Showing posts with label General. Show all posts
Showing posts with label General. Show all posts

Saturday, June 27, 2009

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن


بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام نباشد، آزاد است» رعایت کنند.

۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی


Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events

1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."

2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.

3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we
hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.

A part of the large community of Iranian bloggers
July 26, 2009

Friday, March 20, 2009

نوروزتان پیروز

بوی بهار می‌زند، مشت به چشم و چال موش
از سر کوچه می‌رسد، گاو(!) بهار را به‌دوش!

-
مختارید که این بیت پژ رو به هر سبکی که خواستید تفسیر کنید!
و نیز مختارید که کاملش کنید و به اسم خودتون منتشرش کنید!
همچنین مختارید که سال خوب و خوشی داشته باشید و به تمامی آرزوها و آمال ریز و درشت و درهمتون برسید!
--
نوروزتان پیروز

Sunday, September 14, 2008

آیین به اشتراک‌گذاری گودری

گمونم جزو اولین گروههایی باشم که به گوگل ریدر پیوستند هرچند خود گودر، خیلی هم عمری نداره! این رو گفتم که مثلا به دخالت در اینگونه موارد، مشروعیت ببخشم!
-
دکتر مزیدی یکی از اولین نفراتی بود که در جمع دوستان گودری من قرار گرفت. اون اوایل گاه تا روزی سیصد چهارصد تا مطلب هم به اشتراک می‌گذاشت ولی خب الان بس که بهش غر زدن و خرده گرفتن و سر به سرش گذاشتند، روز به روز تعداد موارد به اشتراک گذاشته‌اش کمتر شد تا الان که گاه روزی حتی پنجاه آیتم هم شیر نمی‌کنه! اون اوایل همه چیز شیر می‌کرد، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد، صد در صد مطالبی که درباره‌ی وب دو در نت وجود داشت رو می‌تونستید در شیر آیتمهای ایشون ببینید! هر مطلبی که تیترش یا موضوعش حتی کمی به مطالب آموزشی اینترنتی مرتبط می‌شد! تنها چیزی که از ایشون ندیدیم، مطالب پزشکی بود!
دور افتادم از موضوع! به جز دکتر مزیدی، دوستان دیگری هم بودند که از مطالب اشتراکی‌شون استفاده می‌کردم و این حجم بالای مطالب که روزی شیرین به هفتصد، هشتصد آیتم می‌رسید، عملا مستاصلم کرده بود و بدتر اینکه تقریبا نصف مطالب هم تکراری بود. این بود که یک روز نشستم و چند ساعتی وقت گذاشتم برای سر و سامان دادن به این اوضاع بی‌سامان و اولویتهایی هم برای خودم تعیین کردم: مطالب تکراری نباشد، قدیمی نباشد، هم‌سو با علایقم باشد.
بعد یکی یکی خروجی موارد اشتراکی هر کدوم از دوستان رو بررسی کردم و برام روشن شد که "الف" و "ب" در وبلاگ‌خوانی دو سه روزی تاخیر دارند؛ پنهان! "پ" و "ت" همانهایی را به اشتراک می‌گذارند که حسن و حسین (یا شاید هم برعکس، خلاصه که محتوا یکی بود!)؛ پنهان. "ث" و "ج" و "چ" و "ح" چیزهایی را شر می‌کنند که عملا هیچ مناسبتی با علایق من ندارد! من نه خوره‌ی بازیم، نه خوره‌ی کامپیوتر و موبایل، نه برنامه‌نویسم، نه فرانسوی بلدم، نه به نهضتهای سیاسی و جنبشهای کارگری و زنان و... علاقه دارم؛ پنهان. "خ" و "د" هم اکثرا لینکهای بالاترین را شر می‌کنند؛ پنهان. "ذ" و "ر" و "ز" هم عکسها و ویدئوهای حجیم که امکان دیدنش را ندارم؛ پنهان.
پس از آن تاریخ هم، هر دوستی که به دوستانم افزوده می‌شود، چند روزی مطالبش را دنبال می‌کنم ببینم چیز جذابی برایم دارد یا نه. اگر هم‌سلیقه بودیم، که خوشا بر پژ و اگر نه، پنهان!
قصد طرفداری از کسی را ندارم ولی خدا وکیلی منهای مطالب آموزشی تکراری و تکراری و تکراری که هر روزه در فید دکتر مزیدی هست، بسیاری از مطالب روزانه‌ی ایشان را دوست دارم و تقریبا نیمی از مینیمالیستهایی را که می‌شناسم، از فید ایشان پیدا کردم.
-
همیشه در انتخاب دوستان گودری یک موضوع اساسی را مدنظر قرار دادم و آن ارتباط با حلقه‌های دیگر موجودی است که در آنها عضویت ندارم. مثلا من و بیست نفر از دوستانم حلقه‌ی گودری را تشکیل داده‌ایم و بیست نفر دیگر، حلقه‌ی دیگر و به همین ترتیب. حال دوستی با کسی که از حلقه‌ی دیگری است همیشه مفید است و مجرایی است به سوی طیف و سلیقه‌ای موجود و جدید در وب. از این روست که پیوسته به ارتباط گودری با افراد جدید استقبال می‌کنم.
-
آخری هم از خودم بگم! بچه‌هایی که من رو توی گودرشون رویت می‌کنن، می‌دونن که خیلی کم مطلب به اشتراک می‌گذارم و امیدوارم مشمول "کم گوی و گزیده گوی" باشم!
خب حالا بگم چه مطالبی رو به اشتراک می‌گذارم:
سعی می‌کنم فقط مطالبی رو به اشتراک بگذارم که از زمان انتشارشون بیش از چند ساعت نگذشته باشه و از طرفی اونها رو از شیرینگ آیتم نگرفته باشم و دست اول به اشتراکشون بگذارم؛ چون مطلبی که قبلا دوستی به اشتراگ گذاشته رو بقیه هم می‌بینن دیگه! چه کاریه منم دوباره شرش کنم!
بیشتر مطالبی رو شر می‌کنم که احساس کنم حرف و نظر خودم هم باشه! یعنی یه جورایی حرف من بوده که کس دیگه‌ای بیانش کرده! گاه با نت و گاه بی نت.
مطالبی رو شر می‌کنم که واقعا ازش لذت برده یا استفاده کرده باشم. به اون واژه‌ی واقعا توجه کنید!
سعی می‌کنم از شیر آیتمهای بچه‌ها، مطالب اونایی رو به اشتراک بگذارم که می‌دونم دوستان کمتری دارند و یه جورایی سعی می‌کنم یک میان حلقه باشم؛ مطلبی که مزیدی یا منیری شیر کرده رو که همه می‌بینن! ولی شاید مطلبی رو که "آلفا" شیر کرده، چون دوستان گودری خیلی خیلی کمتری داره، رو همه نبینن. پس اگه مطلب خوبی در حلقه‌ای که "آلفا" درش هست ببینم، اون رو شر می‌کنم.
و در آخر مطالبی رو شر می‌کنم که مخاطبش باشم یا به همراهش برام یادداشتی گذاشته باشن!
ولی در هر حال تلاش می‌کنم کم‌گوی و گزیده‌گوی باقی بمونم.


پ.ن.
این پست در واکنش به مطلب دکتر مزیدی نوشته شده است! (البته با کلی تاخیر)

Monday, September 1, 2008

آقای رئیس‌جمهور

مطلب قبلی رو که می‌نوشتم، ایمان داشتم که هرکس آن را بخواند، به‌روشنی متوجه خواهد شد که شبه‌طنزی است ساخته و پرداخته‌ی خودم. ولی اینطور که شواهد امر نشان می‌دهد، همه گمان بردند که این نقل قولی است از شخص شخیص الف.نون!
راستش اول خوشحال شدم که اینقدر نوشته‌ام طبیعی به نظر رسیده و به خودم آفرینکی گفتم! ولی بعد به این نتیجه رسیدم که "هنر" از من نبوده و این همه لطف جناب رئیس‌جمهور است که آنقدر ... و ... تشریف دارند که هر خزعبلی را می‌توان به ایشان نسبت داد و همه انتظارش را داشته باشند و باور کنند! (شما را کاری ندارم، ولی برای خودم متاسفم.) 

این پست در واقع اعترافی بود به "داستان" بودن مطلب قبلی! (شاید جهت ثبت در پرونده‌ی بنده!)
-
پ.ن.
اگر جناب رئیس‌جمهور چنین سخنرانی‌ای را قبل و یا پس از نگارش آن پست ایراد کرده‌اند و یا خواهند کرد، کلیه‌ی مسئولیتهای قانونی و غیرقانونی آن به عهده‌ی نامبرده بوده و هیچ ربطی به اینجانب ندارد! (شاید جهت ثبت در پرونده‌ی نامبرده!)

Tuesday, May 13, 2008

لینک

خیلی وقته که بلاگرولینگ برام پیلتره و نه تنها دسترسی به داشبوردم در این سایت ندارم، که حتی لینکهای به روز شده رو هم نمی‌بینم. از سویی از زمانی که با گودر عزیز آشنا شدم و به جمع فیدخوانان پیوستم، عملا احساس نیازی هم بهش نمی‌کنم.
اما دو تا موضوع همیشه روی اعصابم بود:
1- دوستان عزیزی که لینکم می‌کردند ولی من نمی‌تونستم لینکشون کنم و این برام مایه‌ی شرمندگی بود.
2- نه اینکه خودم لینکهای دوستانم رو توی وبلاگم نمی‌دیدم -حتی با این فرض که این محدودیت فقط برای خودم باشد- همیشه حسی از بی‌معرفتی دستم می‌داد و شاید حتی تنهایی.
خلاصه که مدتها به همان دلیل همیشگی که دوستان به بالابودن کالیبر! تعریفش می‌کنند تنبلی‌ام می‌آمد بنشینم و لیست لینکهایم را به صورت دستی و بی‌منت بلاگرول از نو درست کنم تا بلاخره دیشب که از نگرانی و دلگرفتگی برای دوستی عزیز، بی‌خواب شده بودم -سؤاستفاده از سؤاحوال!- شاخ غول را شکستم و اولین قدم‌ها را برداشتم و تعدادی از لینکهای دوستان جدید و قدیم را افزودم. بعدش هم دست به دامن اولتراسرف شدم و صفحه‌ی وبلاگ خودم را بی‌سانسور دیدم! -عجب حکایتی داریم با این پیلتراسیون احمقانه!- و پس از مدتها لینک دوستانم را از نظر گذرانیدم! خلاصه‌ی کلام که به زودی زود تمامی لینکهای پیشین را نیز خواهم افزود.
و اما بهانه‌ی اصلی این نوشته؛ تا آنجایی که حافظه‌ام یاری کرد، دوستان جدیدی که لینکم کرده بودند را به لیست افزودم ولی چندان به حافظه نمی‌توان دل بست. اگر احیانا کسی را از قلم انداختم، خود بر سرم منت نهد و یادآوری کند و خیالش راحت که هیچ گمان نخواهم برد "واه واه! چه پر مدعا!" -به عادت توییت و فرندفید که شدیدا گرفتارم کرده‌اند: اسمایلی غمزه و عشوه و افاده‌های طبق طبق!-
یک سال پیش و پس از آن شکست تلخ و سنگین عشقی که همه ارکان زندگی‌ام را کن فیکون کرد، بهترین دوستان و همدلانم را در همین وبلاگستان پیدا کردم، کسانی که تلخیهایم را بزرگوانه خواندند و مهربانانه پندم دادند و حمایتم کردند. از کسی نام نمی‌برم که تک تک عزیزانم خود به خوبی می‌دانند خوبی‌های خویش را و بدانند که پژ قدرناشناسی نمی‌داند.
ختم کلام؛ دوستی و همدلی برترین چیزی بود که از وبلاگ و وبلاگ‌نویسی نصیبم شده است و هیچ برتر از این نمی‌شناسم.
سپاس
پژ

Wednesday, May 7, 2008

تا اطلاع ثانوی

بدینوسیله به اطلاع جمیع مومین و مومنات، مسلمین و مسلمات، خانواده‌های شهدا، جانبازان، ایثارگران، معلولین، مصدومین، مفقودالاثرین، شهدای گمنام، مقام عظمای ولایت فقیه، رهبر معظم انقلاب، ریاست محترم جمهوری، جمیع وزرا و هیات دولت، ریاست محترم مجلس و نمایندگان محترم، مراجع، جامعه روحانیون، طلاب، اساتید دانشگاه، دانشجویان، فرهنگیان، کارمندان، کارگران، بازنشستگان کشوری و لشگری، کلیه صنوف و اتحادیه‌ها و سندیکاها، شنبه‌زا، یک‌شنبه‌زا، دوشنبه‌زا، سه‌شنبه‌زا، چهارشنبه‌زا، پنجشنبه‌زا، جمعه‌زا، اونی که از در اومد تو، اونی که از در اومد بیرون و All Who May Concern می‌رساند، به علت عملیات بنایی، نقاشی، کفسازی، بهسازی منزل و سرویس‌سازی دهن نویسنده‌ی این وبلاگ، و با توجه به قطع هرگونه ارتباطات فناوریانه‌ی نامبرده، این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل می‌باشد.
با سپاس-- پژ

پ.ن.
اگر خدای نکرده کسی از قلم جا افتاد، محبت فرموده خود اضافه فرمایید!

Wednesday, April 23, 2008

زندگی مجازی

صبح داشتم توییت‌وار با دوستان خوش و بش می‌کردم که خانوم بداخلاقه -دوستان توییتری می‌دانند که را می‌گویم، همو که هر از گاهی قصد جانم می‌کند!- روی مسنجر سلامی داد و مطابق معمول شروع کرد به غر زدن!
- چیکار می‌کنی این همه وقت روی اینترنت؟ خب بشین دو خط ترجمه کن دیگه!
- دارم به زندگی مجازیم می‌رسم، می‌دونی که از زندگی حقیقی پربارتره!
- آره، راس میگی! منم همینطورم!
...
بحثمان به کار کشید و به کل از این موضوع گذشتیم ولی ذهنم بیخیال موضوع نشد که نشد! از همون موقع تا همین الان همش درگیر همین موضوعم. اینکه زندگی مجازیمون خیلی حقیقی‌تر و پویاتر از زندگی حقیقی‌مون شده. این خوبه یا بد؟
اگه ازم بپرسن چند تا دوست (حقیقی) داری، خیلی که زور بزنم بتونم اسم ده نفر رو بگم که با هم رابطه‌ی دور و نزدیکی در حد دوستی داریم. بگن اگه دلت بگیره به چند تاشون دسترسی داری که یه کم حداقل باهاشون گپ بزنی، هاج و واج می‌مونم!
حالا از دوستان مجازیم بپرسن میتونم به بیش از پنجاه وبلاگی اشاره کنم که مشتری دایم فیدشون هستم و گاهگاهی برای بعضی‌هاشون کامنت هم میزارم. میتونم به تمام کسانی که توی توییتر پیگیری‌شان می‌کنم اشاره کنم. می‌تونم به همه‌ی دوستانی که در فرندفید عضو گروهشان شدم اشاره کنم. بگن اگه دلت بگیره، کدوم یکی‌شون رو می‌تونی پیدا کنی برای گپ زدن، خیلی راحت فقط لازمه برم توییترم رو چک کنم و وارد بحثها و سر و کله زدنهای شیرینی که توی توییتر داریم وارد بشم، میتونم وبلاگهاشون رو بخونم و نظرم رو بدم، می‌تونم با کسانی که جی‌تاکشون روشنه خوش و بشی کنم، ایمیل بزنم و هزار تا کار دیگه!
-
سبک زندگی‌مون خیلی عوض شده! نوع ارتباطاتمون به شدت متفاوت شده! روابطمون شده با هم بودن از راه دور و تنها بودن از نزدیک!
واقعا این خوبه یا بد؟

Tuesday, April 8, 2008

سوتی

یکی از خوبیهای گمنام بودن و نداشتن بازدیدکننده اینه که وقتی یه خبر اشتباهی توی وبلاگت میدی، کسی نمیفهمه!
داستان امروز ماست!
بنده‌ی خدایی که توی سازمان انرژی اتمی کار می‌کرد به ما گفته که امروز که روز ملی شدن انرژی هسته‌ای باشه به دستور رئیس جمهور قراره تعطیل رسمی اعلام بشه و اینقدر این حرف رو محکم زد و از طرفی این آدم هم اینقدر مورد اعتماد بود که من بلند شدم صاف اومدم اینجا نوشتمش! ولی امروز که مصادف با آن یوم الله دشمن شکنه، هیچ خبری نیست!
خلاصه اینکه اگه اینجا یه وبلاگ پرخواننده بود، الان می‌بایست به هزاران نفر جواب پس می‌دادم! که به خیر گذشت!

Tuesday, March 18, 2008

نوروز

خورشید و ماه و زمین چرخید و گردید و از دل روز، شبی و از دل شب، روزی دیگر آفرید. روز به روز پیوست و هفته‌ها ساخت و هفته‌ها به ماه‌ها ره گرفتند و دوجینشان که کامل شد، باز روز از نو و روزی از نو!

نوروزتان خجسته باد!

Sunday, March 16, 2008

وبلاگ نوروز

السلام؛ دوست عزيزمون جناب دكتر مزيدي كه گمانم معرف حضور تمامي دوستان بلاگستاني باشند، ايده‌ي جالبي دادند و وبلاگي گروهي به نام نوروز 87 تاسيس كردند تا تمامي دوستاني كه تمايل دارند در آن عضو شوند، و توييتر-وار يا وبلاگ-وار مطالب خودشان را در خصوص نوروز -در مايه‌هاي هرچه مي‌خواهد دل تنگت بگو- منتشر كنند.
المخلص؛ كه ما هم جوگير شديم و عضو شديم و زين پس تا هر آن وقت كه آن نوبلاگ برپا باشد، بخشي از عيدانه‌هاي خويش آنجا خواهيم نگاشت.
الغرض؛ خواستم هم تبليغي براي اين حركت جديد و زيبا كرده باشم و هم تشكري از جناب مزيدي به خاطر فكر زيبايشان.
--
امروز سرانجام من هم خانه‌تكاني -اتاق‌تكاني گوياتر است- كردم!

Monday, October 15, 2007

Blog Action Day

امروز بيست و سوم مهرماه هشتاد و شش، پانزدهم اكتبر دوهزار و هفت، در بلاگستان جهاني «روز حركت وبلاگها» يا همان "Blog Action Day" نام گذاري شده است. توضيحات مرتبط را مي‌توانيد در اينجا مطالعه فرماييد. قرار بر اين شد كه هر كس هر كجا كه هست به نگاه خويش از طبيعت و معضلات و راهكارهاي مربوط به محيط زيستش بنگارد و در يك اقدام گروهي، جماعتي انبوه هدفي يكسان را از ديدگاههاي متفاوت مد نظر قرار دهند. به شخصه موضوعي ناب كه تكراري نباشد پيدا نكردم، چند روز ذهنم را به اين مورد خاص بخشيدم و از ديگراني نيز پرسيدم ولي همه حرفها تكراري بود و كذا. قصدم ننوشتن بود ليك بهتر ديدم حتي همان حرف تكراري را هم بزنم ولي ساكت نمانم كه اگر مشكل تكراري شد از براي آن است كه راه حلش يافت نشده پس نبايد صورت مسئله‌ي كذايي را ناديده گرفت. مقدمه‌اي شد بي قصد و نيت؛ بروم به سراغ حرفهاي تكراري!
-
شنبه‌ي گذشته - همين دو روز پيش- با سه تن از دوستان به كوهستان زديم. از دربند راه افتاديم به قصد توچال ولي ميانه‌ي راه به بيراهه زديم و ديگر نتوانستيم به مسير بازگرديم؛ تا خود ايستگاه پنج در بيراهه‌هاي بي‌مسير طي طريق كرديم. به قله‌اي رسيديم و خستگي و گرسنگي بي‌امانمان كرده بود. نشستيم به خوردن و استراحت. از آنجا هر سو را كه نظر مي‌انداختيم همه كوه بود و تنها در نماي جنوبي گوشه‌اي از شهر دودگرفته از ميانه‌ي كوه‌هاي بين راه پيدا بود. دو عقاب سياه رنگ در آسمان آبي آفتابي پرواز مي‌كردند و گاه سر به سر هم مي‌گذاشتند.
با دوستان از قصدم براي نوشتن مطلبي در خصوص محيط زيست گفتم و كمك خواستم، يكي‌شان حرفي زد كه تلنگري بايسته بود «بنويس مردم بيايند و از باقيمانده‌ي طبيعت استفاده كنند» و اين «باقيمانده» كلمه‌ي ترسناكي است.
اسباب و وسايلمان را جمع كرديم و بيراهه‌مان را به سمت ايستگاه پي گرفتيم. در آنجايي كه گمانمان بود كسي به اين سادگيها گذارش نمي‌افتد، يك قوطي خالي كنسرو ماهي ديديدم. برداشتيم و در كيسه‌ي زباله‌مان قرار داديم و بحثي ديگر در گرفت كه يقينا كسي كه تا اينجا و اين نقطه‌ي پرت كوهستان آمده، نمي‌تواند يكي از انبوه كساني باشد كه صرفا به كوه مي‌آيند تا تخمه‌اي بشكنند و غذايي بخورند، رسيدن به اينجا كار سختي است كه تنها با قصد كوه‌پيمايي ممكن است. حال چگونه است كه كسي كه خود مشتري دائم كوه است و مي‌داند كه بارها و بارها به اينجا سر خواهد زد، محيط تفريح و ورزش خويش را از بين مي‌برد؟ اين بي‌توجهي از چيست؟ از كجاست؟ به قول دوستم كه مي‌گفت «اين كنسرو را آنوقتي كه پر بود و سنگيني داشت با خستگي تا اينجا آورند، بعد كه سير و پر انرژي شدند زورشان آمده قوطي خالي را كه تقريبا هيچ وزني ندارد بردارند و ببرند...».
اين حكايت ماست. اي كاش گونه‌اي دگر شود.

Wednesday, August 29, 2007

منجي

به وجود منجي اعتقاد دارم. به هر نامي كه باشد فرقي نمي‌كند؛ مهدي، سوشيانس، عيسي، خضر، بودا و... ولي هميشه اين سئوال در گوشه‌ي ذهنم هست، سئوالي كه اي كاش كسي جوابش دهد: چرا به منجي اعتقاد داريم؟

Friday, July 20, 2007

بلاگرولينگ

چند روزي هست كه بلاگرولينگ هم به جمع فيل شده‌ها پيوسته و سرگردانم كرده. از وبلاگ خواني وامانده‌ام شديد و آدرسهايي كه در حافظه‌ام مانده را تك به تك چك مي‌كنم بلكه نونوشته‌اي يابم. كاش دست از سر اين بلاگرولينگ بردارند كه واقعا معتادمان كرده.
ديروز دست به دامن گوگل ريدر شدم ولي پس از وارد شدن، با تعجب متوجه شدم كه اين لينكها، لينكهاي من نيست. نگاه كردم و ديدم كه به كل اين حساب، از آن كس ديگري است. خارج شدم و دوباره وارد شدم و اين بار سر از حساب يكي ديگر از ايرانيان درآوردم. در كل پنج تا حساب مختلف برام باز شد كه همگي هم ايراني بودند -با توجه به لينكهايشان- ولي حساب خودم باز نشد! امروز اما مشكلي نبود.
ديشب فيلم Butterfly effect رو تماشا كردم. فوق العاده بود. پريشب هم فيلم Frailty رو ديدم. كه اون هم ديدني بود. دو سه روز پيش هم بلاخره آلبوم محسن نامجو دستم اومد. آره خب، خيلي از دنيا عقبم! ترنجش فوق‌العاده است و بيابان را سراسر مه گرفته غوغا! به اين كلمه‌ي غوغا حساس شدم و فوري ياد مكس و غوغاسالارها مي‌افتم!
--
پراكنده نويسي اصولا ته نداره!

Monday, July 9, 2007

هجده تير

عصباني از افت ولتاژ مداوم برق كه موجب ريست شدن كامپيوترم مي‌شود و در حالي كه انبوهي كار بر سرم ريخته، نگاهم به تقويم روميزي‌ام افتاد. «اِ.. امروز هجده تيره!»
-
اينقدر در به در و درگير غم نانيم كه ديگر فرصتي براي آرمانها و ارزشهامان نمي‌يابيم. نسل سوم شايد هيچگاه بازنده‌ي جنگ انديشه نباشد ولي در عمل، نا و تواني براي جنگيدنش نمانده!
-
چماق به دستان ديروز، كتاب به دستان امروز... كتاب به دستان ديروز، دست بسته‌گان امروز!

Monday, May 21, 2007

بازي آرزوها

به عنوان بلاگري تازه‌كار -دنبال سوء پيشينه‌ام نباشيد! پاكش كردم!- اين نخستين باري است كه به يك بازي وبلاگي دعوت شدم و جا دارد از متتي عزيز بابت اين دعوتش سپاسگزاري كنم.
-
آرزويم است كه مزرعه‌اي سرسبز و درندشت كه درونش جنگل و رودخانه‌اي است با انواع و اقسام گياهان و پرندگان و جانوران جور واجور داشته باشم و باقي عمرم را با مام طبيعت بگذرانم. ولي ترجيحا خبري از حشرات موذي نباشد!
آرزويم است در جايگاه و مقامي باشم كه بتوانم با روي گشاده گره از كار مردم باز كنم و لبخند رضايتشان را ببينم و در ازاي آن بخواهم كه آنان نيز چون كاري از دستشان برمي‌آيد بي منت براي ديگران انجام دهند.
آرزويم است داغ هيچ يك از عزيزانم را شاهد نباشم و اگر بنا به رفتن است، چه بهتر كه خود زحمت از اين دنيا كم كنم.
آرزويم است كه دوباره روزي فرا رسد كه از خودم راضي باشم و به آرامش برسم.
آرزويم است كه هيچ آرزويم نابرآورده نماند!
-
من هم اين دوستان را دعوت مي‌كنم بدين اميد كه پاسخ مثبت دهند:
نخودچي، محبوب، ماكان و Iranian Idiot و نفر آخر هم هر كس كه خودش داوطلب شود!

Thursday, March 22, 2007

عيدي

پژ از همه كوچكتر است و هنوز تا سالهاي سال جا دارد تا از بزرگترهايش عيدي بگيرد، ولي در بلاگشهر گويا بزرگان نمي‌خواهند به دست ما كوچكان عيدانه‌اي دهند! از اين رو در اقدامي انقلابي تصميم گرفتيم سنت‌شكني كنيم و به هر كه بدين سرا آمد، 5 ساعت اينترنت رايگان عيدي بدهيم بلكه بزرگان خجالتشان بيايد و دست كرمشان را از جيب به در آورند!
فقط لازم است يك SMS خالي به اين شماره 30006332 بفرستيد تا يوزرنيم (كه شماره تلفن خودتان باشد)، پسورد و شماره‌ي تماس با شبكه، برايتان ارسال شود!
البته عرض كنم كه از پذيرش مهمانان شهرستاني و خارجي معذوريم كه گمانم اين عيدي فقط به همشهريان تهراني بماسد مگر هزينه‌ي تلفنش برايتان مهم نباشد!
--
براي اينكه نامردي نكرده باشم، بگويم كه درست است اين عيدي ما به شماست ولي خب، شركت محترم ندا رايانه تقديم حضورتان خواهد كرد!

ديد و بازديد

مي‌خواستم اين سرا را با يك مطلب جدي در مورد مسائل مذهبي به روز كنم ولي دلم نيامد اولين پست سال نو را غير نوروزي بزنم! اين است كه اجازه مي‌خواهم تا دوباره، و اين بار در سال 1386خورشيدي، برابر با سال 3745 ديني زردشتي، سال نو را به تمامي دوستان شادباش گويم و برايتان روزگاري خوش -از هر نگر- آرزو كنم.
در اين سال نويي، بازي جديدي در بلاگشهر پارسي راه افتاده به نام «بازي آرزو» كه به راستي بازي زيبايي است و گذشته از خود بازي، همين كه بهانه‌اي است تا تك تك به دوستانمان سر بزنيم و درِ سراي مجازي همديگر را دق الباب كرده، احوال ديجيتالي هم بپرسيم، همين زنده نگاه داشتن رسم ديرينه‌ي ديد و بازديد نوروزي -هرچند در محيط سايبر- شايسته‌ي تحسين و تقدير است.
پاينده باشيد.

Tuesday, March 20, 2007

بهارانه

آخرين روز كاري سال بود. بي‌حوصله به سمت ايستگاه راه افتادم. در مسير يك روزنامه‌فروشي است كه معمولا جلويش چندين نفري مشغولند ولي آن روز جز يك نفر، كس ديگري نبود. ويرم گرفت بروم جلو، به ياد ايام پيشين و سركي بكشم به مجلات رنگارنگ روي پيشخوان. همشهري جوان را نگاهم را دزديد و تقريبا ناخواسته خريدمش. چند گامي دور شدم و حس غريبي دستم داد. حسي قديمي. حس خريدن مجله! مسخره است، نه؟
به يادم آمد چهار سال پيش كه هر روز جلوي دكه‌هاي روزنامه‌فروشي پلاس بودم و سه تا مجله بود كه حتما مي‌بايست بخوانمشان. آرشيوي دو سه ساله ازشان تهيه كرده بودم و عجيب دلبستگي بينمان شكل گرفته بود! جلوي هر كتاب فروشي كه مي‌رسيدم، نگاهم به موجودي كيفم مي‌افتاد كه هميشه كم بود و مي‌بايست كفاف كلي خرج ديگر را هم بدهد. چلانده‌اش را در نظر مي‌گرفتم و مانده‌اش براي خريدن كتابي دست دو كافي بود. روزنامه خوان نبودم كه نه سياست را جاذبه‌اي مي‌دانستم و نه كشته‌ي اخبار ورزشي و حوادثش بودم، از اقتصاد هم كه سر در نمي‌آوردم ولي ويژه‌نامه‌هاي هفتگي رو جمع مي‌كردم و پدرانه حفظ و حراستشان مي‌كردم. يا خواب بودم و يا مي‌خواندم و مي‌نوشتم. اگر حوصله‌اي مي‌ماند، خب نگاهي هم به درس مي‌انداختم! چه دنيايي بود دنياي بدون رايانه!
پاي اين به قول بابا «جعبه آينه» كه به زندگي‌ام باز شد، هووي تمام وابستگيهاي زندگي پيشينم شد و تك به تك از گود به درشان كرد. هنوز به عادت مجلاتم را مي‌گرفتم ولي كم كم شماره‌ي پيشين را نخوانده، شماره‌ي بعدي هم از راه مي‌رسيد! كتابهايي كه ديگر فرصت غبطه خوردن بابت نخواندنشان پيدا نمي‌كردم و ويژه‌نامه‌هايي كه يتيم و بي‌كس شدند. دوست عزيز و مهربانم -قلم- از بي‌وفايي‌ام غمين شد و ديگر همراه و همقدمم نشد. رايانه شد «هما»ي «سيد ميران سرابي» و زندگي‌ام از من گرفت.
-
همشهري جوان ويژه‌ي نوروز؛ بهارانه‌هايي برايش نوشته بودند. بردم به دياري ديگر، «بوي جوي موليان»ي بود...
دوران راهنمايي، محله‌ي پيشين كه پر بود از دار و درخت و آمدن بهار، چرخش تقويم نبود، رويش برگ سبز بر درختان، شكوفه زدن درختان گيلاس، غنچه زدن گلها و جيك جيك جوجه گنجشكهايي بود كه گاه و بيگاه از لانه‌اش مي‌افتادند پايين و بچه‌ها گاه سعي مي‌كردند به لانه‌شان بازگردانندشان و گاه برشان مي‌داشتند تا خود بزرگشان كنند. جوجه گنجشك به دستتان گرفته‌ايد؟ يك گلوله‌ي كوچك و نرم و لرزان كه به سرعت مي‌تپد (تپش درست است يا طپش؟ گمانم طپش ديده باشم ولي اين واژه پارسي است، نمي‌تواند ط داشته باشد). شب عيد كه مي‌شد، شوق تا سرحد مرگ گل كوچك بازي كردن نيز همراهش بود...
- من كه عيد همين جام. حسين ميري خوانسار؟
- آره ديگه! پس نرم! شب عيده‌ها! بايد رفت پيش بزرگترها!
- احمد تو چي؟
- نمي‌دونم! شايد اينجا باشم و شايد هم نباشم!
- گلابي تو چه كاره‌اي؟!
و مي‌افتاد به دنبالمان! «گلابي دودي!»
- عراقي هم كه ميره عراق ديگه!
- آره ميرم تو كار شلنگ!
- نه، تو همون آفتابه سازيتو ادامه بده صرفش بيشتره!
و كل كلهايمان دوباره بالا مي‌گرفت. آخرش هم تا سيزده، هميشه چندتايي‌مان كم بود و حسرت يك بازي سير و نفس‌گير به دلمان مي‌ماسيد!
-
صبح كه بيدار مي‌شديم يا مي‌بايست آماده‌ي آمدن سيل مهمانها باشيم و يا آماده براي سيل شدن بر سر ميزبانان! گاه يكي از فاميلها را چهار پنج بار مي‌ديديم و شده بود كه مثلا اسد را در خانه‌ي خاله‌خانم ببينيم و با هم راه بيافتيم و مهمانيها را مشترك رويم تا برسيم به خانه‌ي آقا دايي و اسد بگويد: «ما ديروز اينجا رو اومديم! خونه‌ي عمه نرفتيم. الان ميريم اونجا» و از اين طرف: «خب ما هم اونجا رو نرفتيم. شما برين تا ما هم يه عيد مباركي بگيم و بيايم همون جا كه بعدش با هم برگرديم خونه‌ي ما عيدي!» و شهلا: «نه بابا، حالا باشه فردا ميايم. اينجوري كه نميشه پاشيم با هم بيايم خونتون!...»، «مگه نمي‌خواستين بياين؟ خب بياين با هم ميريم ديگه! چه عيبي داره؟» و نهايتا مهمانهامان را از مهماني مشتركي كه درش بوديم، مي‌دزديديم و براي شنيدن عيد مباركي به خانه‌مان مي‌كشانديم! عجب روزگاري بود...
-
تصور اينكه طي اين چند سال، اين همه از هم دور شده باشيم به راستي سخت است. مگر چقدر گذشته؟ در اين يك دهه چه بر سر ما مردم آمده كه اينچنين از هم فاصله گرفتيم؟ آن مهمانيهاي ماهي يكبار كجا رفت؟ بگو بخندها و تخمه شكستنهاي شب چره چه شد؟ حس و حالمان را كه گرفت؟
-
-
هر سال سر سفره‌ي سال نويمان بزرگي بود كه اينقدر آرام و بي‌آزار بود و آنچنان آرامشي از خود ساطع مي‌كرد كه اصلا متوجه نمي‌شديم منبع و سرچشمه‌اش وجود خود اوست و اين همه را بديهي مي‌دانستيم. امسال اما تنهاييم و قرارمان براي عيد مباركي، دو سه ساعتي پس از تحويل سال نو، سر خاكش است. «سلام ماماني، عيدت ميارك، ان شاالله سالم و سلامت باشي و ساليان سال سايه‌ات بالاي سرمون باشه... ماماني جات بدجوري خاليه. بي‌بزرگ شديم. تنها شديم. جانماز و مفاتيحت خالي مونده و نيستي كه سالت رو سر سجاده‌ات به نماز و نيايش تحويل كني. ماماني عيدي‌ اولمون رو هميشه از تو مي‌گرفتيم و گونه‌ي ظريف استخوني تو رو مي‌بوسيديم، دعاي خير تو بالاي سرمون بود، حالا چه كنيم؟...»
-
سالي كه گذشت، كه گذشت و كه گذشت. دلتنگي و غم و غصه بسيار داشت. گذشت ولي از روي سرمان گذشت! جهان مي‌گفت بدترين سال عمرش بود و من مي‌گويم اولين باري بود كه عزيزي از دست مي‌دادم. همان بهتر كه گذشت. كاش اين چند ساعت مانده‌اش هم زودتر بگذرد.
-
اينها ذره‌اي از درياي دلتنگيهايي بود كه اين روز آخر سالي به دلم نشسته. سال تحويل را مي‌خواهيم در خانه‌ي خالي مادربزرگ جمع شويم. خانه‌اي كه آخرين بار است بو و رنگ و روي او را به يادمان مي‌آورد.
-
اين آخرين پستي است كه در سال 85 مي‌نويسم و يكي نيست بگويد مگر چند ساعت ديگر از اين سال مانده! هر چه بود تمام شد و بايد رخت نو بپوشيم و سال نو آغاز كنيم به اين اميد و آرزو كه نوروز و سال 86 بهترين روزها و بهترين سالهاي زندگي‌مان باشد. سخن كوتاه مي‌كنم و بهترين آرزوهايم را تقديم يكايك دوستان.

بهارانتان خجسته، بهار زندگي‌تان بي خزان

--
پژ

Friday, March 9, 2007

سيصد

امروز مصادف با نهم مارس 2007 و هجدهم اسفند 1385، نمايش عمومي فيلم سيصد The 300 آغاز مي‌شود. فيلمي كه اگرچه هنوز هيچ يك آن را نديديم ليك از تريلرها و تبليغهايش به روشني مشخص است كه نه فقط با اغراقهاي فراوان و دور از واقع تهيه شده كه به روشني خشايارشاه و به كل هخامنشيان و پارسيان را به سان قومي وحشي و غارتگر به تصوير كشيده است، چنانچه اگر ندانيد داستان اين فيلم درباره‌ي ايرانيان است، با مشاهده‌ي تصاوير و تبليغهاي فيلم، لشگر مهاجم را قبائلي بربر و آدمخوار فرض مي‌كنيد.
اصل اين ماجرا و دفاع سيصد و اندي نفره‌ي اسپارتي در برابر لشكر عظيم خشايارشاه به واقع اتفاق افتاده است؛ اگرچه نبايد دور از نظر داشت كه راويان اين ماجرا، همگي مورخان و شاعران و نويسندگان يوناني بوده‌اند و دور از نظر نيست كه چونان عادت هميشگي‌شان، در اعداد و اتفاقات تا سرحدات ممكن مبالغه كرده باشند كه يونانيان به كل، افسانه‌دوستند و افسانه‌پردازاني قابل. وليك اين كه در كجاي تاريخ، پارسياني را كه هميشه به عدالت‌گستري و دلرحمي شهره بودند، چنين بربر معرفي شده‌اند، بر من يكي كه پوشيده است!
«تاريخ را برندگان مي‌نويسند» و برنده كسي است كه زور و زر دارد. زور و زر ايجاد كننده‌ي حق است و همه‌ي اينها دلايل جسارتي اينچنيني است. سازندگان اين فيلم نه تنها كمترين توجهي به تاريخ هخامنشي -حتي همان تاريخي كه مورخان خودشان نوشته‌اند- نداشته‌اند كه حتي بديهيات را نيز زير پا نهاده‌اند. ايرانيان از نژاد قفقازي هستند و سفيدپوست، رنگ پوست خشايارشاه و لشگريانش چگونه است؟ شرقيان و علي‌الخصوص ايرانيان -شايد به دلايل اقليمي- پيوسته لباسهاي كامل و بلند بر تن مي‌كرده‌اند، قياس كنيد با پوشش مهاجمان كه مدل وحشي شده‌ي لباس اسپارتي‌ها بدون شنل است! مردان پارسي تا آنجا كه من خوانده‌ام، نه فقط موي سر، كه سبيل و ريششان را بلند مي‌كردند و به خوبي مي‌آراستند، چنانچه در تمامي كتب، پارسيان به مشخصه‌ي ريش بلند و قباي پر چينشان از ديگر قبايل تميز داده مي‌شوند و حال اين چه سر و رويي است كه براي آنان ساختند! نزد پارسيان، كلاه پيوسته نشان تشخص بوده و تا همين نيم قرن پيش هم، بي‌كلاه در جمع ظاهر شدن نشانه‌ي شلختگي و بي‌دقتي بود، ولي تهيه‌كنندگان اين فيلم به سادگي «كشف كلاه!» كرده‌اند و... مواردي از اين دست آنقدر فراوان است كه با اندكي تحقيق، خود مقاله‌اي كامل و جامع خواهد شد و فراموش نكنيد كه هنوز هيچ كداممان فيلم را نديديم و تنها از چند تصوير توانستيم اين همه اشكال ساختاري درآوريم؛ ببينيد بعد از تماشاي فيلم، ايرادها و اشكالات به چند دفتر خواهد رسيد!
دوستان عزيزي همچون يك پزشك، عصيان و لگوماهي و احتمالا ديگراني كه لينك نوشته‌هاشان به دست من نرسيده، حركتي را در مبارزه با اين فيلم آغاز نموده‌اند و بمب گوگلي جديدي طراحي شده كه اميدوارم با حركت هماهنگ اهالي وبلاگستان پارسي به نتيجه برسد. من خودم لينك اين صفحه را بالاتر از لينك دوستان در سايدبار قرار دادم تا پس از اين پست نيز، دور از نظر هر كه به اين سرا مي‌آيد، نماند. نحوه‌ي لينك دادن بسيار آسان است و لگوماهي عزيز همه‌ي كارها را راحت كرده و فقط لازم است به اين صفحه مراجعه كنيد و كد آماده شده را در قالب وبلاگتان پيست نماييد.
دوستاني كه به هر طريقي دستي در اخبار و يا پايي در خبرگزاريها دارند، قدمي بردارند و موضوع را در محافل خبري عامتر از وبلاگستان مطرح كنند و ماجرا را به روزنامه‌ها و سايتهاي خبري بكشند. من سوادش را ندارم وگرنه خودم يك پتيشن بر عليه اين فيلم تهيه مي‌كردم، اگر كسي مي‌تواند، دست دست نكند، كار نيكويي است.
در شرايطي كه آناني كه بايد برخيزند و از فرهنگ و تمدن آبا و اجداديمان دفاع كنند، سر به زير برف كرده‌اند، اگر خودمان هم به فكر نباشيم، چگونه سربلند كنيم و بگوييم «پارسي» هستيم؟

Saturday, February 24, 2007

روز زن

مردگيران، مزدگيران (روز زن)
مراسم ويژه‌ي روز زن در ايران باستان
روز پنجم هر ماه موسوم است به سْپِنتَه‌آرْمَئي‌تي Spenta-Armaiti كه چهارمين امشاسپند در دين زرتشتي است. اين واژه مركب است از سپنته Spenta يا سپند به معني پاك و مقدس و آرئي‌تي Armaiti به معني فروتني و بردباري. پس نام امشاسپند به معني سازگاري و فروتني و بردباري نيك و مقدس است. اين واژه در پهلوي به گونه‌ي سپندارمت Spandarmat و در فارسي سپندارمذ، اسفندارمذ و اسفند شده است.
سپندارمذ روز پنجم از هر ماه و ماه دوازدهم سال است. در شكل معنوي و مينوي‌اش مظهر بردباري و سازگاري اهورامزدا است و در جهان مادي و خاكي نگهباني زمين به وي سپرده شده.
برابر با روش و قاعده‌ي كلي، روز پنجم اسفند به مناسبت تقارن نام روز و ماه جشن بوده است. اين جشن همراه با آداب و رسوم و تشريفاتي ويژه برگزار مي‌شد. نخستين جشني كه در اين روز برگزار مي‌شد، جشن مردگيران يا مژدگيران بوده است. اين جشن ويژه زنان بوده و به مناسبت تجليل و بزرگداشت‌شان برپا مي‌گشت. اين جشن را خلف تبريزي، پنج روز آخر اسفند ياد كرده، اما در ساير منابع روز پنجم ياد شده است.
به بيان ابوريحان بيروني، اسفندارمذ ايزد موكل بر زمين و ايزد حامي و نگاهبان زنان شوهردوست و پارسا و درست‌كار بوده. به همين مناسبت اين روز، عيد زنان به شمار مي‌رفت. مردم به جهت گرامي‌داشت، به آنان هديه داده و بخشش مي‌كردند. در زمان بيروني اين رسم هنوز رواج داشته است. نه بر آنكه فقط از هدايا و دهش‌هايي برخوردار مي‌شدند، بلكه زنان نوعي فرمانروايي مي‌كردند و مردان بايد كه از آنان فرمان مي‌بردند. گَرْديزي نوشته است از اين جهت جشن را مردگيران مي‌گفتند كه زنان به اختيار خويش و با آزادي، شوي و مرد زندگي خود را برمي‌گزيدند.
چنانكه اشاره شد، اين جشن به نام مژدگيران يا مزدگيران نيز ضبط شده. وجه تسميه‌ي اين عنوان نيز شايد به آن جهت باشد كه در اين روز كه عيد ويژه‌ي زنان بوده، مردان جهت گرامي داشتن و قدرداني، مزد و پاداشي به صورت هدايا بدانان مي‌دادند و از آنان اطاعت كرده و آرزوهاشان را برآورده مي‌نمودند. در واقع مي‌توان گفت كه روز جشن زنان بوده است.
(گاه‌شماري و جشن‌هاي ايران باستان/ هاشم رضي/ انتشارات بهجت/ چاپ سوم، 1384/ تهران/ صص688-687)
--
فرخنده باد.