Showing posts with label Humor. Show all posts
Showing posts with label Humor. Show all posts

Friday, July 31, 2009

شانس بد

دوستی که در دانشگاه پیام نور مشغول به تحصیل بود تعریف می‌کرد:
سر جلسه‌ی امتحان از یکی از مراقبها سئوال کردم: «ممکنه یه کمکی بکنید؟ توی این سئوال موندم!»
نگاهی به سئوال کرد، نگاهی هم به من و پرسید: «استادتون کیه؟»
- نمی‌دونم! آخه سر کلاسها نمیرفتم! ولی همه میگن خیلی زن بداخلاقیه!
- شما اسمتون چیه؟
- میم.میم!
- خانم میم.میم! می‌خوای این درست رو حذف کنم برات؟
- چرا؟!
- آخه من همون استاده‌ام!

Tuesday, May 26, 2009

God almighty

"By the way I say this guy, because I firmly believed looking at these results, that if there is a god, it has to be a man! No woman could or would ever fuck things up like this!"

Saturday, April 11, 2009

حرص

«...و بعد زنک سیاهی گذشت که یک چشمش اصلا سیاهی نداشت؛ و در چنان صورتی بدجوری فریاد سفیدی می‌کشید. داد می‌زد که بی‌شوهر مانده. امان از وقتی که به مرد حریص باشی و مجبور هم باشی که از یک چشم به دنیا نگاه کنی!» (جلال آل احمد/ خسی در میقات/ چاپ دوم-1357/ انتشارات امیرکبیر/ ص66)

Friday, March 20, 2009

نوروزتان پیروز

بوی بهار می‌زند، مشت به چشم و چال موش
از سر کوچه می‌رسد، گاو(!) بهار را به‌دوش!

-
مختارید که این بیت پژ رو به هر سبکی که خواستید تفسیر کنید!
و نیز مختارید که کاملش کنید و به اسم خودتون منتشرش کنید!
همچنین مختارید که سال خوب و خوشی داشته باشید و به تمامی آرزوها و آمال ریز و درشت و درهمتون برسید!
--
نوروزتان پیروز

Friday, March 6, 2009

زور زیادی

تلفنش که تموم شد، با چهره‌ای که تبسمی متاسف و اندوهناک درش موج میزد اومد سر میزم و آروم بهم گفت:
- فلانی (برادر دامادشون؛ عموی دوست و همکار سابقم) که فوت کرد، میدونی علت مرگش چی بوده؟
- نه والا! چی شده بوده؟
- بنده‌ی خدا یه روز میره مستراح و ببخشید زور که می‌زنه(!) یکی از مویرگهای مغزش پاره میشه! دو روز بعد از زور سردرد میره بیمارستان و بستری میشه و فرداش میره توی کما و دو روز بعدش هم فوت می‌کنه!
--
خدا بیامرزدش! زور زیادی کار دستش داده بود!

Wednesday, February 4, 2009

تقویم تاریخ

امروز پانزدهم بهمن ماه هشتاد و هفت؛ مصادف با هفتم صفر هزار و چهارصد و سی هجری قمری و سوم فوریه دو هزار و نه میلادی. (با یک روز تاخیر/ گواهی پزشکی ضمیمه است!)
هشتاد و نه سال پیش در چنین روزی، نازشانلی‌خاتون فرفرنشان در قریه‌ی کوچکی در ولایت وبلاغیه چشم به جهان گشود. درباره‌ی تاریخ دقیق تولد ایشان روایتی هست که در کتاب «فی الاحوال المولدان الفرفریه» آمده: «پس با سه روز تاخیر به ملک زادگاه فرود آمد و این از آن سبب بود که چون می‌خواست سوار بر لک لک خویش به وقت موعود بر مهرآباد فرود آید، امامی از راه آمده و جماعت به کل بلد به حال دس دس. چونان غرور خویش به این هلهله جریحه دار دید، سر خر بگرداند و به هفت دریا سفر کرد و در میانه‌ی راه لک لک‌اش مصدوم گشته به جزیره‌ی گمشده‌گان به جبر پایین نشست. چندی به آن دیار مغروقین سیر و نظر کردی و دور از نظر پر حذر، حتی قدری هیزنظر همی کردی و عاقبت گرفتار وسوسه‌ی دجالین محبوس، سجل به جاعلین سپرده و نام مبارک «نازشانلی خاتون» را به مجعول نام فرنگی مآب «ویدا ویواییان» جعل نمود و چون سه بگذشت، چماقی فرنگی که خود «بیسبال بت» می‌خوانندش، از آن جماعت ملا نموده با آن بر فرق چش لک لک همی کوبانیده و سرانجام به منزل همی فرود آمد».
روایت دیگری نیز هست که در «شرح الاحوال آل آل‌استار» آمده: «چون به دوازدهم و هنگام رجعت رسید، جمعی همه منتظر و به آخرین دم، نازشانلی خاتون که عهد همی کرده بود به سر وقت سر رسیدن، چارقد خویش مخدوش یافت و تا هیزم بیابد و هیزمها زغال کند و زغالها به اتوی زغالی بریزد و چارقد خویش مناسب احوال روزگار کند، سه روز بگذشت و این عادت نیک وفای به عهد از همان دم نخستین در احوال این جوهر دیر همه نمایان بود».
البته جمیع کارشناسان روایت اول را معتبرتر می‌دانند چون به هر دو سئوال اساسی در خصوص این بانوی بزرگوار یک جا جواب داده است.
همچنین روایتی هست در خصوص چگونگی تغییر نام نازشانلی خاتون در ادبیات شفاهی اهالی روستای فرفرستان که سینه به سینه و نسل به نسل میان آنان منتقل شده و بیان آن خالی از لطف نیست...
-
هی! ویداهه! تولدت مبارک!
--
اینقدر سرم شلوغ بود این چند روز که نگو و نپرس. این متن رو هم در تایم نهار و توی ماشین نوشتم ولی فرصت نشد تکمیلش کنم! اول می‌خواستم به کل بیخیالش شم ولی دلم نیومد؛ حتی کار نصفه هم بهتر از هیچ کاریه!

Friday, January 30, 2009

آخرالزمان

دوره زمونه‌ی بدی شده... تا به هر چیزی و هر کسی فحش ندی، درست کار نمی‌کنه!

Sunday, January 25, 2009

دیوار

In Jerusalem, a female CNN journalist heard about a very old Jewish man who had been going to the Wailing Wall to pray, twice a day, everyday, for a long, long time. So she went to check it out. She went to the Wailing Wall and there he was!

She watched him pray and after about 45 minutes, when he turned to leave, she approached him for an interview.

"I'm Rebecca Smith from CNN. Sir, how long have you been coming to the Wall and praying?"

"For about 60 years."

"60 years! That's amazing! What do you pray for?"

"I pray for peace between the Christians, Jews and the Muslims. I pray for all the hatred to stop and I pray for all our children to grow up in safety and friendship."

"How do you feel after doing this for 60 years?"

"Like I'm talking to a fuckin' wall."

Thursday, January 15, 2009

رجیستر

چند روز پیش پسر عموهه زنگ زد و خبر داد که به سلامتی و میمنت، گندی زده به سیستم اساسی و اشتباهی پارتیشنهای هارد اصلی کامپیوترش رو پرونده و خلاصه که از من سراغ برنامه‌ی ریکاوری‌ای رو می‌گرفت که خودش قبلن بهم داده بود و من هم نداشتم!
موند تا دیروز صبح که به صدای رسیدن اس.ام.اس از خواب بیدار شدم و از طرف هم او بود: «یکی از برنامه‌هایی که خودم نوشتمو ریکاوری کردم حالا میگه که این برنامه مجانی نیست باید بخریش! حتی وبسایت داده رجیسترش کنم!»

Sunday, January 11, 2009

بی‌عنوان

نمی‌دونم چه حکمتی داشت که امروز سر کار، هر کی میومد توی اتاقمون، زیپ شلوارش پایین بود!
--
خواننده باید عاقل باشه! کلهم گفتم!

Monday, January 5, 2009

تکبیر

با افتخار اعلام می‌کنم:
به سلامتی و میمنت
طی آزمونی صف‌شکنانه نخستین امتحان این ترم پیروزمندانه به لعنتی رفت!

Wednesday, October 1, 2008

همکار

هیچ گاه در طول دوران اشتغالم، به اندازه‌ی اکنون که بی‌کارم، همکار نداشته‌ام!

Saturday, September 6, 2008

شهردار

صبح داشتم با تیریپ تقریبا رسمی -البته کت و شلوار نپوشیده بودم ها- سر تا پا سرمه‌ای، یه کیف چرمی قهوه‌ای دستم، یه ته ریش دو روزه حاصل تنبلی اول صبح شنبه، سربالا، سینه جلو، نگاه مستقیم با کلی اعتماد به نفس خیلی جدی و سریع توی پیاده‌رو راه می‌رفتم که یهویی یه نفر از پشت سر صدام زد. بار اول جواب ندادم ولی وقتی دوباره صدا زد...
- آقا... ببخشید آقا... معذرت می‌خوام...
- بله؟ بفرمایید؟
- ببخشید جناب، شما شهردار منطقه هفده هستید، درسته؟
منو میگی! در وضعیتی بودم عینا مااااااااااااااااااااع! ولی خیلی آروم و متین با لبخندی بزرگوارانه جواب دادم:
- نخیر جانم، اشتباه گرفتید.
البته لحن گفتارم یه مدلی بود که طرف متوجه اشتباه خودش بشه و دیگه شهردار شمیرانات رو با شهردار منطقه هفده اشتباه نگیره!

Monday, September 1, 2008

آقای رئیس‌جمهور

مطلب قبلی رو که می‌نوشتم، ایمان داشتم که هرکس آن را بخواند، به‌روشنی متوجه خواهد شد که شبه‌طنزی است ساخته و پرداخته‌ی خودم. ولی اینطور که شواهد امر نشان می‌دهد، همه گمان بردند که این نقل قولی است از شخص شخیص الف.نون!
راستش اول خوشحال شدم که اینقدر نوشته‌ام طبیعی به نظر رسیده و به خودم آفرینکی گفتم! ولی بعد به این نتیجه رسیدم که "هنر" از من نبوده و این همه لطف جناب رئیس‌جمهور است که آنقدر ... و ... تشریف دارند که هر خزعبلی را می‌توان به ایشان نسبت داد و همه انتظارش را داشته باشند و باور کنند! (شما را کاری ندارم، ولی برای خودم متاسفم.) 

این پست در واقع اعترافی بود به "داستان" بودن مطلب قبلی! (شاید جهت ثبت در پرونده‌ی بنده!)
-
پ.ن.
اگر جناب رئیس‌جمهور چنین سخنرانی‌ای را قبل و یا پس از نگارش آن پست ایراد کرده‌اند و یا خواهند کرد، کلیه‌ی مسئولیتهای قانونی و غیرقانونی آن به عهده‌ی نامبرده بوده و هیچ ربطی به اینجانب ندارد! (شاید جهت ثبت در پرونده‌ی نامبرده!)

Saturday, August 30, 2008

دکترای جعلی

رئیس جمهور در پاسخ به سئوال خبرنگاری امریکایی در خصوص مدرک دکترای جعلی کردان گفت: «شما یک کشور جعلی درست کردید و اسمش رو گذاشتید اسرائیل ولی آب از آب تکون نخورد، حالا این وزیر ما که یک بسیجی مخلص و خدمتگزاری هم هست، یه کاغذپاره‌ی ناقابل تهیه کرده که اون هم هنوز معلوم نشده جعلی باشه -و ما به زودی نماینده‌ای رو برای رایزنی و تایید صحت این مدرک به آکسفورد می‌فرستیم- این همه هیاهو و سر و صدا راه انداختید. حتی اگه ایشون خدای نکرده این مدرک رو جعل هم کرده باشند، مثل بعضی از آقایون که نمیخوان با دکتراشون مطب بزنن و از مردم پول ویزیتهای آنچنانی بگیرند که، قصد ایشون خدمتگزاری به مردم شریفه و برای خدمتگزاری هر چه بیشتر به این مردم که در دنیا مانند ندارند، از هیچ راه حلی نباید دریغ کرد.»

Monday, August 25, 2008

دختر کوچولو

وقتی توی خیابون این دخترهای کوچولو موچولوی دو سه ساله رو می‌بینم که از همین سن و سال به تربیت خانواده‌شون لباسهای به شدت متبرج(!) می‌پوشند، کلی ناراحت میشم و از شما چه پنهون عذاب می‌کشم!
آخه یکی نیست به بابا ننه‌ی اینا بگه که شما که از این سن و سال بچه رو اینطور متبرج بار میارید، هیچ فکرش رو کردید، چند صباح که بزرگتر شد دیگه هیچ مدله نمی‌تونید جلوش رو بگیرید؟ نمی‌گید گناه داره؟!
حالا گناه و دین و مذهب به جهنم... نمی‌گید بچه‌های به این خوشگلی و سفیدی و ناز و مامانی رو اینطوری لخت و پتی میارید تو چشم مردم، ممکنه مردم نظر تنگ باشن و چشم‌شون بزنن؟ نمی‌گید خدای نکرده نظر بیان؟!
حالا چشم شور مردم و خرافات به جهنم... بابا تو رو خدا این طفلیها رو اینطوری نیارید زیر آفتاب! این آفتاب بی‌پدر و مادر تابستون پوست کرگدن رو هم آب می‌کنه چه برسه به پوست ظریف و نازکتر از برگ گل بچه‌ها. این لباسای بندینکی و کوتاه و اینا مال آفتاب ملایم بهاره نه آتیش سر ظهر تابستون. چرا اینقدر نفهمند مردم؟
-
امروز ظهر داشتم از توی خیابون رد میشدم، زیر آفتاب داغ ساعت یک ظهر، یه دختر کوچولوی نازی رو دیدم که شاید ته تهش دو سالش بود. این خانوم خوشگل با لباسی به شدت متبرج یعنی یه پیرهن کوتاه تا زانو، از اینایی که بالاش بندینکیه و بی آستین! دست در دست مامانش از روبروم رد می‌شد ولی طفلی کاملا از سرخ و سفیدیش معلوم بود که احوالات خوبی نداره! احتمال اول و اسلامی این بود که از شرم پوشیدن چنین لباس متبرجیه که چنین چهره‌اش گل انداخته و از خجالت، دست کوچولوشو بالای صورتش گرفته بلکه خدای آسمانها کمتر ببیندش و براش گناه یادداشت کنه! ولی احتمال عقلانی و انسانی اینکه: آخه مادر نفهم! مادر ایکس! مادر ایگرگ! باید بچه‌ی طفل معصوم رو اینطوری تو گرمای وحشتناک سر ظهر بیاری تو خیابون؟ بچه از شدت گرما همه‌ی صورتش گل انداخته بود. تمام تلاشش رو می‌کرد که با دست آزادش، با اون دست سفید و کوچولوش، یه جوری مانع رسیدن آفتاب به سر و صورتش بشه. آخه مادر احمق!...
فکر کن اشعه‌ی مرئی نور خورشید که اینقدر بچه رو اذیت میکنه، دور از جونش، فرابنفش خورشید چه بلایی به سرش میاره. آخه نقصان عقل و فهم تا کجا؟
این بچه باید یه لباس کاملا پوشیده ولی نازک تنش می‌بود با یه کلاه نقاب دار روی سرش که اینطور اذیت نشه. هر چی فکر می‌کنم این مردم با چه فکری و با چه هدفی بچه‌های مثل دسته گلشون رو اینطوری عذاب میدن، نمی‌فهمم.
-
خیلی عصبانی شدم! خیلی خیلی! و از همه‌تون میخوام که در این عصبانیت من شریک بشید و هرجا مورد مشابهی دیدید تذکر بدید! اسمایلی گشت ارشاد!
عقده‌های خودتون رو سر بچه‌ها خالی نکنید! گور پدر محدودیت و مصونیت و... با سلامتی بچه‌هاتون بازی نکنید!

Friday, August 8, 2008

دخترکان دلربا

اگر خدای ناکرده! هدفتان از دیدن فیلم، تماشای دخترکان دلرباست، بیهوده پی فیلمهای عاشقانه نروید، آنچه را که مد نظر دارید، در ژانر هارر خواهید یافت!

Thursday, July 31, 2008

شباهت

در راهرو منتظر نشسته بودم و خانم و آقایی در چند متری‌ام در حال صحبت بودند...
خانم: راستی... شما آقای فلانی رو می‌شناسید؟
آقا: همونی که خیلی زشته رو میگید؟
-اوم... اونی که خیلی شبیه شماست. فامیلی‌تون هم که یکیه... می‌خواستم بپرسم فامیل نیستید؟
- اِ... فامیل که نه! خب البته منم هم شکل اونم ولی ایشون اگرچه زشته ولی زشت بانمکه، من فقط زشتم!
لبخند زدم و از اینکه کم نیاورد، خوشم آمد!

Monday, June 30, 2008

كفش چرمي

دستام از بازو به پایین آفتاب سوخته شده بود و الان پوسته شده؛ به قولی در حال پوست انداختنم!
نشسته بودم کنار آبجی کوچیکه و داشتم تیکه تیکه پوست دستم رو می‌کندم...
- نکن اینجوری بدم میاد. چرا پوستت رو می‌کنی؟
- می‌خوام پوستم رو بدم باهاش برام کفش چرمی بدوزن!
بسیار خنده آمد!

Saturday, June 14, 2008

آنالیز بازی

سررسیدم رو برداشتم آوردم و برای تماشای فوتبال نشستم جلوی تلویزیون.
آبجی کوچیکه پرسید: «می‌خوای بازی رو آنالیز کنی!؟»
جواب دادم: «آره دیگه، دایی که اینکاره نیست. الان زنگ می‌زنه می‌پرسه چیکار کنم چیکار نکنم!»

پ.ن.
لازم می‌دونم این مطلب رو اضافه کنم که علی دایی طی مسابقه هیچگونه تماسی با من نگرفت و از این رو افتخار برد دو بر صفر مقابل سوریه در خانه‌ی حریف، صرفا متعلق به نامبرده است و هیچ دخلی به بنده ندارد!