Sunday, February 1, 2009

تجربه

برام عادی شده که بگم فلان فیلم رو تازه دیدم و بهم بگن «این که مال صد سال پیشه!» خب صد سال پیش من علاقه‌ای به فیلم دیدن نداشتم و الان تازه دارم از تماشای فیلم لذت می‌برم!
-
همین الان Pretty Woman رو دیدم! از تماشاش لذت بردم و بلاخره از جولیا رابرتز هم خوشم اومد! -همچنان از ریچارد گیر خوشم نیومده البته!- داستانش رو دوست داشتم. هوکری که یاد گرفته بود زندگی یعنی نرخ دریافتی بابت هر ساعت و گیر نکردن در مسائل عاطفی... و بیزینسمنی که دقیقا به همین رسیده بود. دو نفر در دو دنیای متفاوت ولی با نگرشی یکسان. "ویویان" عاشق شد همانطور که "ادوارد" و این عشق به وجود آمده یه عشق اصیل بود چون هر دوی این افراد تا انتهای مسیر رو رفته بودند و دیده بودند و هیچ چیز دیگه‌ای وجود نداشت براشون که بتونه گولشون بزنه! ثروت یا سوکس(!) دیگه اهمیتی نداشت و حتی به روایت فیلم، آنقدرها نقش کاتالیزوری هم نداشت.
-
یکی از تجربیات جالب زندگیم، گفت و گویی کوتاه با دخترکی درست یک روز قبل از ورود به دوره‌ی جوانیش بود! شیرین بود و شیطون و بیش از هر دختر دیگه‌ای در اون سن و سال، مجرب در انواع و اقسام موارد خاص و عام؛ از بوییدنیها و دودیدنیها و نوشیدنیها گرفته تا سوکس! به قولی نکرده‌ای باقی نگذاشته بود! اینقدر راحت و منطقی برخورد می‌کرد که می‌شد تصور کرد سالها از سنش بزرگتره چرا که خطوط قرمز رو پشت سر گذاشته بود و دیگه حرصی نداشت! ترسی هم نداشت.
از زندگی عاطفی‌اش پرسیدم و گفت که چندباری عاشق شده و یک بار بدجوری عاشق شده ولی چند ماهی میشه که با پارتنرش به هم زده. گفتم از عاشق شدن عبرت نگرفتی؟ بازم گردش میری؟ گفت آره! حتما! در اولین فرصت ممکن! چون حالا دیگه میدونم عشق چیه و چجوریه و تازه اگه هم اشتباه کنم خوب یاد گرفتیم چجوری خودمو از یه رابطه‌ی عشقی بکشم بیرون! 

تو دلم بهش گفتم: «دمت گرم!»
-
این تجربیات آدمه که آدم رو میسازه. این خطوط قرمزه که آدم رو بدبخت میکنه. اگه این انبوه خطوط قرمز جامعه کمی کمرنگ‌تر بشن مثلا نارنجی یا زرد و بچه‌ها بتونن هر از گاهی ازشون عبور کنن و برگردن، مطمئنم ضریب اشتباهات زندگی قشر جوان و نوجوان جامعه به شدت کاهش پیدا می‌کنه. کسی که یک بار نشئگی -در هر مقیاس و به هر دلیلی- رو امتحان کنه، قطعا درد و افسردگی بعدش رو هم تجربه خواهد کرد. پس دیگه از نشئه‌گی یک رویای کامل نخواهد داشت و مختار که درد بعدش رو به جون بخره یا نه! آدم مجرب و چشم و گوش باز به این سادگیها دچار وسوسه و توهم نمیشه!

--
پ.ن.
این نوشته مربوط به جمعه شب بود نه الان!

Friday, January 30, 2009

آخرالزمان

دوره زمونه‌ی بدی شده... تا به هر چیزی و هر کسی فحش ندی، درست کار نمی‌کنه!

Sunday, January 25, 2009

دیوار

In Jerusalem, a female CNN journalist heard about a very old Jewish man who had been going to the Wailing Wall to pray, twice a day, everyday, for a long, long time. So she went to check it out. She went to the Wailing Wall and there he was!

She watched him pray and after about 45 minutes, when he turned to leave, she approached him for an interview.

"I'm Rebecca Smith from CNN. Sir, how long have you been coming to the Wall and praying?"

"For about 60 years."

"60 years! That's amazing! What do you pray for?"

"I pray for peace between the Christians, Jews and the Muslims. I pray for all the hatred to stop and I pray for all our children to grow up in safety and friendship."

"How do you feel after doing this for 60 years?"

"Like I'm talking to a fuckin' wall."

Monday, January 19, 2009

نسل سوخته

گفتم: «شما که بچه‌ی ... هستی تا حالا محض تنوع هم شده، عراق نرفتی؟»
گفت: «از عراق نفرت دارم! اگه عراقی ببینم، می‌کشمش!»
گفتم: «اونا هم آدمن! گناهی نکردن که! مامور بودن و معذور!»
گفت: «اگه تو هم مثه من از ترس موشک بارون، شبو توی جوب آب خوابیده بودی، همین حسو داشتی... خدا لعنتشون کنه... به هیچ کدوم از آرزوهای بچگیم نرسیدم...»
--
یکی از مدیران متوسط جامعه -که در حرفه‌ی خودش آدم واقعا قدریه- و یکی از کوچیدگان به ناچار جنگ...

Friday, January 16, 2009

تصادف

دیشب مورخ بیست و ششم دی ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت حدود ساعت بیست و یک، طی حرکتی مسخره و خنده‌دار اولین تصادف رانندگی عمرم را آن هم با پراید بابای کچلو تجربه نمودم! باشد که در تاریخ ثبت گردد!
مکان: ورودی فرعی به اصلی خیابون سر کوچه‌مون دقیقا همون سربالایی خفنه!
نحوه‌ی تصادف: پر گاز از فرعی به اصلی وارد و به تاکسی کوبیده و سپس با کج کردن فرمان به جدول سابیده و متوقف شدم!
علت تصادف: پیشامده دیگه! گیر ندید!
--
تجربه‌ی جالبی بود! پر از استرس! ولی خب از حیث روحی آب‌بندی شدم! دیگه از تصادف هم نمی‌ترسم! 

Thursday, January 15, 2009

رجیستر

چند روز پیش پسر عموهه زنگ زد و خبر داد که به سلامتی و میمنت، گندی زده به سیستم اساسی و اشتباهی پارتیشنهای هارد اصلی کامپیوترش رو پرونده و خلاصه که از من سراغ برنامه‌ی ریکاوری‌ای رو می‌گرفت که خودش قبلن بهم داده بود و من هم نداشتم!
موند تا دیروز صبح که به صدای رسیدن اس.ام.اس از خواب بیدار شدم و از طرف هم او بود: «یکی از برنامه‌هایی که خودم نوشتمو ریکاوری کردم حالا میگه که این برنامه مجانی نیست باید بخریش! حتی وبسایت داده رجیسترش کنم!»

Sunday, January 11, 2009

بی‌عنوان

نمی‌دونم چه حکمتی داشت که امروز سر کار، هر کی میومد توی اتاقمون، زیپ شلوارش پایین بود!
--
خواننده باید عاقل باشه! کلهم گفتم!

Monday, January 5, 2009

تکبیر

با افتخار اعلام می‌کنم:
به سلامتی و میمنت
طی آزمونی صف‌شکنانه نخستین امتحان این ترم پیروزمندانه به لعنتی رفت!

Friday, January 2, 2009

مو قشنگ

دلم میخواد دوباره موهام رو بلند کنم. نه اونقدر بلند که دخترونه باشه، نه! مثل سالهای دبیرستان که همه بهم میگفتن مو قشنگ! مثل همه‌ی وقتایی که از دست ناظم قیچی به دست فرار می‌کردم!  -یه بار گیرم انداخت! جلوی موهام رو کجکی زد! مجبور شدم برم حسابی کوتاهشون کنم!- مثل اون وقتا که صبح به صبح یک ربع ساعت وقت میزاشتم و فرقم رو درست از وسط باز می‌کردم!  مثل اون زمون که وقتی موهام رو کوتاه میکردم میبایست به پنجاه نفر جواب پس بدم! یادش بخیر، یادش بخیر... یعنی اینقدر پیر شدم؟

Thursday, January 1, 2009

سوختن

در آتش تب می‌سوزم و هذیان‌وار نام تو رو زمزمه می‌کنم...

Saturday, December 27, 2008

بغل

دم غروب که داشتم از سر کار برمی‌گشتم خونه، یه ماشینه رو دیدم پر مسافر که درست لبه جدول که جوب نسبتا بزرگی هم داشت پارک کرده بود. در ماشین باز بود و دخترک چهار پنج ساله‌ای آن سوی جوب ایستاده بود و برادر دو سه ساله اش را ترغیب می‌کرد که "برو روی لبه ی جوب بعدش بپر بیا پیش من!" ولی پسرک می‌ترسید. همین طور که نزدیکشون می‌شدم در ذهنم می‌گشت که برم و پسر کوچولو رو بغل کنم بزارمش این ور که مامانش اینا هم بتونن پیاده شن ولی خب یه کوچولو هم دلهره داشتم که مامانش اینا بهشون بربخوره و فکر بد کنن و از این حرفها!
به چند متری‌شون که رسیدم، مامانه گفت: "صبر کن! میوفتی! بزار از این آقا خواهش کنیم کمکت کنه" و منم خوشحال رفتم جلو و گفتم "عمو جون، بیا بغل من!" اونم دستای کوچولوش رو حلقه کرد دور گردنم و سپاسگزارانه اومد بغلم. گذاشتمش اینور جوب و رفت پیش خواهرش. مامانش گفت: "مرسی برادر" ولی فکر کنم یادم رفت بگم "خواهش می‌کنم!" و خوشحال و خندون، شلنگ انداز راهمو گرفتم و رفتم!
-
باید تجربه کرده باشید که بفهمید چه آرامشی هست در آغوش گرفتن یه موجود کوچولوی پاک و معصوم و چه لذتی دارد تماشای سپاسگزاری در چشمان براقش!

Saturday, December 20, 2008

آشتی

با آبجی کوچیکه که هرجوری حساب کنم بین خواهر و برادرام عزیزترینمه، الکی الکی سه ماه بود که قهر بودیم و حرف نمیزدیم. یعنی من دعواش کردم و اون قهر کرد و دیگه حرف نزد و جفتمون هم یک دنده و لجباز؛ بیخودی این قهره سه ماه طول کشید! از طرفی با این که قهر بودیم حسابی هم هوای من رو داشت و مثلا کارت اینترنتم که تموم شده بود، رفته بود برام کارت خریده بود گذاشته بود روی میزم! حالا کلی هم دلمون واسه هم تنگ شده بود و چه عذابی که کسی که دوستش داری کنار دستت بشینه ولی نخوای نگاهش کنی و باهاش حرف بزنی!
امشب که برمی‌گشتم خونه دیگه دیدم راستی راستی خسته شدم! همین که رسیدم خونه و حال و احوال کردم وقتی داشتم میرفتم در حالی که داشت از رو به روم رد میشد دستش رو گرفتم و آوردمش توی اتاق و گقتم: «دیگه خسته شدم! قهربازی بسه!» بعدش دو دقیقه به هم مشت و لگد پروندیم و توی سر و کله‌ی هم زدیم و آشتی!
--
بدجنس خیلی محکم مشت زد بهم! قفسه‌ی سینه ام درد گرفت! ولی خوشحالم در حد تیم ملی! هیچیمون به آدمیزاد نرفته و هیچی قشنگتر از این نیست!

Friday, December 12, 2008

بازی ترسها

ویدای بازیگوش مرا هم به بازی گرفت و مصمم که سر از ترسهایم درآورد! منم که مظلوم! ناچارم تن به بازی بسپارم!
-
بزرگترین ترسم اینه که روزی بیاد و دیگه دوست نداشته باشم خودم باشم. اینقدر پست و پلشت شده باشم که دیگه تحمل خودم رو نداشته باشم. هر مشکل و بلایی که سرم بیاد رو می‌تونم به اتکای ایمانی که به خودم دارم پشت سر بگذارم ولی اگه دیگه خودم رو نداشته باشم، یعنی مردم، تموم شدم و این دیگه قابل برگشت نیست.
می‌ترسم که ناخواسته به کسی آسیبی برسونم، خواه این آسیب جسمی باشه مثل اینکه به جای ویدا نشسته باشه پشت رل و بزنم به یه موتورسوار و...! خواه با حرفی و نگاهی و هر حرکت دیگری، دل کسی رو بشکنم.
می‌ترسم که روزی زمین‌گیر شم و محتاج کمک دیگران. آدم مغروری هستم که خیلی کم کمک می‌گیرم از دیگران و بیشتر وقتها هم این کمک خواستن نه از روی نیاز یا تنبلی که صرفا برای برقراری ارتباط با دیگرانه. اگر روزی محتاج دیگران شم، نمی‌دونم چیکار کنم! شاید به کل از همه دنیا بریدم و برای همیشه از نظرها غائب شدم!
می‌ترسم روزی که به عشق و آرامشی که آرزوش رو دارم رسیدم به یکباره همه‌اش رو در چشم بر هم زدنی از دست بدم. اینقدر از این یکی می‌ترسم که گاهی میگم اگه قراره چنین بلایی به سرم بیاد، اصلا بهتره از اول نداشته باشمش!
و بلاخره می‌ترسم کسی رو به این بازی دعوت کنم!