TROY
Priam: You're still my enemy tonight. But even enemies can show respect.
گفتنی نیست؛ ناگفتنی هم نیست! کاش فقط همین یه جمله رو درک میکردی... ما که دشمن نبودیم... ولی حتی اگه دشمن هم بودیم...
at
7:58 PM
3
comments
Labels:
Cinema,
Personal,
Social
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
at
7:34 PM
3
comments
Labels:
Cinema,
Social
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
at
2:16 AM
5
comments
Labels:
Cinema
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
at
9:40 PM
3
comments
Labels:
Cinema
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
at
8:01 PM
4
comments
Labels:
Cinema,
Humor
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
at
2:27 PM
3
comments
Labels:
Cinema,
Personal
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
at
1:47 AM
2
comments
Labels:
Cinema
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
تا همين يك ساعت پيش فكر ميكردم ديگه نميتونم سناريويي با جذابيت و پيچيدگي سناريوي فيلم The Game پيدا كنم ولي خب 1408 واقعا داستان زيبا و غيرقابل پيشبينياي داشت. فلسفهاي عجيب كه به سادگي قابل درك بود. افكتهاي تاثيرگذار و اكسون گذاريهاي قابل تحسين. واقعا فيلم لذت بخشي بود.
ژانر فيلم وحشته ولي در واقع يك فيلم ترسناك به معناي شناخته شده نيست. منظورم اينه كه اين فيلم وحشت مثل باقي فيلمهاي وحشت نيست كه عادت به ديدنشون داريم، پر جيغ و داد و دلهره و صحنههاي خشونت بار. هدف اين فيلم به نظرم صرف ترساندن نيست. فيلم تمامي عناصر پيش گفته رو در خودش داره ولي مقصود هيچكدوم از اونها نيست. فيلم داستان خودش رو روايت ميكنه و براي درست روايت شدن، از اين ابزارها هم بهره ميبره. نميدونم بلاخره تونستم منظورم رو برسونم يا نه!
يه جور ديگه بگم: وقتي ميخوام به كسي چيزي ياد بدم و واقعا برام مهمه كه اون فرد اون چيز رو ياد بگيره از تمام بدخلقيهام بهره ميبرم، سرش داد ميزنم، سر به سرش ميگذارم، اذيتش ميكنم تا جايي كه مجبور بشه اون چيزي رو كه قراره ياد بگيره، درست ياد بگيره. ولي هدف من به هيچ روي آزار رسوندن نيست! من تنها براي گرفتن بهترين نتيجه، از هيچ امكاني صرف نظر نميكنم! اين فيلم هم به نظرم اين گونه بود كه قصدش صرف ترساندن نبود ولي براي رساندن پيامش، از تمامي ابزارهاي وحشتزاي ممكن استفاده كرد. بيشتر از اين نميتونم توضيحش بدم! بايد فيلم رو ببينيد تا منظورم رو بفهميد.
-
دوست عزيزم پنجره، حدود دو ماه پيش، شبي برايم اس.ام.اس زد كه 1408 رو ببين و نظرت رو بگو، ولي خب فيلم رو بهم نداد و دو ماه طول كشيد كه پيداش كنم! اميدوارم تاخيرم رو ببخشه و فراموش نكنه كه قول پژ ممكنه دير و زود داشته باشه ولي قطعا سوخت و سوز نداره!
at
2:10 PM
9
comments
Labels:
Cinema
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
راستش رو كه بخوام بگم ميشه غرغر كردن و براي شما آه و فغان شنيدن! براي همين تعديلش ميكنم و ميگم ديشب چندان حالم خوب نبود. به شدت بيحوصله و دمغ و پكر و تو بخوان حديث مفصل از اين مجمل! به لطف دوستان، شصت هفتاد تايي فيلم نديده توي خونه دارم. هر چي ليستشون رو بالا و پايين كردم كه يكي رو انتخاب كنم كه حالم رو بدتر از ايني كه هست نكنه، ديدم نميشه. يهويي دلم هواي اميلي رو كرد. مييشناسينش؟
خيلي خيلي كم پيش مياد كه فيلمي رو دو بار ببينم ولي ديشب واقعا دلم اميلي ميخواست و تا نيمه شب نشستم و با حوصلهي تمام ديدمش. اميدوارم فيلمش رو ديده باشيد و يا اگر نديديد، بتونيد تهيهاش كنيد و تماشايش كنيد. يك فانتزي به شدت زيبا و دلنشين كه واقعا آرومم كرد. گرچه عين ... دوباره برگشتم به همون حال ولي خب، ساعتي هم فارغ از غم بودن، ساعتي لذت بردن از زندگي است.
--
پ.ن
گاها اتفاقاتي ميافته كه آدم جز خنديدن هيچ كار ديگهاي نميتونه در قبالشون انجام بده! در كل اين فيلم، يه جورايي فقط يه صحنهي مورد دار وجود داره كه اميلي ايستاده و آمار خانمهايي رو كه از لذت معاشقه به حد اعلا ميرسن رو ميگيره! البته اتفاقي نميافته ولي خب صداهاي ناجوري داره ديگه! حالا فكر كنيد در دو ساعت فيلم، پدر ما دقيقا در همون لحظهي خاص وارد اتاق ميشه! هيچي ديگه! فقط تونستم به وضعيت موجود بخندم!
پ.ن.ن
گمانم قبلا هم از اميلي نوشته بودم! آره؟
at
3:34 PM
7
comments
Labels:
Cinema,
Personal
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
ديشب فيلم Mystic River رو ديدم. فيلم خوش ساخت و دلنشيني بود با بازي فوق العادهي شان پن. گمانم اين بازي حسي، بهترين بازي حسي بود كه از يك هنرپيشهي مرد هاليوودي ديدم. ولي آنچه بيش از همه جذبم كرد، درونمايهي تكراري داستان بود: «ترسها و شكستهاي كودكي، تا آخر عمر رهايمان نخواهد كرد». نميدانم فيلم را ديديد يا نه ولي ميخواهم بخشي از داستان را بازگو كنم. پسر بچهاي در دوران كودكي مورد تعرض دو پدوفايل قرار ميگيرد و اين ضربه روحي ناشي از اين حادثه تا آخر عمر رهايش نميكند. از او شخصي افسرده و به شدت درونگرا ميسازد كه سرخوردگي ناشي از آن واقعهي دور بر سرش ميماند. البته جريان فيلم چيز ديگري است ولي از من اگر ميپرسيد محور اصلي داستان را همين ميدانم. بماند.
در برخورد با جامعه، تجربياتي كه از روابط دور و نزديكم با مردم داشتم به درستي اين اصل روانشناسي ايمان پيدا كردم. مردي كه در كودكي او را از لولو ترسانده بودند و اين ترس به گونهاي غريب در وجودش باقي ماند و قدرت ريسك و ورود به هرگونه وادي كه از آن شناخت كامل نداشت را گرفته بود. دختري كه تولدش مصادف با فوت عزيزي بود و كسي شوم خوانده بودش و اين تعريف شوم بودن به انتظاري از خود تبديل شده بود، ساده بگويم خودش را شوم ميديد. هاها! خانم يارين! مادرش در نوزده سالگي بيوه شده بود و همه عمر بيوه مانده بود و اين ترس از بيوگي در وجود دخترك شديدا ريشه دوانده بود، ترس از ترشيدن و بيمرد ماندن، اين بود كه به اين سرعت پيشنهاد ازدواج كسي ديگر را پذيرفت و حتي دست دست هم نكرد كه آشنايي صورت بگيرد و... فورا پاي سفره عقد نشست. و هزاران مثال ديگر كه با نگاهي ساده به دور و برمان كشفشان ميكنيم. نميخواهيم زياد در اين بحث ريز شوم.
از دوش تا به حال در اين انديشهام كه ترسهاي كودكي من چيست؟ براي من و خانوادهام خدا را شكر هيچ اتفاق بدي نيافتاده كه تاثيري چنين شديد بر لوح وجودم بگذارد ليك من تنها بُعدي از وجود خود را ميبينم. در آن ابعاد ديگر چه گذشته و چه ميگذرد نميدانم! به اين ميانديشم كه اگر بتوانيم سرخوردگيهاي ريز و درشت كودكي خويش را بيابيم، شايد بتوانيم بسياري از باگهاي شخصيتي خويش را بپوشانيم. به خودتان بيانديشيد، ببينيد چيزي گيرتان ميآيد؟
--
پ.ن
بي شرح و توضيح اضافه، از تمامي شما دوستان عزيزم سپاسگزارم.
at
12:42 AM
2
comments
Labels:
Cinema,
Social
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
فقط ميتوانم بگويم فيلم بدي نبود و بي شك خيلي بيش از اينها ميتوانست باشد. حداقل به نظر من كه اصلا و ابدا در حد و اندازهي تعريف و تمجيدهايي كه از آن ميشد، نبود.
--
عادت دارم به دير ديدن فيلمها!
at
3:11 AM
1 comments
Labels:
Cinema
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
چند روزي هست كه بلاگرولينگ هم به جمع فيل شدهها پيوسته و سرگردانم كرده. از وبلاگ خواني واماندهام شديد و آدرسهايي كه در حافظهام مانده را تك به تك چك ميكنم بلكه نونوشتهاي يابم. كاش دست از سر اين بلاگرولينگ بردارند كه واقعا معتادمان كرده.
ديروز دست به دامن گوگل ريدر شدم ولي پس از وارد شدن، با تعجب متوجه شدم كه اين لينكها، لينكهاي من نيست. نگاه كردم و ديدم كه به كل اين حساب، از آن كس ديگري است. خارج شدم و دوباره وارد شدم و اين بار سر از حساب يكي ديگر از ايرانيان درآوردم. در كل پنج تا حساب مختلف برام باز شد كه همگي هم ايراني بودند -با توجه به لينكهايشان- ولي حساب خودم باز نشد! امروز اما مشكلي نبود.
ديشب فيلم Butterfly effect رو تماشا كردم. فوق العاده بود. پريشب هم فيلم Frailty رو ديدم. كه اون هم ديدني بود. دو سه روز پيش هم بلاخره آلبوم محسن نامجو دستم اومد. آره خب، خيلي از دنيا عقبم! ترنجش فوقالعاده است و بيابان را سراسر مه گرفته غوغا! به اين كلمهي غوغا حساس شدم و فوري ياد مكس و غوغاسالارها ميافتم!
--
پراكنده نويسي اصولا ته نداره!
at
9:37 AM
4
comments
Labels:
Cinema,
General
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
دو سه سالي ميشد كه به شدت از كتاب خواندن وا مانده بودم. دردي بود و حسي غريبانه ليك گويي ميل به خواندن داستان و غرق شدن در فضايش از دستم رفته بود. چند وقتي است اما شروع كردم به از نو خواندن. حس خوشايندي است. آلامي است بر روزمرهگي هر روزهام.
-
هفتهي پيش «بادبادكباز» نوشتهي «خالد حسيني» را خواندم. دندانپزشك افغاني امريكا نشين در اولين رمان خود، زندگي مردم كشورش و سير اتفاقات و حوادث در افغانستان را آنچنان زيبا و صميمي روايت ميكند كه براي باري ديگر و بعد از سالها كتاب در دستم باقي ماند و چشمان خستهام نتوانستند مجابش كنند كه ديگر بس است، باقي به روز ديگر.
ما و افغانها در دستهبنديهاي رايج، كمابيش همزبان فرض ميشويم و اين حقيقت كه هر دو از يك قوم واحديم و پيوند تاريخي و فرهنگي فراوانمان، براي من فارسي زبان حسي از همزادپنداري غريبانه را رقم زد. حوادث و اتفاقاتي كه براي اين قوم افتاده و آنان را چنين آواره و دربه در و مجبور به زندگي اينچنيني كرده؛ حال ميتوانم دردشان را بفهمم و با نگاهي جز نگاه معمول به يك افغاني پست و بدبخت كه نگاه رايج ما ايرانيان است، بدانان بنگرم. در يك جمله خلاصه كنم، داستان سواي همهي زيباييهاي ادبياش، نگرش و انديشههايم را نيز تكاني داد.
هيچ از داستان نميگويم تا آنان كه هنوز آن را نخواندهاند هيچ پيش فرضي نداشته باشند و خود آهسته آهسته در قصه فرو روند.
الان كه نام كتاب را گوگليدم، متوجه شدم فيلم آن نيز ساخته شده و همين نوامبر گذشته اكران شده است. در زير تعدادي از پيوندهاي خواندني را ليست ميكنم تا اگر خواستيد نگاهي بياندازيد:
سايت شخصي خالد حسيني
بادبادكباز در آمازون
بادبادكباز در ويكيپديا
صفحهي مربوط به فيلم بادبادكباز در آيامديبي
اين هم مطلب خوبي است از سايت همميهن دربارهي رمان جديد خالد حسيني.
--
عجب نوشتهي درب و داغاني شد!
at
7:30 AM
2
comments
Labels:
Book,
Cinema
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
ديشب Amadeus رو ديدم. فيلمي كه بر اساس زندگي وولفگانگ آمادئوس موتزارت ساخته شده بود. فيلم قديمي بود (1984) ولي خوش ساخت بود روايت زيبايي داشت و داستان به زيبايي پرداخت شده بود. اگرچه آنچه در فيلم ديدم با آنچه دربارهي زندگي موتزارت خوانده بودم تفاوتهاي فراوان داشت.
بر خلاف انتظارم، در فيلم اثري از فراماسونها كه نقش عمدهاي در زندگي و پيشرفت وي داشتند، نبود. حتي به فلوت جادويي معروفش نيز توجه چنداني نشد. عمدهي داستان به روايت حسادت آنتونيو ساليهري به موتزارت جوان ميپردازد.
مسالهي جالب توجه، اهميت نشان داده شدهي موسيقي و بخصوص موسيقي اپرايي در بين تمامي آحاد مردم اتريش آن روزگار، از امپراتور گرفته تا زنان خانهدار و اقشار ضعيف جامعه بود. انگار همه آنجا موسيقي دان باشند. راست يا دروغش نميدانم. كسي هست كه در اين مورد اطلاعات موثقي داشته باشد؟
at
7:29 AM
3
comments
Labels:
Cinema
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
ديشب بلاخره فيلم تحسين شدهي بيست و يك گرم رو ديدم ولي متاسفانه نتونستم باهاش ارتباط خوبي برقرار كنم. نميگم فيلم بد بود كه بد نبود ولي خب خط اصلي داستان اينقدر پرش داشت كه حدود نيم ساعت اول فيلم فقط فكر ميكردم كه چجوري بايد اين آدمها و اين صحنهها رو به هم ارتباط بدم. آخر هم كه گرههاي خط سير باز شد، به اين نتيجه رسيدم كه داستان اصلا اون چيزي نيست كه انتظارش رو داشتم، يا اگر صادقانه بخوام بگم داستان چيزي بيش از تفكرات دم مرگ شون پن نبود!
ناخودآگاهم در پي ارتباطي قويتر از بيست و يك گرمي كه هر شخص در هنگام مرگ ازش كم ميشه با يك بسته شكلات و غيره ميگشت ولي خب ناخودآگاهم زياده خواه بود!
at
7:21 AM
2
comments
Labels:
Cinema
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
پس از مطالعهي پست اخير دوست عزيزمان يك پزشك و نظرات آن (تا آن زمان تعداد نظرات داده شده، عدد يازده را نشان ميداد) تصميم به نگارش اين مطلب گرفتم. نظري ديگر بر آن موضوع و ارائهي راهكاري اگر نه جديد، وليك قدري پختهتر (و اين تنها اميد من است و نه الزاما كار و راه درست!)
-
فيلمي بر اساس داستاني تاريخي ساخته شده كه شرح نبردي است ميان سپاه پارسيان به رهبري خشايارشاه هخامنشي و گروهي از جنگجويان اسپارتي در ترموپیل كه سرانجام سپاه پارس با تكيه بر برتري عددي و اختيار خائني در ميان اسپارتيها، پيروز ميگردد. تمام. و البته نتيجهي آتي آن هم، بنا به روايات تاريخي، همبستگي نيروهاي پراكندهي باختر در برابر امپراتوري خاور و مقدمات سلسله جنگهاي ايرانيان و يونانيان و عاقبت به زير كشيدهشدن هخامنشيان به مددي خائني ديگر و اين بار در اين سوي ميدان، توسط اسكندر مقدوني است كه اينها ديگر در داستان فيلم نيست.
حال مشكل كجاست؟ چرا ما ايرانيان برآشفتهايم؟ فقط به اين خاطر كه به قول دوست خوبمان، تحمل تماشاي فيلمي كه نيروي منفياش ما باشيم، نداريم؟ نه گمانم چنين باشد!
يك اصل بديهي است كه نيروي مهاجم، حال هر كه ميخواهد باشد و به هر بهانهاي، بد است. چه آن وقتي كه عراق به ايران حمله كرد، بد بود و آنگاه كه امريكا به عراق لشگر كشيد، امريكا بد شد و اگر روزي ما هم به خاك امريكا تجاوز كنيم، ما بد ميشويم.
آن زمان هم كه امپراتوري هخامنشي كشورگشايي ميكرد، به حكم تجاوز و جنگافروزي، بد بود؛ هرچند افتخارآميز! ولي مشكل اين نيست، مشكل اينجاست كه بد نشان داده شده در فيلم، آن بدي نيست كه ما بوديم! بهتر يا بدترش را كاري نداريم، لشگر به نمايش درآمده به اسم پارس، هيچ شباهتي به پارسيان ندارد؛ نه به صورت و نه به سيرت. اينها به كل كساني ديگرند! و داد و فرياد ما اين است كه اگر بديهامان را هم نشان ميدهيد، خودمان را با بديهامان به تصوير كشيد.
تاريخي كه امروزه از جنگهاي باستان در دست است، تمامي نوشتهي تاريخنويسان يوناني است و زماني كه خود دشمن بر عدالتپيشگي ما اذعان كند و شرح بخششهايمان بنگارد، خب حتما چنين بوديم؛ چنانكه براي نمونه در تاريخ نقل است زماني كه لشگر پارس سرزميني را تصرف ميكرد، اماكن مذهبي ملل مغلوب را پاس ميداشت و خانهي امن پناهآورندگانش ميدانست. پس كمينهاش اين است كه ديگر بربر و وحشي نبودهايم.
يك پزشك ايراد را از خودمان ميداند و ميگويد «در مورد تاریخنگاری غربی چه میتوان گفت؟ چرا آنها هرودوت دارند و ما نداریم؟... واقعیت این است که ایرانیها ملتی بیتوجه به تاریخ هستند...» و پي كو لو در نظرات همان پست چنين نوشته: «در مورد بند "بدبخت، ملتی که هرودوت ندارد!"، بايد بگويم كه دليل اصلي آنكه تقريبا هرآنچه از تاريخ پيش از اسلام ميدانيم از زبان غربي هاست آن است كه تمامي اسناد و گزارش هاي آن دوره در حمله اعراب از بين رفته است. باور كردني نيست كه تمدني با آن گستردگي كه بسياري از تمدن ها از نظام هاي اداري، ارتباطي و سازماندهي آن وام گرفتهاند، تاريخ خود را مدون نكرده باشد.همچنين بد نيست به لوحهاي گليئي اشاره كنم كه حقوق سربازان و جيره خوردني و نوشيدني آن ها را هم ثبت كرده است و فقط مدفون شدن زير خاك آنها را از آسيب بيگانه حفظ كرده. هرچه در كتابخانه ها بود نابود شده، تاريخ، دانش، هنر، ...»
تاريخ ايران باستان دوبار به طور كامل نابود شد و به كل از ميان رفت؛ اول با حملهي اسكندر و دوم با حملهي اعراب مسلمان و طي اين دو مرحله، تمام داشتههاي معنوي مكتوب پارسيان نابود شد. اسكندر پارسه را به آتش كشيد و همهي اسناد و كتابها را از بين برد و تا سالها حتي تكلم به زبان پارسي را در اين سرزمين قدغن كرد و اعراب نيز به گمان شرك و از ترس سربرآوردن دوبارهي فرهنگ، هنر و تمدن زردشتي، تمامي كتابها را در آب شستند و از ميان بردند. وگرنه مگر ميشود يك امپراتوري به آن بزرگي را بدون علم و فرهنگ و هنر، بدون دانشمندان و هنرمندان و نويسندگان و بيتمام آنچه از يونان باستان مانده و از ايران باستان نمانده، اداره كرد؟ ولي مهاجمان آنچنان قلع و قمعي كردند و چنان پاكسازي كردند كه كنون هيچ يادگاري برايمان باقي نمانده است. اگر از شما بپرسم چند مورخ، نويسنده، اديب و دانشمند پارسي، همدوره با سقراط و هرودوت را نام بريد، چه پاسخي داريد؟
صحبت به بيراهه نرود. اكنون كه فيلمي به نام سيصد ساخته و اكران شده و چهرهاي وحشي و تنفرانگيز و بدون هرگونه اغراق يا تعصب، غيرواقعي از پدران مورد احترام و افتخار ما به تصوير كشيده، و عليرغم نظر منتقدان كه آن را اثري ضعيف ارزيابي كردهاند، خوب ميدانيم كه فيلمي عامهپسند و پرطرفدار خواهد بود –بعيد ندانيد به همين زوديها، بازياش هم در سبك اكشن اول شخص، بيرون بيايد!- آري، اكنون چه ميتوان كرد؟
دوستان راههاي مختلفي پيشنهاد كردند و هركدام از اين راهها به كرّات در سايتها و وبلاگهاي مختلف مورد نقد و نظر قرار گرفت و از اين رو به تكرار مكررات نميپردازم و مستقيم به سراغ همان بمب گوگلي و سايت 300 the movie ميروم كه همه بر آن اتفاق نظر داريم.
بايد بپذيريم كه اول سر همهمان را جو گرفته بود و تنها به فكر مقابله بوديم. ليك حال كه بهتر ميانديشيم، متوجه ميشويم كه اين حركت هم اگر محتواي مناسبي نداشته باشد، چيزي جز يك سايت گمراه كننده كه ناسزايي برايمان خواهد خريد، نخواهد بود! حال آنكه هدف ما نه گمراه كردن و به بيراهه كشيدن، كه روشنگري است.
به نظر من «حالا كه توان حمله نداريم –و نيك ميدانيم كه نداريم- بياييد نفوذ كنيم!»
نظرتان دربارهي ايجاد تغييري جزئي در كاربري سايتمان چيست؟ اينكه علاوه بر حركت هنري زيبا و ماندگاري كه لگوماهي عزيز طرحش را ريخته، بخشي هم به عنوان راهنماي فيلم به آن بيافزاييم و در آنجا با لحني دوستانه و گيرا و البته بدون جهتگيري، اشتباهات عديدهي موجود در فيلم را برشماريم و درستش را گوشزد كنيم، يا با استفاده از انبوه منابع موجود در شبكه، به روايت داستان حقيقي با ويراست بيطرفانهي خودمان بپردازيم. مثلا اگر خشايارشاه را سياهپوست نشان داده، طي مقالهاي، شرح احوال و صورت و سيرت او بگوييم و نوع آرايش و پوشاك، زيورآلات، جنگافزار و ساير چيزهايي كه به نظرمان نادرست ميآيد را توضيح دهيم؟
گامي پيشتر بگذاريم و اگر در فيلم از چيزي –مثلا مكاني يا خدايگاري- سخن به ميان آمده، به شرح آن پرداخته و با ديدي پارسي ولي منصفانه به نشر اطلاعات مفيد و مرتبط بپردازيم؟
مگر نه اينكه هدف ما روشنگري است؟ مگر حاضر نيستيم به خاطر حفظ اعتبار و شخصيت تاريخي خود، وقت و سرمايه و انرژي بگذاريم؟ خب! پس كاري كنيم كه تنها مخاطب و طرفدارش خودمان نباشيم، تلهاي نباشد براي ديگراني كه اميد به دام افتادنشان داشته باشيم، بگذاريم ديگران به اميد دريافت چيزي كه ميخواهند و بيايند و دست پر –ولي با دانستههايي درست و خالي از كژنمايي- برگردند.
ماشيني باشد كه سواري دهد نه كه ازمان سواري بگيرد!
چگونهاش هم بسيار ساده است. كساني كه فيلم را ديدهاند يا قرار است به زودي ببينند، فهرستي از موارد مشكوك و مورد اعتراض و از سوي ديگر مواردي كه فهمش براي بيننده سخت است يا نياز به پيشآگاهي در آن باره دارد، تهيه كنند و در اختيار ديگران قرار دهند. اگر از آن سيصد و اندي نفري كه تا به حال لينكشان در سايت آمده، سي نفرشان هم همت كنند و هر كس بر روي يكي از اين موارد تحقيق كند، كار خوب و تر و تميز و مهمتر از همه به درد بخور، آماده خواهد شد. از ميان دوستان باسابقه و كار درستمان مثلا همين آقاي دكتر عزيز كه همگي به علم و عملش واقفيم و ميدانيم محقق شايستهاي است، يك نفر را به عنوان رهبر و هماهنگ كننده انتخاب ميكنيم و گروههاي كاريمان را تشكيل ميدهيم و برو كه رفتيم!
چطوره؟!
اين همه گفتم و اينها همه نظر شخصي من بود، تا نظر دوستان چه باشد.
at
8:05 PM
2
comments
Labels:
Cinema,
Media
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
امروز مصادف با نهم مارس 2007 و هجدهم اسفند 1385، نمايش عمومي فيلم سيصد The 300 آغاز ميشود. فيلمي كه اگرچه هنوز هيچ يك آن را نديديم ليك از تريلرها و تبليغهايش به روشني مشخص است كه نه فقط با اغراقهاي فراوان و دور از واقع تهيه شده كه به روشني خشايارشاه و به كل هخامنشيان و پارسيان را به سان قومي وحشي و غارتگر به تصوير كشيده است، چنانچه اگر ندانيد داستان اين فيلم دربارهي ايرانيان است، با مشاهدهي تصاوير و تبليغهاي فيلم، لشگر مهاجم را قبائلي بربر و آدمخوار فرض ميكنيد.
اصل اين ماجرا و دفاع سيصد و اندي نفرهي اسپارتي در برابر لشكر عظيم خشايارشاه به واقع اتفاق افتاده است؛ اگرچه نبايد دور از نظر داشت كه راويان اين ماجرا، همگي مورخان و شاعران و نويسندگان يوناني بودهاند و دور از نظر نيست كه چونان عادت هميشگيشان، در اعداد و اتفاقات تا سرحدات ممكن مبالغه كرده باشند كه يونانيان به كل، افسانهدوستند و افسانهپردازاني قابل. وليك اين كه در كجاي تاريخ، پارسياني را كه هميشه به عدالتگستري و دلرحمي شهره بودند، چنين بربر معرفي شدهاند، بر من يكي كه پوشيده است!
«تاريخ را برندگان مينويسند» و برنده كسي است كه زور و زر دارد. زور و زر ايجاد كنندهي حق است و همهي اينها دلايل جسارتي اينچنيني است. سازندگان اين فيلم نه تنها كمترين توجهي به تاريخ هخامنشي -حتي همان تاريخي كه مورخان خودشان نوشتهاند- نداشتهاند كه حتي بديهيات را نيز زير پا نهادهاند. ايرانيان از نژاد قفقازي هستند و سفيدپوست، رنگ پوست خشايارشاه و لشگريانش چگونه است؟ شرقيان و عليالخصوص ايرانيان -شايد به دلايل اقليمي- پيوسته لباسهاي كامل و بلند بر تن ميكردهاند، قياس كنيد با پوشش مهاجمان كه مدل وحشي شدهي لباس اسپارتيها بدون شنل است! مردان پارسي تا آنجا كه من خواندهام، نه فقط موي سر، كه سبيل و ريششان را بلند ميكردند و به خوبي ميآراستند، چنانچه در تمامي كتب، پارسيان به مشخصهي ريش بلند و قباي پر چينشان از ديگر قبايل تميز داده ميشوند و حال اين چه سر و رويي است كه براي آنان ساختند! نزد پارسيان، كلاه پيوسته نشان تشخص بوده و تا همين نيم قرن پيش هم، بيكلاه در جمع ظاهر شدن نشانهي شلختگي و بيدقتي بود، ولي تهيهكنندگان اين فيلم به سادگي «كشف كلاه!» كردهاند و... مواردي از اين دست آنقدر فراوان است كه با اندكي تحقيق، خود مقالهاي كامل و جامع خواهد شد و فراموش نكنيد كه هنوز هيچ كداممان فيلم را نديديم و تنها از چند تصوير توانستيم اين همه اشكال ساختاري درآوريم؛ ببينيد بعد از تماشاي فيلم، ايرادها و اشكالات به چند دفتر خواهد رسيد!
دوستان عزيزي همچون يك پزشك، عصيان و لگوماهي و احتمالا ديگراني كه لينك نوشتههاشان به دست من نرسيده، حركتي را در مبارزه با اين فيلم آغاز نمودهاند و بمب گوگلي جديدي طراحي شده كه اميدوارم با حركت هماهنگ اهالي وبلاگستان پارسي به نتيجه برسد. من خودم لينك اين صفحه را بالاتر از لينك دوستان در سايدبار قرار دادم تا پس از اين پست نيز، دور از نظر هر كه به اين سرا ميآيد، نماند. نحوهي لينك دادن بسيار آسان است و لگوماهي عزيز همهي كارها را راحت كرده و فقط لازم است به اين صفحه مراجعه كنيد و كد آماده شده را در قالب وبلاگتان پيست نماييد.
دوستاني كه به هر طريقي دستي در اخبار و يا پايي در خبرگزاريها دارند، قدمي بردارند و موضوع را در محافل خبري عامتر از وبلاگستان مطرح كنند و ماجرا را به روزنامهها و سايتهاي خبري بكشند. من سوادش را ندارم وگرنه خودم يك پتيشن بر عليه اين فيلم تهيه ميكردم، اگر كسي ميتواند، دست دست نكند، كار نيكويي است.
در شرايطي كه آناني كه بايد برخيزند و از فرهنگ و تمدن آبا و اجداديمان دفاع كنند، سر به زير برف كردهاند، اگر خودمان هم به فكر نباشيم، چگونه سربلند كنيم و بگوييم «پارسي» هستيم؟
at
11:54 AM
6
comments
Labels:
Cinema,
General,
Media
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
ديشب فيلم Dune رو ديدم. چك نكردم ببينم محصول چه ساليه ولي خب به عنوان يك فيلم علمي- تخيلي خيلي قديميه.
داستان دندانگير و جذابي نداشت (البته به گمان من) و خب يك اثر علمي-تخيلي اگر داستان نداشته باشد جز جلوههاي ويژه، حرف ديگري براي گفتن ندارد و از طرف ديگر چون فيلم مربوط به دوران پارينه سنگي سينماست، از دومي هم بينصيب بود و در كل با آوازهاش در ميان طرفداران اين گونهي ادبي-سينمايي، بسيار كمتر از آني بود كه ميپنداشتم.
تنها نكتهي جالب برايم، انتظار سطح و شكل و شمايل تكنولوژي هشت هزار سال آينده، در زمان ساخت فيلم بود؛ ابزارها و وسايل هيچ كوچكتر نشده بودند و فرض شده بود كه تا آيندهي بسيار دور نيز تفنگها بايد بزرگ و سنگين باشند و خنجر و شمشير نيز به همان شكل و شمايل باستاني، سطوح طراحي شده همچنان صاف و مستقيم باشد و وسايل نقليه در كمال نخراشيدگي و عظمت، از نوعي سپر دفاعي مانند زرهي شخصي استفاده ميكردند ولي جنگشان تن به تن و با دشنه بود و اگرچه چيزي مثل كامپيوتر در فيلم رويت شد وليك تنها استفادهاش چيزي در مايههاي ايبوك بود. كنترل سفينهها و سلاحها و غيره همه به صورت يدي بود و جالبتر از همه سيستم مخابراتيشان بود كه در هزارهي يازدهم، به شكل ارتباطات دوران هيتلر بود.
يك نكتهي علمي بانمك هم داشت كه واقعيت درست نفهميدم. گويا مردمان براي سفر در كيهان از نظريهي سوراخ كرم در فضا زمان استفاده ميكردند. به اين شكل كه در بعدي از ابعاد هستي، كرم غولپيكري وجود داشت كه گويا سوراخي در فضا زمان ايجاد ميكرد و يه جورايي، ييهويي(!) سفينهها به آن ور كيهان ميپريدند!
اگر كسي فيلم را ديده و اين قسمت سوراخ كرمش را فهميده، دست مرا هم بگيرد!
--
پنجاه سال آينده، فرزندان ما نيز فيلمهاي اين دوره را ميبينند و پشت سرمان حرفها ميزنند.
چيزي كه عوض داره، گله نداره!
at
11:03 PM
1 comments
Labels:
Cinema
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --