دمغي
چقدر بده كه به شدت دمغ باشيد ولي دور و بريهاتون اينو نفهمن و مدام در گوشتون حرف بزنن!
-
به يه مرخصي درست و حسابي نياز دارم، جايي ناكجا آباد كه فقط خودم باشم و خودم. جايي رو سراغ نداريد؟
چقدر بده كه به شدت دمغ باشيد ولي دور و بريهاتون اينو نفهمن و مدام در گوشتون حرف بزنن!
-
به يه مرخصي درست و حسابي نياز دارم، جايي ناكجا آباد كه فقط خودم باشم و خودم. جايي رو سراغ نداريد؟
at
1:31 PM
4
comments
Labels:
Personal
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
این هم تجربه ای متفاوت در تجربیات وبلاگ نویسی ام!
این مطلب را کنون بر روی کاغذ می نویسم به دست راست و بعد که دست چپم نیز به فرمان آید، تایپش خواهم کرد.
بخشی از بدنم به دردی سخت گرفتار آمده ناگهانی و آنچنان که دست چپم جرات حرکت ندارد. قلبم ناگهانی درد گرفته. ضربان آن تند شده و به نظرم کمی هم نامنظم شده. دردش مانند درد سایر عضلات بدن نیست. نمی توانم مانند معده درد یا سردرد توصیفش کنم. دردش گونه ای جدید و متفاوت است. سر کار هستم و پشت میزم. درد بی تاب کننده نیست و نوسان دارد. هنوز به کسی نگفته ام که گمانم نیست موضوع جدی باشد. سرعت حرکتهایم به شدت کند شده. حال عمومی ام کاملا رو به راه می نماید فقط درد پرفشار در آن عضله ی سرکش بی صاحب!
نمی توانم بیشتر بنویسم. بهتر است زودتر خود را به خانه برسانم. (چهارشنبه حدود ساعت 18)
--
خب این نوشته ی بالا مال دیشب بود. شبی که به دردی بی سر و صدا گذشت و همانطور که بی خبر آمد، صبح که بیدار شدم، رفته بود بی رد و اثری. سالها پیش دکتری قلبم را اکو کرده بود و گفته بود که اندکی افتادگی دریچه -پرولاپس- دارم ولی چیز مهمی نیست. طی این سالها که از عمرم گذشته، گاه گداری دچار دردهای خفیف قلبی شدم که نهایتا سی ثانیه طول می کشیده و بعد می رفته و به قولی تیر می کشیده. نه زیاد که از آخرین تیری که کشیده بود، قریب به دو سال می گذشت. این بار ولی درد بود و کامل بود. ساعتها درد که با هر حرکتی شدت می گرفت. شب به سختی خوابیدم. خسته بودم ولی حرکاتم در بستر به شدت دردآور بود. تنها زمانی که روی شانه ی راست دراز می کشیدم درد ساکت بود و هر اشاره ای به شانه چپ قفسه ی سینه را درگیر می کرد. طی شب چندین بار در خواب غلت خوردم و از درد بیدار شدم. تجربه ای بود برای خودش! حال بهتر درک می کنم احوال بابا را که سالهاست بیماری قلبی دارد.
-
پ.ن.
یادت هست دو سال پیش در همین حدود سال، دو سه روزی قلبت درد گرفته بود؟ آن روزی که فاش گفتی، شبانه بعد از کلاس به دیدارت آمدم، با دستی که به معتقداتمان شفابخشش کرده بودم. یادت هست که بر قلبت نهادیش؟ به چشمانم نگاه کردی و بغضت ترکید و اشک از دیدگانت جاری شد. گفتی حتی مادرت هم این همه نگران و مراقبت نبود. از شادی و رضایت گریان بودی. همان شب برای همیشه درد از قلبت پر کشید. آن قدر که هر چه اصرار کردم سری به متخصص قلب بزن، پشت گوش انداختی تا دو سال بعدش! یادت که نرفته؟ همه اش عصبی بود، می دانستم و دانستیم. و می دانیم این نیز عصبی است. یادت باشد دستی که برایت شفابخش کرده بودم را وادار کردی ساعتها بر قلبم چنگ زند بلکه فشار درد کمتر شود!
at
9:56 AM
4
comments
Labels:
Personal
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
معاون مالي و اداري شركتمان طي تغييرات صورت گرفته در هيئت مديره، رفتني شد. براي همين به همكارمان «درخت»! گفت كه برود و برايش يك جعبه خالي بياورد تا وسايلش را در آن قرار دهد و خدانگهدار. همكار ما هم رفت و يك جعبه از بقالي خريد و آورد صاف گذاشت روي ميز جناب معاون و البته خود ايشان تشريف نداشتند و نتيجه آنكه همه آن جعبه را رويت فرمودند و خب به روي مبارك هم نياوردند.
از شانس همان روز يك حسابرس خانم هم براي انجام امور حسابرسي به شركت آمده بود كه اگرچه هيچ نفهميديم كه فهميد يا نفهميد ولي خب نفس وجودش در شركت قضيه را مضحكتر ميكرد!
جناب معاون آمد و با تغير «درخت» را خواست كه «اين چيه؟؟ برش دار از اينجا!» و آن جعبه برداشته شد و در آبدارخانه قرار گرفت براي انهدام. حال سئوال اينجاست: «مگر آن جعبه خالي چه بود؟»
اين سئوالي است كه جوابش را در پست بعدي خواهيد فهميد و نه زودتر!
--
پ.ن.
شما كه هنوز نميدانيد جريان از چه قرار است ولي فردا به حقيقت اين گفته پي ميبريد كه «واقعا بعضيها هيچ به كاري كه ميكنند فكر نميكنند!»
at
9:44 AM
4
comments
Labels:
Humor
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
-
1- من کی هستم: موجودی به نام ووتو ووتو، پرنده ی سریع!
2- فصل، ماه و روزی که دوست دارم: بهاران، اردیبهشتگان، پنجشنبه گان!
3- رنگ من: بی کمترین گمان، سبز چون بهاران!
4- غذای مورد علاقه من: همیشه گفتم، کباب برگی که گوشتش را مامان در ماست و پیاز و آبلیمو و هر آنچه خودش می داند بخواباند و بابا با آن صبر بی پایانش روی گاز کبابش کند!
5- موسیقی مورد علاقه من: صدای صاف و پرطنین را می پسندم و موسیقی عمیق و پویا. شجریان را دوست دارم و ربنایش که گمانم یکی از شاهکارهای آوازی اوست. کنسرتهای یانی و مخصوصا آخرین اجرایش از آهنگ Until the last moment با اجرای ویولن بی نظیر Samvel Yervinian که وجودم می لرزاند و اشک به دیدگانم می آورد.
6- بدترین ضدحالی که خوردی: یادم نمی آید هیچ ضدحال خوبی در زندگی خورده باشم!
7- بزرگترین قولی که دادم: که باوفا باشم به هر بهای ممکنی!
8- ناشیانه ترین کاری که کرم: همه عمر افسار احساسم به دست منطقم بود و یک بار احساس را بر منطق ترجیح دادم، سه سال سختی کشیدم و داغی بر وجودم نشست که پاک شود یا نشود، خدا هم نمی داند!
9- بهترین خاطره زندگیم: زندگی خوب و بد بسیار دارد، یکی از خاطرات زیبایم مربوط به تابستان پس از سال اول راهنمایی ام است... تا کلاس پنجم ابتدایی چشم و چراغ مدرسه و معلمانم بودم، همه می گفتند به نسبت سنم درک ریاضی و عمومی ام بیش از همسالانم است ولی در کمال ناباوری ام –گمانم جوگیر بودم!- نه نمونه قبول شدم و نه تیزهوشان. سال اول راهنمایی معدلم ناگاه به هفده سقوط آزاد کرد، معلم علوممان به خاطر آنکه می فهمیدم سر کلاس در گوشم زد و به شدت با من لج کرد، با همکلاسیهای شر و شوری که داشتم مشکل پیدا کردم و به واقع خود را در لبه ی زندگی می دیدم. تابستان بعد از آن، طی اتفاق جالبی با حسین –هر جا که هست، بهترینها را برایش آرزو می کنم که از نیکان زندگی ام بود- آشنا شدم و فهمیدم که مدرسه نمونه هر سال امتحان جایگزینی برگزار می کند و مانده ی ظرفیتش را تکمیل می کند. یک هفته درس خواندم و وقتی که خبر قبولی ام را از مسئول ناحیه آموزش و پرورش گرفتم انگار که درهای زندگی از نو به رویم گشوده شده باشد. -- درهایی که کنون بسته تریند!
10- بدترین خاطره زندگیم: جدایی به اجبار و پی در پی از گروه گروه دوستانی که بهشان عادت کرده بودم، نتیجه ی کنکور، شنیدن خبر فوت حاج خانم، سكتهي قلبي بابا و جراحي قلبش و هفتهها دوندگي و دربهدري و نگراني – از آن سو ديدن دوستي(!) دوستنمايان و خنجرهايي كه چون به ضعف ديدنم از پشت به سينهام فرو كردند، رحلت مادربزرگ بیهمتایم در برابر چشمانم که تنها کسی بودم که تا آخرین لحظه در اتاق CPR بیمارستان ایرانمهر – یا هر چه دیگر که نامش بود- کنارش بودم و رفتنش به چشم دیدم... جدایی آن دخترک بی وفا و ازدواجش تنها به فاصله یک ماه از آخرین دیدارمان که سه روز راه گلویم را بست و جز مایعات آن هم به هزاران زور هیچ نمی توانستم بخورم، فهمیدن اینکه سه سال به رویم یک چیز می گفت و پشتم چیز دیگر، سه سال با صداقت تمام، دروغ تحویل می داد و بسیاری دیگر!
11- کسی که دلم می خواد ببینم: سنجاب کوچولوی خودم!
12- برای کی دعا می کنم: برای همه، همه ی کسانی که به نوعی در زندگی ام دخیل بودند، همه کسانی که به وقت دعا کردن به ذهنم خطور می کنند!
13- به کی نفرین می کنم: آن روز که خدا توانایی نفرین کردن را تقسیم می کرد، در صف «جور دیگران را کشیدن» ایستاده بودم. فارغ از اینکه نفرین تاثیری دارد یا ندارد، نمی توانم نفرین کنم، یه جورایی وجودش رو ندارم!
14- وضعیتم در 10 سال آینده: ده سال دیگر... 1396... 2017... راستش را بگویم ترجیح می دهم تا آن زمان روز قیامت شده باشد و زحمت همگی کم ولی اگر نشد دوست دارم دوباره برخواسته باشم و همانی شوم که شایسته ام است، این سه سال عقب ماندگی را جبران کرده، درسم را از نو پی گرفته و زندگی کوچک و مستقلی برای خود دست و پا کرده باشم، شاید جایی دیگر جز اینجا!
15- حرف دلم: باید از خودش بپرسم... یه خورده مهلت بدین...
--
و اما مدعوين بنده: اول از همه محبوب عزيز، بعد پنجرهي عزيز، بعد ماكان عزيز، بعديلداي عزيز، بعد پنگوئن عزيز و آخري هم هر عزيزي كه خود نامش را بگويد و بنويسد!
at
8:56 AM
5
comments
Labels:
Personal
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
دوران كودكي، دوران هر چه پيش آيد خوش آيد است. هر گونه كه با كودك رفتار كنند و هر چه بدو بگويند برايش درست و پذيرفتني است. هميشه ميپندارم بزرگترين نامردي آني است كه طرفت نداند با او چه ميكني و هيچ بدتر از «از پشت خنجر زدن» نيست. هر بدي به كودك، خنجري است كه از پشت بر قامت انساني وارد ميشود. چه عادت دادنش به منقل و وافور باشد، چه وادار كردنش به كار سخت، چه خوراندن خوراك ناشايسته، چه بهرهكشي جنسي و چه هر چه ديگر.
كودك امروز، جوان فردا و مرد/زن و بعدتر پدر/مادر فرداهاست. آلوده نمودن يك كودك آغاز زنجيرهاي از فلاكتها و سيه روزيهاست. به چشم خود مرد جواني تيزهوشي را ديدم و ميشناسم كه در دوران كودكي مورد تعرضي قرار گرفته بود و اين عقده در تمام اركان وجودياش چنان ريشه دوانده بود كه مسير زندگي عادي خود و برادرش -كه پزشك بود- و پدر و مادرش به هم ريخته بود. او را كه ديدم درد بيگناهياش را فهميدم. او گناهي بر مشكلي كه برايش ايجاد شده بود نداشت. چوب بلايي را ميخورد كه به آن زمان نه تنها دفاعي در برابرش نداشت، كه حتي نميدانست اين بلاست، اين بد است!
كودكان پاك و معصومند، اميد زندگي و نور چشمند. آتش ميگيرم چو دردي اينچنيني به جانشان ميبينم.
at
8:37 AM
7
comments
Labels:
Social
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
--
پ.ن.
در صف اتوبوس معطل و منتظر ايستاده بودم، دوربين آبجي كوچيكه به دست! خوشم آمد از بيسوژگي، سوژهسازي كنم!
at
12:06 PM
6
comments
Labels:
Photo
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
-
شنبهي گذشته - همين دو روز پيش- با سه تن از دوستان به كوهستان زديم. از دربند راه افتاديم به قصد توچال ولي ميانهي راه به بيراهه زديم و ديگر نتوانستيم به مسير بازگرديم؛ تا خود ايستگاه پنج در بيراهههاي بيمسير طي طريق كرديم. به قلهاي رسيديم و خستگي و گرسنگي بيامانمان كرده بود. نشستيم به خوردن و استراحت. از آنجا هر سو را كه نظر ميانداختيم همه كوه بود و تنها در نماي جنوبي گوشهاي از شهر دودگرفته از ميانهي كوههاي بين راه پيدا بود. دو عقاب سياه رنگ در آسمان آبي آفتابي پرواز ميكردند و گاه سر به سر هم ميگذاشتند.
با دوستان از قصدم براي نوشتن مطلبي در خصوص محيط زيست گفتم و كمك خواستم، يكيشان حرفي زد كه تلنگري بايسته بود «بنويس مردم بيايند و از باقيماندهي طبيعت استفاده كنند» و اين «باقيمانده» كلمهي ترسناكي است.
اسباب و وسايلمان را جمع كرديم و بيراههمان را به سمت ايستگاه پي گرفتيم. در آنجايي كه گمانمان بود كسي به اين سادگيها گذارش نميافتد، يك قوطي خالي كنسرو ماهي ديديدم. برداشتيم و در كيسهي زبالهمان قرار داديم و بحثي ديگر در گرفت كه يقينا كسي كه تا اينجا و اين نقطهي پرت كوهستان آمده، نميتواند يكي از انبوه كساني باشد كه صرفا به كوه ميآيند تا تخمهاي بشكنند و غذايي بخورند، رسيدن به اينجا كار سختي است كه تنها با قصد كوهپيمايي ممكن است. حال چگونه است كه كسي كه خود مشتري دائم كوه است و ميداند كه بارها و بارها به اينجا سر خواهد زد، محيط تفريح و ورزش خويش را از بين ميبرد؟ اين بيتوجهي از چيست؟ از كجاست؟ به قول دوستم كه ميگفت «اين كنسرو را آنوقتي كه پر بود و سنگيني داشت با خستگي تا اينجا آورند، بعد كه سير و پر انرژي شدند زورشان آمده قوطي خالي را كه تقريبا هيچ وزني ندارد بردارند و ببرند...».
اين حكايت ماست. اي كاش گونهاي دگر شود.
at
1:37 PM
5
comments
Labels:
General,
Travel
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
-
در ذهنم جرقهاي چشمك زد و به شهودي رسيدم نادانسته؛ يقيني كه تزلزلي در آن راه نباشد... بيشك ابتداي اين دور سلاسل مرغ بوده و نه تخم مرغ. چرا؟ روشن و مبرهن است. پروردگار عالم كه آفرينندهي همهي ما و شماست و هر جنبنده و ناجنبنده، بيشك به آن روزهاي اوليه خلقت آنچنان پر كار و پرمشغله بوده است كه در تصوراتمان نيز گنجيدن نتواند. پس چگونه ميشود انتظار داشت كه تخممرغ آفريده به نخست كه آن تخم مرغ براي جوجه شدن محتاج حرارتي است كه از خوابيدن مرغ بر آن تامين ميشود. نعوذبالله نكند ميگمانيد كه خداوند متعال بيكار بوده كه خود بيايد و بر تخم مرغ بيست و يك روز بنشيند، هان؟ اوف بر شما باد كه فكرتان حرامي است و ذهنتان شيطاني. بايسته است تمام كساني كه زين پس چنين انديشهي كفرآميزي دارند را به درون آتش انداخت و هر آينه سرب داغ بر سر و صورتشان ريخت كه سفسطهاي چنين كوچك را بلواي عظيمي موجب نشود. باشد كه در زمرهي ضالين و گمراهين نباشيد.
at
5:22 PM
3
comments
Labels:
Humor
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
-
اين ماه رمضاني به هر كس يك جور فشار ميآورد: يكي گرسنگي، يكي تشنگي، يكي...!، و يكي هم مثله من كم خوابي. شب كه تا ميجنبي ساعت دوازده شب ميشود و تا خوابت به مرحلهي انعقاد نزديك ميشود، بيدارباش سحري است و بعد سحر هم با معدهي سنگين نيم ساعتي طول ميكشد كه خواب از سر پريده دوباره برگردد و هنوز چشمان درست گرم نشده، بايد برخواست و به سر كار رفت! اگر نخواهم تعميم به كل دهم، حداقل من يكي كه در ماه رمضان خواب درست و حسابي ندارم.
امروز صبح -بعد از سحر- در عالم رويا بودم كه صدايي به گوشم رسيد «ميو... ميو...» بياندازه خسته بودم و خواب كاملا بر وجودم سنگيني ميكرد. صدايي در ذهنم گفت: «اين آلارم موبايله... بلند شو بايد آماده شي بري سر كار» مردد و مجنون در حال كلنجار رفتن با رخوت بودم كه صدايي ديگر در ذهنم غرغركنان فرمايش كرد: «نه بابا! اين صداي گربههاي آسمونه كه دارن برات گريه ميكنن» يك لحظه خيالم راحت شد كه لازم نيست بيدار شوم و بعد يكهو(!) تعجب همه وجودم را پر كرد و با خود گفتم: «هان؟ چي شد؟ گربههاي آسمون؟!؟» و با لبخندي شگفتزده از خواب پريدم و موبايل را ساكت كردم!
--
تا بحال تجربهاي اين چنين روشن از شخصيتهاي خودساختهي دروني ذهن نداشتم. اينقدر اين گفتگوي كوتاه حقيقي بود كه مجابم كرد لازم به بيدار شدن نيست و گمانم اگر آن دومي كمي عقلش ميرسيد و به جاي «گربههاي آسمون» چيز ديگري گفته بودم، الان در رختخواب گرم و نرمم آرميده بودم!
at
9:52 AM
4
comments
Labels:
Humor
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
توي اتوبوس يا بدتر از اون، توي مترو قشنگ يك گوشه مثل بچهي آدم ايستادي و يكي از اون ميلهها رو محكم چسبيدي كه يهويي ازت نگيرنش! ميبيني جناب همشهري مياد و اگر احساس كنه ميلهاي كه تو گرفتي خوشگلتر از ميلهي ديگرانه، مياد خودش رو ميچسبونه بهت! حالا از اين ور نشد، از اون ور، از اون ور نشد از اين ور؛ به گونهاي كه كاملا شيرفهم ميشوي «آقاجان! گل پشت و رو نداره»! مهم اون دوستي و موانستي كه شكل ميگيره! هر چي هم خودت رو ميكشي اونور تر كه ناظر سوم به چشم ديو مكار نگاهت نكنه، فايده نداره، همشهري دل داده و قلوه را طلبكار است. و اين داستاني است كه هر روزه تكرار ميشود...
--
يك داستانك داشتيم شب بيست و سوم رمضان كه نميدونم چجوري بنويسمش كه هم بيمزه نشه و هم بيخودي هيجانانگيز ننمايه!
at
8:56 AM
5
comments
Labels:
Humor,
Social
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
at
9:51 AM
4
comments
Labels:
Travel
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
ديشب فيلم Mystic River رو ديدم. فيلم خوش ساخت و دلنشيني بود با بازي فوق العادهي شان پن. گمانم اين بازي حسي، بهترين بازي حسي بود كه از يك هنرپيشهي مرد هاليوودي ديدم. ولي آنچه بيش از همه جذبم كرد، درونمايهي تكراري داستان بود: «ترسها و شكستهاي كودكي، تا آخر عمر رهايمان نخواهد كرد». نميدانم فيلم را ديديد يا نه ولي ميخواهم بخشي از داستان را بازگو كنم. پسر بچهاي در دوران كودكي مورد تعرض دو پدوفايل قرار ميگيرد و اين ضربه روحي ناشي از اين حادثه تا آخر عمر رهايش نميكند. از او شخصي افسرده و به شدت درونگرا ميسازد كه سرخوردگي ناشي از آن واقعهي دور بر سرش ميماند. البته جريان فيلم چيز ديگري است ولي از من اگر ميپرسيد محور اصلي داستان را همين ميدانم. بماند.
در برخورد با جامعه، تجربياتي كه از روابط دور و نزديكم با مردم داشتم به درستي اين اصل روانشناسي ايمان پيدا كردم. مردي كه در كودكي او را از لولو ترسانده بودند و اين ترس به گونهاي غريب در وجودش باقي ماند و قدرت ريسك و ورود به هرگونه وادي كه از آن شناخت كامل نداشت را گرفته بود. دختري كه تولدش مصادف با فوت عزيزي بود و كسي شوم خوانده بودش و اين تعريف شوم بودن به انتظاري از خود تبديل شده بود، ساده بگويم خودش را شوم ميديد. هاها! خانم يارين! مادرش در نوزده سالگي بيوه شده بود و همه عمر بيوه مانده بود و اين ترس از بيوگي در وجود دخترك شديدا ريشه دوانده بود، ترس از ترشيدن و بيمرد ماندن، اين بود كه به اين سرعت پيشنهاد ازدواج كسي ديگر را پذيرفت و حتي دست دست هم نكرد كه آشنايي صورت بگيرد و... فورا پاي سفره عقد نشست. و هزاران مثال ديگر كه با نگاهي ساده به دور و برمان كشفشان ميكنيم. نميخواهيم زياد در اين بحث ريز شوم.
از دوش تا به حال در اين انديشهام كه ترسهاي كودكي من چيست؟ براي من و خانوادهام خدا را شكر هيچ اتفاق بدي نيافتاده كه تاثيري چنين شديد بر لوح وجودم بگذارد ليك من تنها بُعدي از وجود خود را ميبينم. در آن ابعاد ديگر چه گذشته و چه ميگذرد نميدانم! به اين ميانديشم كه اگر بتوانيم سرخوردگيهاي ريز و درشت كودكي خويش را بيابيم، شايد بتوانيم بسياري از باگهاي شخصيتي خويش را بپوشانيم. به خودتان بيانديشيد، ببينيد چيزي گيرتان ميآيد؟
--
پ.ن
بي شرح و توضيح اضافه، از تمامي شما دوستان عزيزم سپاسگزارم.
at
12:42 AM
2
comments
Labels:
Cinema,
Social
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --