سمت مخالف سرازير شديم و از دره و دشت ميان دو قله‌ي شيرپلا و كولكچال گذشتيم و از كولكچال بالارفتيم. خط الراس را با بادهاي بي‌امانش گذرانديم و به اردوگاه كولكچال سرازير شديم و نهايتا از كولكچال پايين آمديم و نقطه‌ي پايانمان پارك جمشيديه بود! با احتساب دو-سه ساعتي كه ميان راه استراحت كرديم، برنامه‌مان ده ساعتي طول كشيد و بي‌تعارف بگويم ديگر نايي به وجودم نمانده بود!
-
تصور كنيد: در اولين روز تيرماه كه بلندترين روز سال و در زمره‌ي گرمترين روزهاست، درحالي كه از ميان دره‌اي كه وسطش رود كوچكي است مي‌گذريد و ناگاه با يخچالي طبيعي روبرو مي‌شويد كه زير شعله‌ي آفتاب، آخرين روزهاي خود را طي مي‌كنيد. از تمام رودخانه‌اي كه احتمالا در زمستان يخ زده بود، تنها هفت-هشت متري از آن باقي مانده بود. از زير آن رد شديم و با دهاني باز به بالا گرفته، قطره‌قطره‌هاي يخ را كه از سقف آب مي‌شد و مي‌چكيد، مي‌خورديم. گمانم اين طبيعي‌ترين آبي بود كه در طول زندگي‌ام خورده‌ام!
-
فرصت ندارم براي بيش نوشتن، جايتان خالي، بي‌مقدار خسته شديم و ليك بي‌مقدار لذت‌بخش بود!

Thursday, May 10, 2007

سفر- چانه زدن

بعضي‌ها فكر مي‌كنند چانه زدن كسر شأن مي‌آورد و كاهش دهنده‌ي كلاس است! ولي من معتقدم شيريني و لذت خريدن كردن است.
وارد مغازه‌اي شدم كه جنسي بخرم و فروشنده با فارسي به شدت لهجه دار خود، قيمت آن را هشت هزار و پانصد اعلام كرد و تا هشت‌هزار پايين آمد…
- يعني اصلا پايين‌تر نمي‌آيي؟
- نه! چه يكي بخري و چه هزارتا، هشت تومن كمتر نمي‌شود.
كمي مكث كردم و بعد با لحني كاملا جدي و قانع كننده شروع كردم به صحبت:
- ببين… من دو هزار كيلومتر راه اومدم تا برسم به اينجا، يه سكه‌ي يه تومني هم كه قبول داري ارزشي نداره… حالا تو به ازاي هر كيلومتر يه تومن به من تخفيف بده و شش و پونصد رو بگو مباركه!
بنده‌ي خدا چنان بهت زده شده بود كه خودم هم جا خوردم! كمي بگو و بخند كرديم و هشت تا هزاري چيدم روي ميز (يا شايد هم چهار تا دو هزاري، يادم نيست!)

Sunday, May 6, 2007

سفر- باز هم ماهيگيري

عجيب آرامشي است در ماهيگيري. قلاب را كه مي‌اندازي درون آب، ناگهان ضرباهنگ زندگي كند و آرام مي‌شود و فرصتي مي‌سازد براي با خويش انديشيدن. در ماهيگيري تنها حس لامسه دخيل است. گوش دستانت را بايد تيز كني تا كمترين ارتعاشات آب و قلاب و كوجكترين تحركات زيرآبيان را جذب كني. بيشتر اوقات ماهيهاي كوچكتر و بچه ماهيها به قلاب نزديك مي‌شوند و به طعمه نوك مي‌زنند و بي‌آنكه به دام بيافتند، غذايشان را مي‌خورند و مي‌روند. وقتي كه ماهي به قلابت نوك مي‌زند و ضربانش دريافت مي‌كني، ناخودآگاه تصوير دنياي زير آب در ذهنت نقش مي‌بندد؛ انگار كه به واقع مي‌بيني‌شان. در دل با ماهيان حرف مي‌زني كه بيايند و ببينند چه برايشان آوردي و شكمي از عزا درآورند. سعي مي‌كني فكر ماهيها را بخواني و حتي با آنها ارتباطي تلپاتيك برقرار كنيد و راضي‌شان كني كه قلابت را به دهان گيرند. به نوعي خلسه مي‌روي كه شايد كمتر نمونه‌اش پيدا كني.
در زير آب اما ماهيان فارغ از اينها، در رقابتند تا گرسنگي خويش فرو بنشانند و خطر نمي‌دانند چيست. با قلاب بازي مي‌كنند و طعمه را نوك مي‌زنند و گاه هم قلاب در دهانشان گير مي‌كند و به دام مي‌افتند. البته گاهي هم طعمه را مي‌خورند و قلاب خالي را به سويت تف مي‌كنند! آب خانه‌ي آنهاست و شك نكنيد كه در منزلشان كم قدرتي ندارند! يك ماهي كوچك بيست سانتي به هنگام شنا در آب چنان زوري وارد مي‌كند كه فكر مي‌كني طعمه‌ات يقين دو كيلويي وزنش است!
شب دوم بود گمانم كه ماهي قوي‌اي به قلاب خالو زد و قلاب را به شدت كشيد. «پژ بيا كمك» و به كمكش شتافتم و سيم را چنگ زدم. عجب زوري داشت ماهي ناقلا! سيم را به قدرت تمام مي‌كشيد آنچنان كه رد سيم دستم را به شدت سوزاند و ردي سرخرنگ به جا گذاشت. جلوي سيم را من گرفته بودم و پشتش را خالو و از اين رو فشار اصلي بر دست من بود. به خالو نگاه كردم و گفتم «دستم داره مي‌سوزه» و خالو كه زودتر اين را حس كرده بود نخ را رها كرد و به من هم گفت ولش كن و گذاشتيم تا ماهي هر مي‌تواند با خود نخ ببرد بلكه خسته شود! يكي از بوميان آنجا به كمكمان آمد و سيم را به دست گرفت و كمي با او بازي كرد و بعد آهسته بيرونش كشيد و ناگاه سيم رها شد. قلاب را كه بيرون كشيديم، به جاي طعمه، كمي از گوشت فك ماهي جا مانده بود تا جان به در برده باشد! آن بومي مي‌گفت ماهي سرخو بوده و جالب اينجاست كه اين را تنها از نوع حركت ماهي كه سيم را مي‌كشيده فهميده بود!
يكي از خطرات ماهيگيري براي ناشيان و علي‌الخصوص دور و بريهايشان اين است كه به وقت پرتاب قلاب نتوانند سيم را درست شليك كنند و وزنه‌ي سربي و قلابها به سمت و سوي خود و يا ديگران روانه شود و خدا مي‌داند مجروج چه خواهد شد! به شخصه چند باري شليكم به خطا رفت ولي خدا را شكر جز يك بار به كسي نخورد و آن يك بار هم كه به حسين خورد، چيزيش نشد! البته چندين و چند بار به هنگام پرتاب قلاب، سيم به خودم گير كرد و بارها و بارها قلاب تيز در پوست انگشتانم فرو رفت ولي خب شوق ماهيگيري بيشتر از اينها بود كه جا بزنم. خطر ديگر همان ماهي گلو بود كه اگر نمي‌دانستي و بي‌خبر تلاش مي‌كرد آن را در دست بگيري و قلاب از دهانش به در آوري، آهي از وجودت برمي‌آمد كه تا عمر داري فراموش نمي‌كردي! خالو تجربه كرده بود و حسابي هشدارمان داد! اين جناب گلو كه شباهت بي حد و اندازه‌اي به كوسه دارد، زير باله‌هاي جانبي و باله‌ي پشتي‌اش يك خار پنهان و بلند و وحشتناك دارد كه در فرو كردنش به هر چيزي، حتي به كف دمپايي هيچ ترديدي نمي‌كند! به نفعتان است اگر به آن ديار گذارتان افتاد اين موضوع را فراموش نكنيد. وگرنه دستتان باد مي‌كند و چرك مي‌كند و تا مدتي مهمان باند و پانسمان مي‌شود!
قلابت را طعمه مي‌زني و پرتاب مي‌كني و به انتظار مي‌ايستي، چشمانت به درياست، ذهنت به ساكنانش و دلت به قسمت كننده‌ي روزي. ما كه تنها براي تفريح ماهي مي‌گرفتيم ولي آنگاه كه قلاب را خالي از آب بيرون مي‌كشيديم، درد مرداني كه به اميد كسب روزي خانواده‌شان صيد مي‌كنند ولي دست خالي مي‌مانند را با ذره ذره‌ي وجود حس مي‌كرديم. هرچند گمانم هست مام آب مهربانتر از آن است كه خساست پيشه كند.

Friday, May 4, 2007

سفر- ماهيگيري

لذتهاي دريا در چندين چيز است و يكي از بهترينهايش ماهيگيري با قلاب. در آن چند روزي كه مهمان آبيان بودم، هر شب برنامه‌ي ثابتمان رفتن به اسكله و به قول خالو (!) غذا دادن به ماهيان بود! آخر همه‌ي ماهي مركبي كه سرهنگ براي خودش تهيه كرده بود را در اين چند روزه به ماهيان بخشيديم و شايد به قدر يك پنجمش -و شايد هم كمتر- ماهي گرفتيم. تازه نيمي از ماهيان صيد شده هم بلامصرف بودند، بدين خاطر كه يا بچه ماهي بودند كه چيزي براي خوردن نداشتند و يا ماهي گلو (كه آخرش هم نفهميدم گاف آن فتحه دارد يا كسره) كه حرام گوشت و به شدت بدبوست.
اولين شب كه اولين تجربه‌ام نيز بود، خالو آموزشي شفاهي‌ام داد و نحوه‌ي پرتاب قلاب، زدن طعمه و فهميدن چگونگي نوك زدن ماهي و كشيده شدن قلاب ماهي خورده را آموزشم داد و الله بختكي آن شب سه ماهي گرفتم كه دو تايش گرگ قابل خوردن و سومي گلوي دور انداختني بود. دو شب بعد اما دستم خالي ماند و در حالي كه هر كس پنج شش تايي ماهي سالم گرفته بود، من تنها يك گرگ صيد كردم و چندتايي گلو، تا رسيد به شب آخر و به تعبيري ليلة الوداع؛ همان شبي كه سپيده‌اش را به دريا بوديم.
دريا آرام بود و پر بركت، اما به ساعت اول، باز هم هيچ نصيبم نشد و تنها به رضاي خدا، براي ماهيان خوراك خيرات كردم تا اينكه خالو صدايم كرد كه بيا ببينم پژ، اين همه ماهي به دريا، چرا هيچي نمي‌گيري؟ طعمه‌ات بي‌خاصيت شده يا قلاب را به موقع نمي‌كشي؟... طعمه‌ام را عوض كرد و قلابم به آب انداخت و گفت: اين همه ماهي دارن به طعمه‌ات نوك مي‌زنن، قلابت رو كه كشيدن، نخ را بكش.
نمي‌دانم اين توصيه‌ي تكراري خالو چه خاصيتي داشت كه ناگاه متحولم كرد. به جاي خودم بازگشتم و از نو شروع كردم و تا صبح شانزده ماهي از دل دريا بيرون كشيدم! سه تا كه دوتايشان گرگ بچه بودند و يكي ماهي ژله‌اي (كه هر چند زيبا بود ولي مصرفي نداشت) به آب برگرداندم و باقي همه گرگ! حقيقتا به گله‌ي گرگها زده بودم و ركورد زدم، چنانكه هيچكدام از بستگان از ده فراتر نرفت. در اين بين، يك بارش شيرينتر از همه بود كه قلاب انداختم (توضيح كه براي ماهيگيري از چوب استفاده نمي‌كرديم و تجهيزاتمان نخ پلاستيكي بلند و محكمي بود كه بر سرش يك وزنه‌ي سربي و دو قلاب كوچك كوچك و بزرگ وصل شده بود، درست همانطور كه نق‌نقوي عزيز در كامنتهاي دو پست قبل شرح داده بود) و لحظه‌اي بعد نخم به شدت كشيده شد و وقتي قلاب را بيرون كشيدم، ديدم هر دو قلاب پر است!
- خالو! اينجا رو نگاه!
- اي جونم بشي هي پژ كه دو تا دو تا ماهي مي‌گيري! بارك الله!
آن شب دريا مهمان‌نوازي‌اش را تام و تمام نشانم داد و دلخوش و دست پر بدرودم گفت. زنده باد دريا!

Tuesday, May 1, 2007

سفر- دريا

توضيح: اينقدر اين مدته مشغله‌ي فكري داشتم كه هيچ فرصت و آرامش ذهني براي از سفر نوروزي نوشتن، نيافتم. اگر اتفاق جديدي رخ ندهد و از نو پاژگونه‌ام نكند، كم‌كم از كوله‌ي سفر خواهم نوشت.
-
بار اول بود كه با درياي جنوب روبرو مي‌شدم. تصورم از درياي جنوب مشابه تصويري بود كه از درياي تكراري شمال داشتم ليك اين كجا و آن كجا. وقتي با عظمت و آرامش سهمگينش مواجه شدم، همه‌ي آب دريا(چه)ي خزر در تصوراتم بخار شد! با اينكه هر دو در چشم، آب بيكرانه‌اند ولي… نمي‌توانم و نمي‌دانم چگونه اين تفاوت را بيان كنم.
شمالي انگار جوانكي خام و پر مدعا باشد و پيوسته در حال اوهوم و تورومپ كه بر و بازوي خويش به اين و آن نشان دهد و جنوبي چون ارتشبد سپيد مويي كه از قدرت سيراب شده و آرام و باوقار، با تحكمي غيرقابل ترديد بر مسند بلامنازع خويش حكمراني مي‌كند. شايد پشتوانه‌اش به آبهاي آزادي است كه در فراسويش، كرانه‌اي جز خويش نمي‌شناسد. حمايت پدري كه خزر پيوسته درد يتيمي‌اش احساس مي‌كند.
موج شمالي ريز و سراسيمه است و ناآرام و موج جنوب آرام و سنگين و پردامنه. رنگ شمالي كدر و چركين و جنوبي شفاف و زلال. ساحل شمالي نامرتب و نامنظم و پر از پستي و بلندي و ساحل جنوبي يكدست و مطمئن. درياي جنوب اينقدر شكوهمند و با صلابت بود كه به راستي روانم را مغلوب بزرگي خويش كرد.
-
به لطف خالو(!) شبي فراموش نشدني را بر روي اسكله با مام آب به سپيده رسانديم. نمي‌دانم شماي خواننده تجربه‌اي اينچنين داشته باشيد يا نه ليك اگر پايتان به آن خطه رسيد، از دستش ندهيد! بر اسكه‌اي كه نيم كيلومتر در دريا پيش رفته، جايي كه هر سويت آب گرفته، در سياهي شب، نور سپيدي رخنه مي‌كند، همان اندك به آرامي پا مي‌گيرد و ريشه مي‌دواند و ناگهان سياهي رنگ مي‌بازد و آسمان آبي شده، به انتظار برآمدن مهر مي‌نشيند.
آب را كه خيره مي‌شوي، موجهاي سياه شبانه، سايه روشن مي‌گيرند و سياهي و سپيدي در هر تلاطم كوچك آب درگير نبرد، تا سپيده سر مي‌زند و آورد جابجا رنگ سرخ مي‌گيرد و سرانجام كمي پس، جشن آبي پيروزي است كه فراگير مي‌شود. اسطوره‌ي پيروزي روشنايي بر تاريكي را آنجا بود كه به ژرفناي وجود، پي بردم.
-
گله‌هاي ماهي و بچه‌ماهي‌هايي كه با روشن شدن آسمان راه مي‌افتند از سويي به سويي ديگر مي‌روند. ماهي‌هايي كه نمي‌دانم چه بودند ولي در دوردستها از آب بيرون مي‌پريدند و گويي به شكوه و خجستگي روز، شادي مي‌كردند. مرغان دريايي كه از خواب پر سر و صدايشان (انگار اين آفريدگان در خواب هم آرام نمي‌گيرند!) بيدار مي‌شوند و پي روزي به آسمان پر كشيده، درون دريا شيرجه مي‌زدند. درياي بزرگ كه هم مهربان بود و هم وهمناك.
-
شبانگاهي كه سيم و قلاب به دست در كمين ماهيان، بر سكوي كشيده شده تا دل دريا، به سپيده رسانديم. خاطره‌اي كه هر گاه بتوانم از نو تجربه‌اش خواهم كرد.
--
هيچ گاه دلم براي درياي شمال تنگ نشد، وليك در همان اولين شب دوري، دلتنگي درياي جنوب روانم گرفت.

Friday, April 6, 2007

سفر - آغاز

شهريور ماه كه همه خانواده برنامه‌ريزي سفري نوروزي را تصويب كردند، اعلام كردم كه حوصله‌ي سفري چنين طولاني را ندارم و در خانه مي‌مانم. اين گذشت تا دوازدهم تلخ و خاكستري رنگ دي ماه كه مادربزرگ از ميانمان پر كشيد و كليه‌ي برنامه‌ها لغو شد و سفر بزرگ با سفري كوچكتر جايگزين شد كه اين يكي هم بيشتر براي سرزدن به بزرگان و به‌گونه‌اي پس دادن بازديدهاي رسمي بود كه موافقان رفتند و مخالفان مانند؛ من اما سر درد ماجراجويي گرفته بودم و گفتم يا نمي‌آيم يا مي‌روم! اين شد كه بي‌هيچ برنامه‌ريزي و بدون اطلاع، شبي خوابيدم و صبحش بيدار شدم و ديدم ويرم گرفته! دو دست لباس درون كوله انداختم و رفتم ترمينال و سفر آغاز شد.
قصد اولم نوعي شهر به شهر گشتن از گونه‌ي هر چه پيش آيد خوش آيد بود ليك در اتوبوس كه نشستم وسوسه‌ي پيوستن به جمعي از خويشان كه جايي، دو هزار كيلومتر آن طرفتر جمع شده بودند، به سرم افتاد و اين شد كه مقصد پيدا شد و سفر سي ساعته‌ي زميني‌ام شكل گرفت.
حال كه نگاه مي‌كنم، مي‌بينم بخش بزرگي از لذت اين سفر در همين بعد مسافت و خستگي مفرط راه بود. شايد اگر چنين بي‌برنامه نمي‌شد، هواپيما را انتخاب مي‌كردم و از تماشاي رنگ به رنگ شدن زمين و آسمانها و تعويض اقليمهاي كشورم محروم مي‌شدم و يا شيريني همزباني با دكه‌داران بين راه كه گاه حتي زبان يكديگر را نيز به سختي مي‌فهميديم ولي به شايد همراهي كوتاهي كه مي‌دانستيم تكرار نخواهد شد، خوش بوديم و مي‌گفتيم و پنج دقيقه‌اي دوستانه و فارغ از هر انگيزه‌اي جز خوش گذراندن وقت، گپ مي‌زديم.
طولاني‌ترين سفري كه پيش از اين تجربه كرده بودم، حدود ده- دوازده ساعت طول كشيده بود و آن هم در جمع اردو و فراوان با اين يكه و يالغوز (از املايش مطمئن نيستم و در فرهنگ عميدي كه دم دستم بود هم اين واژه نبود!) گشتن متفاوت بود؛ جا به جا توقف مي‌كرديم و صحبت مي‌كرديم و بازي و شيطنت مي‌كرديم، جايمان مشخص نبود و گاه مي‌شد براي آنكه در جمع باشيم، كف اتوبوس مي‌نشستيم! اين كجا و بيست و چند ساعت روي يك صندلي خشك نشستن كجا! جالب اينجا كه متوجه شدم در چنين شرايطي متابوليسم بدن هم كاملا تغيير مي‌كند و تا حد امكان با شرايط سخت -غذاي نامناسب، نقصان آب، دير شدن گلاب به روتون! بر هم خوردن ساعات خواب و بيداري و...- كنار مي‌آيد. اگر چنين تجربه‌اي داشته باشيد به خوبي مي‌دانيد چه مي‌گويم و تغييرات زيستي بدنتان را تا يكي دو روز بعدش به ياد داريد!