Thursday, January 1, 2009
Saturday, December 27, 2008
بغل
به چند متریشون که رسیدم، مامانه گفت: "صبر کن! میوفتی! بزار از این آقا خواهش کنیم کمکت کنه" و منم خوشحال رفتم جلو و گفتم "عمو جون، بیا بغل من!" اونم دستای کوچولوش رو حلقه کرد دور گردنم و سپاسگزارانه اومد بغلم. گذاشتمش اینور جوب و رفت پیش خواهرش. مامانش گفت: "مرسی برادر" ولی فکر کنم یادم رفت بگم "خواهش میکنم!" و خوشحال و خندون، شلنگ انداز راهمو گرفتم و رفتم!
-
باید تجربه کرده باشید که بفهمید چه آرامشی هست در آغوش گرفتن یه موجود کوچولوی پاک و معصوم و چه لذتی دارد تماشای سپاسگزاری در چشمان براقش!
at
9:49 PM
4
comments
Labels:
Personal,
Social
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
Saturday, December 20, 2008
آشتی
امشب که برمیگشتم خونه دیگه دیدم راستی راستی خسته شدم! همین که رسیدم خونه و حال و احوال کردم وقتی داشتم میرفتم در حالی که داشت از رو به روم رد میشد دستش رو گرفتم و آوردمش توی اتاق و گقتم: «دیگه خسته شدم! قهربازی بسه!» بعدش دو دقیقه به هم مشت و لگد پروندیم و توی سر و کلهی هم زدیم و آشتی!
--
بدجنس خیلی محکم مشت زد بهم! قفسهی سینه ام درد گرفت! ولی خوشحالم در حد تیم ملی! هیچیمون به آدمیزاد نرفته و هیچی قشنگتر از این نیست!
at
9:44 PM
8
comments
Labels:
Personal
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
Friday, December 12, 2008
بازی ترسها
-
بزرگترین ترسم اینه که روزی بیاد و دیگه دوست نداشته باشم خودم باشم. اینقدر پست و پلشت شده باشم که دیگه تحمل خودم رو نداشته باشم. هر مشکل و بلایی که سرم بیاد رو میتونم به اتکای ایمانی که به خودم دارم پشت سر بگذارم ولی اگه دیگه خودم رو نداشته باشم، یعنی مردم، تموم شدم و این دیگه قابل برگشت نیست.
میترسم که ناخواسته به کسی آسیبی برسونم، خواه این آسیب جسمی باشه مثل اینکه به جای ویدا نشسته باشه پشت رل و بزنم به یه موتورسوار و...! خواه با حرفی و نگاهی و هر حرکت دیگری، دل کسی رو بشکنم.
میترسم که روزی زمینگیر شم و محتاج کمک دیگران. آدم مغروری هستم که خیلی کم کمک میگیرم از دیگران و بیشتر وقتها هم این کمک خواستن نه از روی نیاز یا تنبلی که صرفا برای برقراری ارتباط با دیگرانه. اگر روزی محتاج دیگران شم، نمیدونم چیکار کنم! شاید به کل از همه دنیا بریدم و برای همیشه از نظرها غائب شدم!
میترسم روزی که به عشق و آرامشی که آرزوش رو دارم رسیدم به یکباره همهاش رو در چشم بر هم زدنی از دست بدم. اینقدر از این یکی میترسم که گاهی میگم اگه قراره چنین بلایی به سرم بیاد، اصلا بهتره از اول نداشته باشمش!
و بلاخره میترسم کسی رو به این بازی دعوت کنم!
at
5:53 AM
4
comments
Labels:
Personal
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
Tuesday, December 9, 2008
اعتماد به نفس
-
این هم یکی دیگه از قانونهای نانوشتهی دنیاست: هر چی ناتوانتر، با اعتماد به نفس بیشتر و بالعکس!
--
پ.ن.
این هم یکی دیگه از همین قانونهاست گویا!
at
10:04 AM
2
comments
Labels:
Social
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
Monday, December 8, 2008
بدمردمان
--
بد مردمانی هستیم! خیلی بد!
at
10:40 PM
0
comments
Labels:
Social
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
سیاست کاری
به زبون بیزبونی بهم حالی کرد: «پژین جان! من خودم هم میدونم که این حقت نیست و کمه و... ولی من به قصد این پیشنهاد رو دادم که زبون یه سری رو کوتاه کنم. میم رو دیدی؟ داره میزاره میره! ب هم همین روزا رفتنیه! تو هم نگران نباش! من برای اینجا برنامه دارم. باید سیاستهام رو یکی یکی اجرا کنم. تو هم صبر کنم، درستش میکنم!»
-
از من مرام گذاشتن و صبح تا شب به قدر دو نفر کار کردن، از او سیاست کاری و مرا قربانی اعمال برنامههای خویش کردن! رسم روزگار این است!
at
9:54 PM
0
comments
Labels:
Personal
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
Sunday, December 7, 2008
شاخ خر
باز دوباره دچار همون مشکل قدیمی شدم! یکی بیاد این رو تو گوش من فرو کنه: «به خدایی خدا، خدا خودش خر رو خوب میشناخت که بهش شاخ نداد!»
at
9:42 PM
1 comments
Labels:
Personal,
Social
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
Wednesday, December 3, 2008
همکلام
-
عادت خوب یا بدی دارم که وقتی تعهدی رو میپذیرم، تمام وجودم رو وقف اون تعهد میکنم بی توجه به اینکه چقدر برام بازده یا برگشت و فایده داره. خودم رو گول میزنم و دلداری میدم که «آدم پاکبازی» هستم ولی خودم هم میدونم که تو این دوره زمونه، تنها اسم و صفت درست براش «حماقته»!
زمانی که عاشق بودم، همه زندگیم به پای عشقم ریختم... آنگاه که درسخوان بودم، همه زندگیم به پای درسم ریختم... آنگاه که نویسنده بودم، همه زندگیم به پای نوشتنم ریختم... ولی از هیچ کدامشان هیچ دستم نگرفت و من ماندم و تنهایی تنهای خویش! حال که دوباره شاغل شدهام، همه زندگیم رو رها کردم و هر روز از صبح تا پاسی از شب -با غروب اشتباه نشود!- سر کارم بی آنکه حتی قراردادی داشته باشم یا به روشنی دربارهی حقوقم صحبت یا توافقی کرده باشم!
گمانم همه اینطور باشند: باید در هر لحظه خود را وقف چیزی/کسی بدانیم و برای آن زندگی کنیم. عشقم که پرید وقف کارم شدم، کارم که پرید وقف خاطراتم شدم!
-
از من پژترین بپذیرید و وقف هرچه شد، بشوید و وقف خاطرات نشوید!
--
خستهام از کار دنیا، دلتنگم از این همه فاصله. دلم همکلامی میخواهد بیریا. قدری درد و دل. کمی پیادهروی در سوز دلگیر پاییزی خیابانهای خاکستری شهر. به هر سو نگاه میکنم هیچکس نیست. عجیب دور و برم خالی است!
at
9:52 PM
0
comments
Labels:
Personal
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
Friday, November 21, 2008
بدترین انتخاب
خوشحال از اینکه مسئولیت سنگین انتخاب کردن در وضعیت بد و بدتر از دوشمان برداشته شده لیک سرانجام آن روز سر خواهد رسید که بدانیم بدترین گزینهی ممکن برای انتخاب کردن باقی مانده بود!
at
3:17 PM
1 comments
Labels:
Personal,
Social
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
Sunday, November 16, 2008
گاهی
گاهی آدم محتاج اندکی توجه دیگرانه، نه حتی خیلی زیاد، به قدر نگاهی عمیقتر، احوالپرسیای دقیقتر.
گاهی آدم هیچی نمیخواد جز یه نفر که با مهربانی و نگرانی ازت بپرسه: «مطمئنی حالت خوبه خوبه؟ مشکلی نداری؟» و تو با لبخندی از روی سپاس و آرامشی در نگاه جواب بدی: «آره عزیز... خوبم!»
گاهی...
at
9:39 PM
2
comments
Labels:
Personal
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
Thursday, November 13, 2008
ذهن دروغگو
-
این ماجرا تا حالا چندباری برام اتفاق افتاده و میدونم که کاملا هم غیرارادیه و گاه گداری، ذهن دقیقا همون چیزی رو که مطلوبه آدمه رو بیان میکنه! حالا یا این مشکل فقط برای من اتفاق میافته یا همه همین طورین!
at
10:10 PM
1 comments
Labels:
Personal,
Social
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
Thursday, November 6, 2008
شوک عصبی
موبایلش را گرفتم و متنش را خواندم. به انگلیسی دست و پا شکسته به خانم معلم زبانش نوشته بود که: «من تازه دیشب از سفر برگشتم و اجازه بدهید کلاس فردا رو کنسل کنیم». جملات به طرز آزاردهندهای آشنا بود. ضربان قلبم سیر صعودی گرفت. روی کاغذ متن اصلاح شده را برایش نوشتم و با موبایلش و لبخندی تصنعی پسش دادم و به پشت میزم برگشتم. برگ روی تقویم رومیزیام یازدهم آبان را نشان میداد، یک روز مانده به دوازدهم... سعی کردم خودم را به کار مشغول کنم. چشمانم مانیتور را نمیدید و ضربان قلبم که همینطور بالا و بالاتر میرفت. تنفس نامنظم شده بود و به یکباره به نفس نفس افتادم و چونان کسی که مسافتی طولانی را دویده، بیکنترل فقط نفس نفس میزدم و یاد جملهی همیشگیات افتادم: «هرچی نفس میکشیدم انگار فایده نداشته باشه، انگار هوا اکسیژن نداشته باشه». نفس زبان صورتم را در میان دستهایم پنهان کردم که کسی متوجه تغییر حالتم نشود و دقایقی پشت میز به همان حال ماندم ولی حالم هر لحظه بدتر میشد. سر بلند کردم و به سمت رئیس برگشتم که با چشمانی نگران در حالی که یکی از همکاران با او صحبت میکرد به من خیره شده بود. از جا بلند شدم و تلاش کردم بگویم: «حالم اصلا خوب نیست، میرم خونه» ولی جز چند کلمهی جویده چیزی از دهنم خارج نشد. احساس حقارت کردم و به سرعت به سمت آبدارخانه و تراس کوچکش رفتم بلکه آنجا اکسیژن بیشتری نصیبم شود و از این نفس نفس زدن خلاصی یابم ولی خودم هم میدانستم که دردم این نیست... حالم هر لحظه بدتر و بدتر میشد آنقدر که خود را آمادهی سکته میدیدم. دیدم توان ایستادنم نیست. به آشپزخانه برگشتم و تنها چیزی که به ذهنم رسید درست کردن شربت فشار خون با آب جوش بود بلکه افت انرژیام را جبران کند. رئیس و همکاران با هم سر رسیدند و تلاش کردند احوالپرسی کنند و هرکس پیشنهادی میداد: «میخوای برسونمت خونه... ماشین بگیرم... بریم دکتر... عرق فلان چیز بخور!...» و من که از شدت نفس نفس زدن نمیتوانستنم جوابشان دهم و فقط با اشارهی سر و دست ازشان تشکر کردم و جواب رد دادم.
مثل دیوانهها زیر لب مرتب زمزمه میکردم: «آروم باش... آروم باش... آروم باش...» و تنها خود میدانستم دردم همه درد دل است و هیچم نیست مگر شوکی عصبی. روی صندلی نشستم و چند قلپ آب قند نوشیدم و تمام تلاشم بود که خود را آرام کنم. سنگینی نگاههایی که با نگرانی نظارهگرم بودند آزارم میداد. یکی از ناظران خانم بارداری که نهار دیروقتش را میخورد و پیشنهاد زنگ زدن به اورژانس را میداد.
نبضم را گرفتم؛ ضربان قلبم پایین آمده بود ولی همچنان با خستگی نفس نفس میزدم. رئیس در کابینتهای آشپزخانه عرقی پیدا کرد و برایم شربتی ساخت و پس از خلوت کردن دور و برم، برادرانه پرسید: «چی شد یهو؟» بغضی در گلویم بود و التماسی در نگاهم که گویا هر دو را فهمید و شربت را به دستم داد: «میخوای پاشو بیا توی اتاق بشین که اینجا معذب نباشی. رئیس یه کاری باهام داره، برم پیشش و بعد میبرمت خونه». سپاسگزارانه نگاهش کردم و رفت. خود ماندم و خود. در غربت همیشگی خویش، هر آنچه از آرامشم مانده بود به خود دادم. ضربانم دوباره بالا رفت و به حد طبیعی رسید. نفس نفس زدنم تمام شد و دیدم کم کم شفاف. دانستم که این بار نیز چون بار قبل از حملهی قطعی گریختم ولی بار سوم چه خواهد شد، امیدوارم که کار یک سره شود.
آن بار اول تقریبا یک سال پیش بود، همین حدود، باز هم سر کار بودم و خاطرهای که زیر و رویم کرد. دردی که در قفسه سینه و کتف چپم پیچید و در عمل دست چپم را ناتوان از حرکت کرده بود. با درد به هر ترتیبی بود خود را به خانه رساندم ولی اجازه ندادم احد الناسی به حال بدحالم پی ببرد و باز هم تلاش مذبوحانهی همیشگی برای آرام کردن خویش.
چقدر دیگر باید بهای روزگاری با تو بودن را بپردازم؟ جانم بستان و خلاصم کن!
at
10:03 PM
2
comments
Labels:
Personal
Bookmarks:
Del.icio.us --
Balatarin --
