Tuesday, December 9, 2008

اعتماد به نفس

خبر دار شدم یه نفر قراره یه کار جمعی رو مدیریت و هماهنگی کنه. خوشحال شدم که از هر حرکت گروهی استقبال می‌کنم و برای همین رفتم و سری به نوشته‌هاش زدم؛ به وضوح در انشای ساده و گزارش‌نویسی هم مشکل دارد چه برسه به سبکهای نوین ادبی! یه کامنت پای یکی از نوشته‌هاش گذاشتم و نوشته‌ی یک نفر رو که به گمانم به خوبی تونسته اون مطلب رو تشریح کنه بهش دادم که بره بخونه و خجالت بکشه، بهم ایمیل زد و گفت که "خوشحال شدم که دیدم کسی دیگر هم جز من در مورد {فلان} نوشته و امیدوارم با هم در ارتباط باشیم" و من خیالم این بود که به بی‌سوادی خودش پی می‌بره و بی‌خیال میشه ولی خب این دوستمون ماشالله خیلی اعتماد به نفسش توپه!
-
این هم یکی دیگه از قانونهای نانوشته‌ی دنیاست: هر چی ناتوان‌تر، با اعتماد به نفس بیشتر و بالعکس!
--
پ.ن.
این هم یکی دیگه از همین قانونهاست گویا!

Monday, December 8, 2008

بدمردمان

امروز سر ظهر،‌ چراغ راهنمایی یکی از چهارراه‌های یکی از باکلاسترین مناطق شهر از کار افتاده بود! اون همه ماشین مدل بالا با راننده‌های خوشگل و خوش‌تیپ و بافرهنگ همگی عین گاو (!) ریخته بودن وسط میدون و هیچکس حاضر نبود به خاطر خودش هم که شده، اندکی به دیگری راه بده! پلیس هم که در کشور ما کلهم وظیفه‌ای جز "سرکوب" نداره! نتیجه اینکه از این ور چهار راه تا اون ورش که کلهم پنجاه متر هم نبود، یک ربع طول کشید!
--
بد مردمانی هستیم! خیلی بد!

سیاست کاری

به زبون آدمیزادی بهش گفتم: «آقای الف! این برای من در حکم توهینه! من به رسم دوستی اومدم اینجا و بنا به احترامی که واستون قایل هستم حتی یک کلمه هم در مورد مسائل مالی باهاتون صحبت نکردم و ریش و قیچی رو به دست خودتون سپردم ولی این مبلغی که برای من نوشته شده خجالت‌آوره! از صدتا فحش واسم بدتره!»
به زبون بی‌زبونی بهم حالی کرد: «پژین جان! من خودم هم می‌دونم که این حقت نیست و کمه و... ولی من به قصد این پیشنهاد رو دادم که زبون یه سری رو کوتاه کنم. میم رو دیدی؟ داره میزاره میره! ب هم همین روزا رفتنیه! تو هم نگران نباش! من برای اینجا برنامه دارم. باید سیاستهام رو یکی یکی اجرا کنم. تو هم صبر کنم، درستش می‌کنم!»
-
از من مرام گذاشتن و صبح تا شب به قدر دو نفر کار کردن، از او سیاست کاری و مرا قربانی اعمال برنامه‌های خویش کردن! رسم روزگار این است!

Sunday, December 7, 2008

شاخ خر

یکی از معایب بزرگ من اینه که هر وقت میبینم یکی رو ضعیف‌کش کردن و یه جورایی توی سرش می‌زنن، فوری میرم و دستش رو می‌گیرم و ازش حمایت می‌کنم و واسش شخصیت می‌خرم غافل از اینکه شاید "لازم بوده که اون فرد، توسری‌خور باشه!"
باز دوباره دچار همون مشکل قدیمی شدم! یکی بیاد این رو تو گوش من فرو کنه: «به خدایی خدا، خدا خودش خر رو خوب می‌شناخت که بهش شاخ نداد!»

Wednesday, December 3, 2008

همکلام

این روزام پر از نوشته است، روزی حداقل دو سه تا سوژه واسه نوشتن گیرم میاد ولی تقریبا یا بهتر بگم، تحقیقا هیچ فرصتی برای نوشتنشون ندارم.
-

عادت خوب یا بدی دارم که وقتی تعهدی رو می‌پذیرم، تمام وجودم رو وقف اون تعهد می‌کنم بی توجه به اینکه چقدر برام بازده یا برگشت و فایده داره. خودم رو گول می‌زنم و دلداری می‌دم که «آدم پاک‌بازی» هستم ولی خودم هم می‌دونم که تو این دوره زمونه، تنها اسم و صفت درست براش «حماقته»! 
زمانی که عاشق بودم، همه زندگیم به پای عشقم ریختم... آنگاه که درسخوان بودم، همه زندگیم به پای درسم ریختم... آنگاه که نویسنده بودم، همه زندگیم به پای نوشتنم ریختم... ولی از هیچ کدامشان هیچ دستم نگرفت و من ماندم و تنهایی تنهای خویش! حال که دوباره شاغل شده‌ام، همه زندگیم رو رها کردم و هر روز از صبح تا پاسی از شب -با غروب اشتباه نشود!- سر کارم بی آنکه حتی قراردادی داشته باشم یا به روشنی درباره‌ی حقوقم صحبت یا توافقی کرده باشم!
گمانم همه اینطور باشند: باید در هر لحظه خود را وقف چیزی/کسی بدانیم و برای آن زندگی کنیم. عشقم که پرید وقف کارم شدم، کارم که پرید وقف خاطراتم شدم! 

-
از من پژترین بپذیرید و وقف هرچه شد، بشوید و وقف خاطرات نشوید!
--
خسته‌ام از کار دنیا، دلتنگم از این همه فاصله. دلم همکلامی می‌خواهد بی‌ریا. قدری درد و دل. کمی پیاده‌روی در سوز دلگیر پاییزی خیابانهای خاکستری شهر. به هر سو نگاه می‌کنم هیچکس نیست. عجیب دور و برم خالی است!

Friday, November 21, 2008

بدترین انتخاب

گاه آنچنان ضعیف می‌شویم که علیرغم داشتن گزینه‌های فراوان، توانایی انتخاب کردن نداریم؛ پس ابلهانه و بی‌تفکر کارهایی می‌کنیم که شرایط به وجود آمده یکی یکی انتخابهایمان را حذف کند و ما بمانیم و یک انتخاب ناگریز!
خوشحال از اینکه مسئولیت سنگین انتخاب کردن در وضعیت بد و بدتر از دوشمان برداشته شده لیک سرانجام آن روز سر خواهد رسید که بدانیم بدترین گزینه‌ی ممکن برای انتخاب کردن باقی مانده بود!

Sunday, November 16, 2008

گاهی

گاهی آدم دلش میخواد کسی نگرانش باشه، وقتی که حتی جای هیچ نگرانی‌ای نیست.
گاهی آدم محتاج اندکی توجه دیگرانه، نه حتی خیلی زیاد، به قدر نگاهی عمیقتر، احوالپرسی‌ای دقیقتر.
گاهی آدم هیچی نمی‌خواد جز یه نفر که با مهربانی و نگرانی ازت بپرسه: «مطمئنی حالت خوبه خوبه؟ مشکلی نداری؟» و تو با لبخندی از روی سپاس و آرامشی در نگاه جواب بدی: «آره عزیز... خوبم!»
گاهی...

Thursday, November 13, 2008

ذهن دروغگو

صبح مثل هر روز سر ساعت شش و نیم بیدار شدم ولی چون قرار نبود سر کار برم، دوباره خوابیدم. موبایل دو بار آلارم داد و هر دو بار خفه‌اش کردم! مامان ساعت هفت و نیم اومد و بیدارم کرد: «مگه نمیری دانشگاه؟» جواب دادم: «کلاسم اول وقت نیست» و دوباره خوابیدم. حدود هشت از نو بیدار شدم و همچنان گیج خواب فکر کردم ببینم کلاسم ساعت ده شروع میشه یا یازده تا برنامه‌ریزی کنم! ذهنم می‌گفت ساعت یازده ولی دلم شک داشت و از ساعت ده حرف می‌زد! هرچی بیشتر فکر کردم، دیدم حرف ذهن مهم‌تر از حرف دله و از طرفی مطلوب‌تر هم بود! و در نتیجه تصمیم گرفتم خیال کنم کلاس ساعت یازده شروع میشه و دوباره خوابیدم! هشت و نیم بیدار شدم و دیدم واقعا زشته که هنوز خوابم! و هرطور بود از جام بلند شدم و از آنجا که ذهن همچنان پافشاری می‌کرد بر یازده بودن ساعت کلاس، با خیال آسوده اول نیمرویی درست کردم و صبحانه‌ای در آرامش خوردم و بعد هم دوشی گرفتم دوشنا! و بعد از چک کردن ای‌میلها و حین گوش دادن به موسیقی بود که دوستم زنگ زد که «کجایی؟» و منم با اطمینان خاطر از اینکه گول خوردم جواب دادم: «خونه!» و اینچنین شد که یک ساعت از کلاس از دست رفت!
-
این ماجرا تا حالا چندباری برام اتفاق افتاده و می‌دونم که کاملا هم غیرارادیه و گاه گداری، ذهن دقیقا همون چیزی رو که مطلوبه آدمه رو بیان میکنه! حالا یا این مشکل فقط برای من اتفاق میافته یا همه همین طورین!

Thursday, November 6, 2008

شوک عصبی

رئیس گفت: «ببین این اس.ام.اس رو درست نوشتم؟»
موبایلش را گرفتم و متنش را خواندم. به انگلیسی دست و پا شکسته به خانم معلم زبانش نوشته بود که: «من تازه دیشب از سفر برگشتم و اجازه بدهید کلاس فردا رو کنسل کنیم». جملات به طرز آزاردهنده‌ای آشنا بود. ضربان قلبم سیر صعودی گرفت. روی کاغذ متن اصلاح شده را برایش نوشتم و با موبایلش و لبخندی تصنعی پسش دادم و به پشت میزم برگشتم. برگ روی تقویم رومیزی‌ام یازدهم آبان را نشان می‌داد، یک روز مانده به دوازدهم... سعی کردم خودم را به کار مشغول کنم. چشمانم مانیتور را نمی‌دید و ضربان قلبم که همینطور بالا و بالاتر می‌رفت. تنفس نامنظم شده بود و به یکباره به نفس نفس افتادم و چونان کسی که مسافتی طولانی را دویده، بی‌کنترل فقط نفس نفس می‌زدم و یاد جمله‌ی همیشگی‌ات افتادم: «هرچی نفس می‌کشیدم انگار فایده نداشته باشه، انگار هوا اکسیژن نداشته باشه». نفس زبان صورتم را در میان دستهایم پنهان کردم که کسی متوجه تغییر حالتم نشود و دقایقی پشت میز به همان حال ماندم ولی حالم هر لحظه بدتر می‌شد. سر بلند کردم و به سمت رئیس برگشتم که با چشمانی نگران در حالی که یکی از همکاران با او صحبت می‌کرد به من خیره شده بود. از جا بلند شدم و تلاش کردم بگویم: «حالم اصلا خوب نیست، میرم خونه» ولی جز چند کلمه‌ی جویده چیزی از دهنم خارج نشد. احساس حقارت کردم و به سرعت به سمت آبدارخانه و تراس کوچکش رفتم بلکه آنجا اکسیژن بیشتری نصیبم شود و از این نفس نفس زدن خلاصی یابم ولی خودم هم می‌دانستم که دردم این نیست... حالم هر لحظه بدتر و بدتر می‌شد آنقدر که خود را آماده‌ی سکته می‌دیدم. دیدم توان ایستادنم نیست. به آشپزخانه برگشتم و تنها چیزی که به ذهنم رسید درست کردن شربت فشار خون با آب جوش بود بلکه افت انرژی‌ام را جبران کند. رئیس و همکاران با هم سر رسیدند و تلاش کردند احوالپرسی کنند و هرکس پیشنهادی می‌داد: «میخوای برسونمت خونه... ماشین بگیرم... بریم دکتر... عرق فلان چیز بخور!...» و من که از شدت نفس نفس زدن نمی‌توانستنم جوابشان دهم و فقط با اشاره‌ی سر و دست ازشان تشکر کردم و جواب رد دادم.
مثل دیوانه‌ها زیر لب مرتب زمزمه می‌کردم: «آروم باش... آروم باش... آروم باش...» و تنها خود می‌دانستم دردم همه درد دل است و هیچم نیست مگر شوکی عصبی. روی صندلی نشستم و چند قلپ آب قند نوشیدم و تمام تلاشم بود که خود را آرام کنم. سنگینی نگاههایی که با نگرانی نظاره‌گرم بودند آزارم می‌داد. یکی از ناظران خانم بارداری که نهار دیروقتش را می‌خورد و پیشنهاد زنگ زدن به اورژانس را می‌داد.
نبضم را گرفتم؛ ضربان قلبم پایین آمده بود ولی همچنان با خستگی نفس نفس می‌زدم. رئیس در کابینتهای آشپزخانه عرقی پیدا کرد و برایم شربتی ساخت و پس از خلوت کردن دور و برم، برادرانه پرسید: «چی شد یهو؟» بغضی در گلویم بود و التماسی در نگاهم که گویا هر دو را فهمید و شربت را به دستم داد: «میخوای پاشو بیا توی اتاق بشین که اینجا معذب نباشی. رئیس یه کاری باهام داره، برم پیشش و بعد میبرمت خونه». سپاسگزارانه نگاهش کردم و رفت. خود ماندم و خود. در غربت همیشگی خویش، هر آنچه از آرامشم مانده بود به خود دادم. ضربانم دوباره بالا رفت و به حد طبیعی رسید. نفس نفس زدنم تمام شد و دیدم کم کم شفاف. دانستم که این بار نیز چون بار قبل از حمله‌ی قطعی گریختم ولی بار سوم چه خواهد شد، امیدوارم که کار یک سره شود.
آن بار اول تقریبا یک سال پیش بود، همین حدود، باز هم سر کار بودم و خاطره‌ای که زیر و رویم کرد. دردی که در قفسه سینه و کتف چپم پیچید و در عمل دست چپم را ناتوان از حرکت کرده بود. با درد به هر ترتیبی بود خود را به خانه رساندم ولی اجازه ندادم احد الناسی به حال بدحالم پی ببرد و باز هم تلاش مذبوحانه‌ی همیشگی برای آرام کردن خویش.
چقدر دیگر باید بهای روزگاری با تو بودن را بپردازم؟ جانم بستان و خلاصم کن!

Monday, October 20, 2008

مستخدم

از بازیهای روزگار همین بس که مستخدم شرکتمان شباهتی بی‌بدیل به آن دخترک بی‌وفا دارد!

Wednesday, October 15, 2008

خبری بزرگ

دیشب با عزیزی که خود بهتر از هرکس قدر و جایگاه خویش می‌داند، تلفنی صحبت کردم. قرار بود چت کنیم و چون دانست خسته تر از آنم که بیشتر از آن پای مانیتور بنشینم، زنگ زد و صحبت کردیم.
صدایش خیلی فرق کرده بود، آنقدر که اگر منتظر تماسش نبودم، می‌پرسیدم: «شما؟» صدایش را به شادی و خنده می‌شناسم، لیک رد تردید و اضطراب به گونه‌ای دگر درش آورده بود.
خبر از تصمیم جدیدی که برای زندگی خویش گرفته بود، داد. تصمیمی بزرگ. خبری بزرگ. آنقدر که ناگاه نفسم بند آورد! هیچ انتظارش نداشتم. هیچ. گمانم چیزی دیگر بود و اخباری دگرگونه و آنچه شنیدم کاملا دگرگونه.
نگران شدم و دلهره‌ای به جانم ریخته شد. ترسی که شاید تاثیر نگرش و خط مشی جامعه‌ی غیرمعمول ایران است. هرچه کردم پنهانش کنم نشد که نشد. الکی و عصبی می‌خندیدم! نگرانم. نگران! برای چیزی که نمی‌دانم نگرانی دارد یا ندارد! به او هم گفتم و ناخواسته بارمنفی احساسم به او هم منتقل کردم. گرچه می‌دانم هر چه هم که این حس بد باشد، خوب هم هست. تردید هرچه بیشتر باشد پیش از گرفتن تصمیم قطعی بهتر است. نتیجه آن می‌شود که تصمیم نهایی‌اش از آزمون تردیدهای بسیار عبور خواهد کرد و بعدها اگر و اما بسیار کمتر خواهد داشت.
نمی‌دانم عزیز دل،‌ نمی‌دانم. هیچ نمی‌دانم. اگر به خیر و صلاحت است، به سلامت ورنه امیدوارم تردیدهایت اینقدر پر رنگ شود که از تصمیم بازت دارند. آنقدر دوریم که هیچ از دستم برنمی‌آید. آنقدر دوریم که هیچ برایت نکرده‌ام و نمی‌توانم انجام دهم. لیک خوش می‌دانی که چقدر نزدیکی و چقدر عزیز. می‌دانیم که تصمیمت در عمل هیچ تغییری در این میانه‌ی رابطه‌ی ما به وجود نخواهد آورد و می‌دانیم که این گام، پلهایی هرچند بعید را خراب خواهد کرد، نمی‌دانم چرا این همه نگران این پلهایم، هرچند به غایت دور می‌بینم احتمال آن را که بخواهی روزی از هیچ کدامشان گذر کنی.
عزیز دل، همه را به آینه‌ی زلال وجود خویش دیدی و هرکس به سهم خویش، خشی بر این زلال صاف انداخت. تصمیمت را درک می‌کنم و شرایطت را احساس. شاید تصمیم به جایی است و سازنده. هرچند نگرانت خواهم بود و دلهره‌ای که به جو زمانه بسیار بیشتر از معمول است لیک چون بدانم این مسیر، به آرامشت خواهد رساند، مگر می‌توانم جز خوبی و صلاح و امن تو چیزی بخواهم؟ طریق دوستی جز این هم هست مگر؟
برایت جز خیر نمی‌خواهم و این خیر شاید به چشم به بند کشیده‌ی من چون شر به نظر رسد. خود ببین و نیک نظر کن و گر خیرش دیدی و خیرش شناختی، از همه تردیدها گذر کن و راهی نور شو. فرشته‌ای باش برای نجات خویش و بهشتی ساز بر خویشتن که گمانم لیاقتش داشته باشی.
قول نمی‌دهم نگران نشوم، قول نمی‌دهم بغض نکنم، قول نمی‌دهم اینها را پنهان نکنم ولی قول می‌دهم همینی که هستم بمانم. پژ لایتغیر است، علی الخصوص برای شما دوست عزیز!
-
این نوشته برای کسی است. شما چرا خوندیش؟! پس حالا که فضولی کردی و مطلب دیگران را خواندی، کار نداشته باش که چرا اینجاش اینجوریه و اینجاش غلط داره و این حرفها!
-
گاه احساس می‌کنم، جز در وبلاگ نوشتن، به هیچ طریق دیگری خالی نمی‌شوم! نه با ایمیل و چت، نه با مکالمه‌ی تلفنی و نه حتی با دیدار رو در رو! گاه فقط وبلاگم می‌تواند خالی‌ام کند. گاه!

Friday, October 10, 2008

آرامش

کتابی را که قرار بود دست کم یک بار کامل به دقت مطالعه کنم و نیمه‌اش تازه رسیده بود، آهسته آهسته می‌خواندم و سمند تیزتک ایران خودرو، به سرعت به محل برگزاری امتحان نزدیک می‌شد.
من غرق در کتاب و راننده خسته از سخنرانی فلسفی در باب محرم و اباعبدالله الحسین، موج رادیو را از "ساعت 25 رادیو جوان، کاری از گروه جوان و اندیشه" به "رادیو پیام" تغییر داد. ناگهان ذهنم توقف کرد، همه حواسم متمرکز شد و کانونی، بر گوش. نوای سه تاری که در بندم کرد. با خود جنگیدم و نهیب که نیم ساعتی بیش فرصت نیست و حجمی عظیم از درس باقی مانده، لیک همه گوش بودم و هرچیز نوار. دست و پای بیهوده چرا؟ به لرز زخمه‌هایش خود سپردم و ده دقیقه‌ای آرامشی دور از خیال، پیش از امتحان، در جاده، در اضطراب.

پ.ن.
داشتم کاغذپاره‌هام رو نگاه می‌کردم که این رو پیداش کردم. مال دی ماه پارساله. اگرچه غلط زیاد داره ولی دلم نیومد ویرایشش کنم. نمی‌خوام در حس ثبت شده‌ام، دستی ببرم، فقط چندتا ویرگول بهش اضافه کردم.

Wednesday, October 1, 2008

همکار

هیچ گاه در طول دوران اشتغالم، به اندازه‌ی اکنون که بی‌کارم، همکار نداشته‌ام!