Friday, November 21, 2008

بدترین انتخاب

گاه آنچنان ضعیف می‌شویم که علیرغم داشتن گزینه‌های فراوان، توانایی انتخاب کردن نداریم؛ پس ابلهانه و بی‌تفکر کارهایی می‌کنیم که شرایط به وجود آمده یکی یکی انتخابهایمان را حذف کند و ما بمانیم و یک انتخاب ناگریز!
خوشحال از اینکه مسئولیت سنگین انتخاب کردن در وضعیت بد و بدتر از دوشمان برداشته شده لیک سرانجام آن روز سر خواهد رسید که بدانیم بدترین گزینه‌ی ممکن برای انتخاب کردن باقی مانده بود!

Sunday, November 16, 2008

گاهی

گاهی آدم دلش میخواد کسی نگرانش باشه، وقتی که حتی جای هیچ نگرانی‌ای نیست.
گاهی آدم محتاج اندکی توجه دیگرانه، نه حتی خیلی زیاد، به قدر نگاهی عمیقتر، احوالپرسی‌ای دقیقتر.
گاهی آدم هیچی نمی‌خواد جز یه نفر که با مهربانی و نگرانی ازت بپرسه: «مطمئنی حالت خوبه خوبه؟ مشکلی نداری؟» و تو با لبخندی از روی سپاس و آرامشی در نگاه جواب بدی: «آره عزیز... خوبم!»
گاهی...

Thursday, November 13, 2008

ذهن دروغگو

صبح مثل هر روز سر ساعت شش و نیم بیدار شدم ولی چون قرار نبود سر کار برم، دوباره خوابیدم. موبایل دو بار آلارم داد و هر دو بار خفه‌اش کردم! مامان ساعت هفت و نیم اومد و بیدارم کرد: «مگه نمیری دانشگاه؟» جواب دادم: «کلاسم اول وقت نیست» و دوباره خوابیدم. حدود هشت از نو بیدار شدم و همچنان گیج خواب فکر کردم ببینم کلاسم ساعت ده شروع میشه یا یازده تا برنامه‌ریزی کنم! ذهنم می‌گفت ساعت یازده ولی دلم شک داشت و از ساعت ده حرف می‌زد! هرچی بیشتر فکر کردم، دیدم حرف ذهن مهم‌تر از حرف دله و از طرفی مطلوب‌تر هم بود! و در نتیجه تصمیم گرفتم خیال کنم کلاس ساعت یازده شروع میشه و دوباره خوابیدم! هشت و نیم بیدار شدم و دیدم واقعا زشته که هنوز خوابم! و هرطور بود از جام بلند شدم و از آنجا که ذهن همچنان پافشاری می‌کرد بر یازده بودن ساعت کلاس، با خیال آسوده اول نیمرویی درست کردم و صبحانه‌ای در آرامش خوردم و بعد هم دوشی گرفتم دوشنا! و بعد از چک کردن ای‌میلها و حین گوش دادن به موسیقی بود که دوستم زنگ زد که «کجایی؟» و منم با اطمینان خاطر از اینکه گول خوردم جواب دادم: «خونه!» و اینچنین شد که یک ساعت از کلاس از دست رفت!
-
این ماجرا تا حالا چندباری برام اتفاق افتاده و می‌دونم که کاملا هم غیرارادیه و گاه گداری، ذهن دقیقا همون چیزی رو که مطلوبه آدمه رو بیان میکنه! حالا یا این مشکل فقط برای من اتفاق میافته یا همه همین طورین!

Thursday, November 6, 2008

شوک عصبی

رئیس گفت: «ببین این اس.ام.اس رو درست نوشتم؟»
موبایلش را گرفتم و متنش را خواندم. به انگلیسی دست و پا شکسته به خانم معلم زبانش نوشته بود که: «من تازه دیشب از سفر برگشتم و اجازه بدهید کلاس فردا رو کنسل کنیم». جملات به طرز آزاردهنده‌ای آشنا بود. ضربان قلبم سیر صعودی گرفت. روی کاغذ متن اصلاح شده را برایش نوشتم و با موبایلش و لبخندی تصنعی پسش دادم و به پشت میزم برگشتم. برگ روی تقویم رومیزی‌ام یازدهم آبان را نشان می‌داد، یک روز مانده به دوازدهم... سعی کردم خودم را به کار مشغول کنم. چشمانم مانیتور را نمی‌دید و ضربان قلبم که همینطور بالا و بالاتر می‌رفت. تنفس نامنظم شده بود و به یکباره به نفس نفس افتادم و چونان کسی که مسافتی طولانی را دویده، بی‌کنترل فقط نفس نفس می‌زدم و یاد جمله‌ی همیشگی‌ات افتادم: «هرچی نفس می‌کشیدم انگار فایده نداشته باشه، انگار هوا اکسیژن نداشته باشه». نفس زبان صورتم را در میان دستهایم پنهان کردم که کسی متوجه تغییر حالتم نشود و دقایقی پشت میز به همان حال ماندم ولی حالم هر لحظه بدتر می‌شد. سر بلند کردم و به سمت رئیس برگشتم که با چشمانی نگران در حالی که یکی از همکاران با او صحبت می‌کرد به من خیره شده بود. از جا بلند شدم و تلاش کردم بگویم: «حالم اصلا خوب نیست، میرم خونه» ولی جز چند کلمه‌ی جویده چیزی از دهنم خارج نشد. احساس حقارت کردم و به سرعت به سمت آبدارخانه و تراس کوچکش رفتم بلکه آنجا اکسیژن بیشتری نصیبم شود و از این نفس نفس زدن خلاصی یابم ولی خودم هم می‌دانستم که دردم این نیست... حالم هر لحظه بدتر و بدتر می‌شد آنقدر که خود را آماده‌ی سکته می‌دیدم. دیدم توان ایستادنم نیست. به آشپزخانه برگشتم و تنها چیزی که به ذهنم رسید درست کردن شربت فشار خون با آب جوش بود بلکه افت انرژی‌ام را جبران کند. رئیس و همکاران با هم سر رسیدند و تلاش کردند احوالپرسی کنند و هرکس پیشنهادی می‌داد: «میخوای برسونمت خونه... ماشین بگیرم... بریم دکتر... عرق فلان چیز بخور!...» و من که از شدت نفس نفس زدن نمی‌توانستنم جوابشان دهم و فقط با اشاره‌ی سر و دست ازشان تشکر کردم و جواب رد دادم.
مثل دیوانه‌ها زیر لب مرتب زمزمه می‌کردم: «آروم باش... آروم باش... آروم باش...» و تنها خود می‌دانستم دردم همه درد دل است و هیچم نیست مگر شوکی عصبی. روی صندلی نشستم و چند قلپ آب قند نوشیدم و تمام تلاشم بود که خود را آرام کنم. سنگینی نگاههایی که با نگرانی نظاره‌گرم بودند آزارم می‌داد. یکی از ناظران خانم بارداری که نهار دیروقتش را می‌خورد و پیشنهاد زنگ زدن به اورژانس را می‌داد.
نبضم را گرفتم؛ ضربان قلبم پایین آمده بود ولی همچنان با خستگی نفس نفس می‌زدم. رئیس در کابینتهای آشپزخانه عرقی پیدا کرد و برایم شربتی ساخت و پس از خلوت کردن دور و برم، برادرانه پرسید: «چی شد یهو؟» بغضی در گلویم بود و التماسی در نگاهم که گویا هر دو را فهمید و شربت را به دستم داد: «میخوای پاشو بیا توی اتاق بشین که اینجا معذب نباشی. رئیس یه کاری باهام داره، برم پیشش و بعد میبرمت خونه». سپاسگزارانه نگاهش کردم و رفت. خود ماندم و خود. در غربت همیشگی خویش، هر آنچه از آرامشم مانده بود به خود دادم. ضربانم دوباره بالا رفت و به حد طبیعی رسید. نفس نفس زدنم تمام شد و دیدم کم کم شفاف. دانستم که این بار نیز چون بار قبل از حمله‌ی قطعی گریختم ولی بار سوم چه خواهد شد، امیدوارم که کار یک سره شود.
آن بار اول تقریبا یک سال پیش بود، همین حدود، باز هم سر کار بودم و خاطره‌ای که زیر و رویم کرد. دردی که در قفسه سینه و کتف چپم پیچید و در عمل دست چپم را ناتوان از حرکت کرده بود. با درد به هر ترتیبی بود خود را به خانه رساندم ولی اجازه ندادم احد الناسی به حال بدحالم پی ببرد و باز هم تلاش مذبوحانه‌ی همیشگی برای آرام کردن خویش.
چقدر دیگر باید بهای روزگاری با تو بودن را بپردازم؟ جانم بستان و خلاصم کن!

Monday, October 20, 2008

مستخدم

از بازیهای روزگار همین بس که مستخدم شرکتمان شباهتی بی‌بدیل به آن دخترک بی‌وفا دارد!

Wednesday, October 15, 2008

خبری بزرگ

دیشب با عزیزی که خود بهتر از هرکس قدر و جایگاه خویش می‌داند، تلفنی صحبت کردم. قرار بود چت کنیم و چون دانست خسته تر از آنم که بیشتر از آن پای مانیتور بنشینم، زنگ زد و صحبت کردیم.
صدایش خیلی فرق کرده بود، آنقدر که اگر منتظر تماسش نبودم، می‌پرسیدم: «شما؟» صدایش را به شادی و خنده می‌شناسم، لیک رد تردید و اضطراب به گونه‌ای دگر درش آورده بود.
خبر از تصمیم جدیدی که برای زندگی خویش گرفته بود، داد. تصمیمی بزرگ. خبری بزرگ. آنقدر که ناگاه نفسم بند آورد! هیچ انتظارش نداشتم. هیچ. گمانم چیزی دیگر بود و اخباری دگرگونه و آنچه شنیدم کاملا دگرگونه.
نگران شدم و دلهره‌ای به جانم ریخته شد. ترسی که شاید تاثیر نگرش و خط مشی جامعه‌ی غیرمعمول ایران است. هرچه کردم پنهانش کنم نشد که نشد. الکی و عصبی می‌خندیدم! نگرانم. نگران! برای چیزی که نمی‌دانم نگرانی دارد یا ندارد! به او هم گفتم و ناخواسته بارمنفی احساسم به او هم منتقل کردم. گرچه می‌دانم هر چه هم که این حس بد باشد، خوب هم هست. تردید هرچه بیشتر باشد پیش از گرفتن تصمیم قطعی بهتر است. نتیجه آن می‌شود که تصمیم نهایی‌اش از آزمون تردیدهای بسیار عبور خواهد کرد و بعدها اگر و اما بسیار کمتر خواهد داشت.
نمی‌دانم عزیز دل،‌ نمی‌دانم. هیچ نمی‌دانم. اگر به خیر و صلاحت است، به سلامت ورنه امیدوارم تردیدهایت اینقدر پر رنگ شود که از تصمیم بازت دارند. آنقدر دوریم که هیچ از دستم برنمی‌آید. آنقدر دوریم که هیچ برایت نکرده‌ام و نمی‌توانم انجام دهم. لیک خوش می‌دانی که چقدر نزدیکی و چقدر عزیز. می‌دانیم که تصمیمت در عمل هیچ تغییری در این میانه‌ی رابطه‌ی ما به وجود نخواهد آورد و می‌دانیم که این گام، پلهایی هرچند بعید را خراب خواهد کرد، نمی‌دانم چرا این همه نگران این پلهایم، هرچند به غایت دور می‌بینم احتمال آن را که بخواهی روزی از هیچ کدامشان گذر کنی.
عزیز دل، همه را به آینه‌ی زلال وجود خویش دیدی و هرکس به سهم خویش، خشی بر این زلال صاف انداخت. تصمیمت را درک می‌کنم و شرایطت را احساس. شاید تصمیم به جایی است و سازنده. هرچند نگرانت خواهم بود و دلهره‌ای که به جو زمانه بسیار بیشتر از معمول است لیک چون بدانم این مسیر، به آرامشت خواهد رساند، مگر می‌توانم جز خوبی و صلاح و امن تو چیزی بخواهم؟ طریق دوستی جز این هم هست مگر؟
برایت جز خیر نمی‌خواهم و این خیر شاید به چشم به بند کشیده‌ی من چون شر به نظر رسد. خود ببین و نیک نظر کن و گر خیرش دیدی و خیرش شناختی، از همه تردیدها گذر کن و راهی نور شو. فرشته‌ای باش برای نجات خویش و بهشتی ساز بر خویشتن که گمانم لیاقتش داشته باشی.
قول نمی‌دهم نگران نشوم، قول نمی‌دهم بغض نکنم، قول نمی‌دهم اینها را پنهان نکنم ولی قول می‌دهم همینی که هستم بمانم. پژ لایتغیر است، علی الخصوص برای شما دوست عزیز!
-
این نوشته برای کسی است. شما چرا خوندیش؟! پس حالا که فضولی کردی و مطلب دیگران را خواندی، کار نداشته باش که چرا اینجاش اینجوریه و اینجاش غلط داره و این حرفها!
-
گاه احساس می‌کنم، جز در وبلاگ نوشتن، به هیچ طریق دیگری خالی نمی‌شوم! نه با ایمیل و چت، نه با مکالمه‌ی تلفنی و نه حتی با دیدار رو در رو! گاه فقط وبلاگم می‌تواند خالی‌ام کند. گاه!

Friday, October 10, 2008

آرامش

کتابی را که قرار بود دست کم یک بار کامل به دقت مطالعه کنم و نیمه‌اش تازه رسیده بود، آهسته آهسته می‌خواندم و سمند تیزتک ایران خودرو، به سرعت به محل برگزاری امتحان نزدیک می‌شد.
من غرق در کتاب و راننده خسته از سخنرانی فلسفی در باب محرم و اباعبدالله الحسین، موج رادیو را از "ساعت 25 رادیو جوان، کاری از گروه جوان و اندیشه" به "رادیو پیام" تغییر داد. ناگهان ذهنم توقف کرد، همه حواسم متمرکز شد و کانونی، بر گوش. نوای سه تاری که در بندم کرد. با خود جنگیدم و نهیب که نیم ساعتی بیش فرصت نیست و حجمی عظیم از درس باقی مانده، لیک همه گوش بودم و هرچیز نوار. دست و پای بیهوده چرا؟ به لرز زخمه‌هایش خود سپردم و ده دقیقه‌ای آرامشی دور از خیال، پیش از امتحان، در جاده، در اضطراب.

پ.ن.
داشتم کاغذپاره‌هام رو نگاه می‌کردم که این رو پیداش کردم. مال دی ماه پارساله. اگرچه غلط زیاد داره ولی دلم نیومد ویرایشش کنم. نمی‌خوام در حس ثبت شده‌ام، دستی ببرم، فقط چندتا ویرگول بهش اضافه کردم.

Wednesday, October 1, 2008

همکار

هیچ گاه در طول دوران اشتغالم، به اندازه‌ی اکنون که بی‌کارم، همکار نداشته‌ام!

Thursday, September 25, 2008

تولد

یه اس.ام.اس به دوست و همکار سابقم دادم و تولدش رو تبریک گفتم. پنج دقیقه بعدش زنگ زد و گفت: «پژ، تو از کجا تولد منو می‌دونستی؟ من خودم هم یادم نبود امروز تولدمه!... می‌دونی چند سال بود کسی تولدم رو بهم تبریک نگفته بود؟» دلم گرفت براش. درسته که منم در سالگرد تولدم اتفاق خیلی خاصی نمیافته، ولی خب حداقل یه خاندان یادشونه که کی به دنیا اومدم و حداقل ده تا تماس تلفنی و اس.ام.اس تبریک تولد دریافت می‌کنم.
یه کم سر به سرش گذاشتم و براش آرزو کردم که حالا که بزرگتر شده، موهاش هم کم کم دربیاد! (یه کمی کچله آخه!) و با خنده خداحافظی کردیم و کلی خوشحال شد و تشکر کرد.
-
یکی از کارایی که می‌کنم و خیلی ازش خوشم میاد و لذت می‌برم اینه که هرجا تاریخ تولد کسی رو کشف کردم، فوری توی یه تقویمی، جایی بنویسم و اگه یادم موند و اون نوت رو دیدم، روز تولدش رو بهش تبریک بگم!
یکی از لذتهای کوچک زندگی من!
-
توی شرکت قبلی‌مون که بودم، یه بنده‌ی خدایی بود میومد تلفن سانترالمون رو تنظیم می‌کرد و شبکه‌مون رو سخت‌افزاری تجهیز می‌کرد و از این تیپ کارا. نمی‌دونم چطوری شد که تاریخ تولدش رو کشف کردم و یه نوت توی موبایلم گذاشتم. روز تولدش اون نوت رو دیدم ولی هرچی فکر کردم دیدم اگه بهش اس.ام.اس هم بدم این بابا نمی‌شناسه من کی‌ام و این حرفا! زد و فرداش همینجوری پا شد اومد شرکتمون و بعد سلام احوالپرسی بهش تبریک گفتم! یهویی جا خورد! ولی اینقدر خوشحال شد که نگو! یعنی قشنگ شادی رو تونستم توی چشماش ببینم! بچه‌ی خوبی بود. یادش بخیر.
-
خلاصه که کار خوبیه! لذت بخشه دیدن خوشحالی دیگران بسی بسیار!

Tuesday, September 23, 2008

خزان من

راستش رو بگویم خیلی حالم خوب نیست، که بی‌دلیل هم نیست! پاییز باز از راه رسیده و بر من سبز و بهاری، "خزان" مرگ است.
سه ماه! یعنی نود روز! و بدترین روز، آن روز آخر! چگونه تاب آورم این همه درد را؟ تک و تنها با پتکی سنگین بر سر، به بزرگی تمام خاطره‌های این سالهای کم و بیش.
دلم باران می‌خواهد... باران که نه! در واقع سیل! سیلی که از آسمان جاری گردد و آنقدر بر سرم ببارد و بتازد تا جزء جزء این قامت نحیف در بر گیرد. از آن بارانهایی که بارها زیرش ساعتها قدم زدیم و گفتیم و خندیدم... از آنهایی که چاله‌های شهر را پر از آب می‌کردند و می‌ماندیم حیران که حال چگونه از اینجا رد شویم... از آنهایی که گربه‌ها را فراری می‌دهند و گنجشکها را شادمانه می‌کنند... دلم باران می‌خواهد آنقدر که در آن غرق شوم.
روز که کوتاه می‌شود گویی عمر من است که کوتاه شده، تاب پاییز و سرمای زشت و کثیفش ندارم. ای کاش زودتر زمستان سر رسد... از پاییز متنفرم، متنفر... همانطور که از غروب جمعه... همانطور که از دروغ... همانطور که از جدایی...

پ.ن
مثه اینکه این دویستمین پست پژه!

Sunday, September 14, 2008

آیین به اشتراک‌گذاری گودری

گمونم جزو اولین گروههایی باشم که به گوگل ریدر پیوستند هرچند خود گودر، خیلی هم عمری نداره! این رو گفتم که مثلا به دخالت در اینگونه موارد، مشروعیت ببخشم!
-
دکتر مزیدی یکی از اولین نفراتی بود که در جمع دوستان گودری من قرار گرفت. اون اوایل گاه تا روزی سیصد چهارصد تا مطلب هم به اشتراک می‌گذاشت ولی خب الان بس که بهش غر زدن و خرده گرفتن و سر به سرش گذاشتند، روز به روز تعداد موارد به اشتراک گذاشته‌اش کمتر شد تا الان که گاه روزی حتی پنجاه آیتم هم شیر نمی‌کنه! اون اوایل همه چیز شیر می‌کرد، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد، صد در صد مطالبی که درباره‌ی وب دو در نت وجود داشت رو می‌تونستید در شیر آیتمهای ایشون ببینید! هر مطلبی که تیترش یا موضوعش حتی کمی به مطالب آموزشی اینترنتی مرتبط می‌شد! تنها چیزی که از ایشون ندیدیم، مطالب پزشکی بود!
دور افتادم از موضوع! به جز دکتر مزیدی، دوستان دیگری هم بودند که از مطالب اشتراکی‌شون استفاده می‌کردم و این حجم بالای مطالب که روزی شیرین به هفتصد، هشتصد آیتم می‌رسید، عملا مستاصلم کرده بود و بدتر اینکه تقریبا نصف مطالب هم تکراری بود. این بود که یک روز نشستم و چند ساعتی وقت گذاشتم برای سر و سامان دادن به این اوضاع بی‌سامان و اولویتهایی هم برای خودم تعیین کردم: مطالب تکراری نباشد، قدیمی نباشد، هم‌سو با علایقم باشد.
بعد یکی یکی خروجی موارد اشتراکی هر کدوم از دوستان رو بررسی کردم و برام روشن شد که "الف" و "ب" در وبلاگ‌خوانی دو سه روزی تاخیر دارند؛ پنهان! "پ" و "ت" همانهایی را به اشتراک می‌گذارند که حسن و حسین (یا شاید هم برعکس، خلاصه که محتوا یکی بود!)؛ پنهان. "ث" و "ج" و "چ" و "ح" چیزهایی را شر می‌کنند که عملا هیچ مناسبتی با علایق من ندارد! من نه خوره‌ی بازیم، نه خوره‌ی کامپیوتر و موبایل، نه برنامه‌نویسم، نه فرانسوی بلدم، نه به نهضتهای سیاسی و جنبشهای کارگری و زنان و... علاقه دارم؛ پنهان. "خ" و "د" هم اکثرا لینکهای بالاترین را شر می‌کنند؛ پنهان. "ذ" و "ر" و "ز" هم عکسها و ویدئوهای حجیم که امکان دیدنش را ندارم؛ پنهان.
پس از آن تاریخ هم، هر دوستی که به دوستانم افزوده می‌شود، چند روزی مطالبش را دنبال می‌کنم ببینم چیز جذابی برایم دارد یا نه. اگر هم‌سلیقه بودیم، که خوشا بر پژ و اگر نه، پنهان!
قصد طرفداری از کسی را ندارم ولی خدا وکیلی منهای مطالب آموزشی تکراری و تکراری و تکراری که هر روزه در فید دکتر مزیدی هست، بسیاری از مطالب روزانه‌ی ایشان را دوست دارم و تقریبا نیمی از مینیمالیستهایی را که می‌شناسم، از فید ایشان پیدا کردم.
-
همیشه در انتخاب دوستان گودری یک موضوع اساسی را مدنظر قرار دادم و آن ارتباط با حلقه‌های دیگر موجودی است که در آنها عضویت ندارم. مثلا من و بیست نفر از دوستانم حلقه‌ی گودری را تشکیل داده‌ایم و بیست نفر دیگر، حلقه‌ی دیگر و به همین ترتیب. حال دوستی با کسی که از حلقه‌ی دیگری است همیشه مفید است و مجرایی است به سوی طیف و سلیقه‌ای موجود و جدید در وب. از این روست که پیوسته به ارتباط گودری با افراد جدید استقبال می‌کنم.
-
آخری هم از خودم بگم! بچه‌هایی که من رو توی گودرشون رویت می‌کنن، می‌دونن که خیلی کم مطلب به اشتراک می‌گذارم و امیدوارم مشمول "کم گوی و گزیده گوی" باشم!
خب حالا بگم چه مطالبی رو به اشتراک می‌گذارم:
سعی می‌کنم فقط مطالبی رو به اشتراک بگذارم که از زمان انتشارشون بیش از چند ساعت نگذشته باشه و از طرفی اونها رو از شیرینگ آیتم نگرفته باشم و دست اول به اشتراکشون بگذارم؛ چون مطلبی که قبلا دوستی به اشتراگ گذاشته رو بقیه هم می‌بینن دیگه! چه کاریه منم دوباره شرش کنم!
بیشتر مطالبی رو شر می‌کنم که احساس کنم حرف و نظر خودم هم باشه! یعنی یه جورایی حرف من بوده که کس دیگه‌ای بیانش کرده! گاه با نت و گاه بی نت.
مطالبی رو شر می‌کنم که واقعا ازش لذت برده یا استفاده کرده باشم. به اون واژه‌ی واقعا توجه کنید!
سعی می‌کنم از شیر آیتمهای بچه‌ها، مطالب اونایی رو به اشتراک بگذارم که می‌دونم دوستان کمتری دارند و یه جورایی سعی می‌کنم یک میان حلقه باشم؛ مطلبی که مزیدی یا منیری شیر کرده رو که همه می‌بینن! ولی شاید مطلبی رو که "آلفا" شیر کرده، چون دوستان گودری خیلی خیلی کمتری داره، رو همه نبینن. پس اگه مطلب خوبی در حلقه‌ای که "آلفا" درش هست ببینم، اون رو شر می‌کنم.
و در آخر مطالبی رو شر می‌کنم که مخاطبش باشم یا به همراهش برام یادداشتی گذاشته باشن!
ولی در هر حال تلاش می‌کنم کم‌گوی و گزیده‌گوی باقی بمونم.


پ.ن.
این پست در واکنش به مطلب دکتر مزیدی نوشته شده است! (البته با کلی تاخیر)

Thursday, September 11, 2008

پل عابر

براي ديدن دوست عزيزي به ميني‌سيتي رفته بودم و كنار بزرگراه ارتش، زير پل عابر پياده‌اي كه مكانيزه هم هست، منتظر ايستاده بودم. توجهم به مرد جواني كه از شلوار كردي‌اي كه به پا داشت، گمانم كارگري كرد بود، جلب شد؛ هم او كه درست زير پل هوايي با چه زحمتي خودش را به وسط بزرگراه رساند و حدود يك دقيقه‌اي آنجا منتظر ماند تا بتواند از وسط اتوبان به اين سو بيايد!
حيران مانده بودم كه چرا عطاي بالا و پايين آمدن با پله برقي و عبور بي‌خطر از بزرگراه را به لقايش بخشيد! حيرانم!

Saturday, September 6, 2008

شهردار

صبح داشتم با تیریپ تقریبا رسمی -البته کت و شلوار نپوشیده بودم ها- سر تا پا سرمه‌ای، یه کیف چرمی قهوه‌ای دستم، یه ته ریش دو روزه حاصل تنبلی اول صبح شنبه، سربالا، سینه جلو، نگاه مستقیم با کلی اعتماد به نفس خیلی جدی و سریع توی پیاده‌رو راه می‌رفتم که یهویی یه نفر از پشت سر صدام زد. بار اول جواب ندادم ولی وقتی دوباره صدا زد...
- آقا... ببخشید آقا... معذرت می‌خوام...
- بله؟ بفرمایید؟
- ببخشید جناب، شما شهردار منطقه هفده هستید، درسته؟
منو میگی! در وضعیتی بودم عینا مااااااااااااااااااااع! ولی خیلی آروم و متین با لبخندی بزرگوارانه جواب دادم:
- نخیر جانم، اشتباه گرفتید.
البته لحن گفتارم یه مدلی بود که طرف متوجه اشتباه خودش بشه و دیگه شهردار شمیرانات رو با شهردار منطقه هفده اشتباه نگیره!