Monday, March 10, 2008

سال ديگه

از كوچه رد مي‌شدم كه مرد مسني با چند پلاستيك از درون مغازه بيرون آمد. چند گامي دور شد و انگار كه چيزي در دنباله‌ي صحبت، به يادش آمده باشد به سمت مغازه برگشت و از جلوي در با صداي بلند گفت: «احمد آقا، مي‌دوني سال ديگه سال چيه؟ امسال "سال اتحاد ملي و انسجام اسلامي" بود و سال ديگه "سال قسم حضرت ابوالفضل و دم خروسه" آره!»

Sunday, March 9, 2008

ترك ابهري



متاسفانه هيچ تركي بلد نيستم و به همين خاطر اصلا و ابدا از دستور زبان و ترتيب دستوري واژگانشون، اطلاعي ندارم. حدس ما اين بود كه اين جمله ترجمه‌ي تحت الفظلي معادل تركي اون باشه ولي خب آذري زباني اگر لطف كنه و روشنمون كنه، ممنون خواهيم شد!
عكس بالا از روي در كيوسك روزنامه‌فروشي‌اي كه مقابل در ورودي پارك ابهررود قرار داشت و همه چيز مي‌فروخت الا روزنامه -بهتره بگم كيوسك سيگارفروشي!- گرفته شده است. يه نكته‌ي جالب ديگه‌اي كه وجود داره و در تصوير هم هويداست، اينكه اصولا اين نوشته مي‌بايست پشت دكه نوشته مي‌شد تا بيشتر در نظر رانندگان باشه ولي خب ديگه، چه ميشه كرد!
عكس مربوط است به شبانگاه سه‌شنبه چهاردهمين اسفند هشتاد و شش، گرفته شده توسط پسر خاله كوچيكه با دوربين موبايل سوني اريكسون w-800i با فلاش! اطلاع‌رساني شفاف و دقيق رو حال كرديد؟!

Friday, March 7, 2008

ابهر

سفر سه روزه‌اي به ابهر داشتم. پسر خاله‌ها آنجا دانشجويند، تعارفي زدند و گرفت! بيكاري است ديگر!
خانه‌ي دانشجويي و پنج پسر جوان كه بزرگترينشان من باشم! تقريبا تمام مدت به بازي و مسخره بازي و خنده و توي سر هم كوبيدن گذشت!
البته فيلم هم مي‌ديديم، منتها نه مثل آدميزاد، يك سي‌دي از دو سي‌دي فيلم را مي‌ديديم و باقيش رو مي‌گذاشتيم براي وقتي ديگر!
عمده‌ي وقتمان اما به بازي و خواب گذشت و شكاندن تخمه... و خداوند ورق بازي را آفريد تا هيچ جمعي بيكار نماند! سر هر كاري كه قرار به انجامش بود بازي مي‌كرديم؛ شستن ظرفها -كه منفورترين كار بود- درست كردن غذا -اگر اسمشان را غذا بتوان گذاشت!- پهن كردن سفره، خريد كردن و حتي شرطهاي خركي مثل اينكه شب تا صبح بخاري را خاموش كرده و در را باز بگذاريم! -خوب آنجا به عكس پايتخت، هنوز زمستان بود و پر سرما-
يك شب فيلم "Jack Ass" را ديديم و جو گرفتمان! شب -و عجب شب سردي بود- بلند شديم به خيابان گردي و تماشاي شهر -تا آنجا رفتم ولي فرصت نشد شهر را ببينم! شنيده بودم مسجدي تاريخي دارد و چند بناي ديگر ولي خب خواب و بازي مهلت نداد- رسيديم به "پارك ساحلي ابهررود" كه شهربازي كوچكي بود كنار رودخانه‌ي كوچك اين شهر و ناگفته پيداست كه در اين فصل تعطيل بود. زد به سرمان و از عرض درياچه‌ي يخ زده‌اش رد شديم كه من و پسر خاله كوچيكه يخ زير پايمان شكست و يك پا تا زانو درون آب يخ فرو رفتيم! آن روز برف و تگرگ آمده بود و همه جا ردي از برف نشسته بود. بيش از همه جا روي سرسره‌ي بزرگ آنجا! بدون گوني و برزنت و بدون هيچي، به مشقت از مسير ليز آن بالا رفتيم و از سرسره پايين آمديم. نزديك به حماقت محض بود! چند بار نزديك بود با كله پرت شويم پايين ولي خدا با ما بود! دستهامان به شدت يخ زده بود و سايش بر روي يخها تقريبا جيغمان را به در كرد! بعد چون هيچ چيز بهتري براي ادامه كار نيافتيم، دسته جمعي سوار مجسمه‌ي فيلي شديم و به عنوان فرماندهان لشكر ايران براي مبارزه با سيصد مرد اسپارتي روانه‌ي كارزار شديم! خدا را شكر هيچ كس جز جمعي عملي كه بيني‌شان را هم قسطي بالا مي‌كشيدند! در پارك نبود و پليسي هم نبود كه گير دهد و به جرم اغتشاش و بر هم زدن نظم عمومي شامل عبور بدون مجوز از حفاظ، اقدامات پرمخاطره، ايجاد بي‌نظمي و اغتشاش و بر هم زدن آرامش عمومي و غيره دستگيرمان كند! تا توانستيم سر و صدا كرديم! ولي خب سرماي هوا و لباسهاي نيمه خيس رويمان را كم كرد! برگشتيم خانه و تا صبح ورق بازي كرديم و دمدمه‌هاي صبح بود كه پس از دو سري جشن خجسته‌ي پتو به منظور خفه كردن دوستي كه تازه خواندنش گرفته بود و آهنگ درخواستي اجرا مي‌كرد، مثلا خوابيديم!
--
سفر بدي نبود. از آنهايي بود كه شايد ديگر برايم ممكن نشود.

Sunday, March 2, 2008

شركتمان

گفته بودم شايد كمي از شركتمان و چرايي اخراجم مي‌نويسم. گويا اين شايد كنون عملي شود!
عارضم به خدمت انورتان كه شركت ما يك شركت عمراني نوپاست كه سرمايه‌ي آن را سازمان الف تامين كرده و تيم موسس و مديريت آن از سازمان ب آمده‌اند. آخر آن وقت الف با رئيس ب دوستان صميمي بودند و بر همين دوستي، اولي بيشترين حمايت ممكن و دومي بهترين تيم ممكن را فراهم كردند تا شركتمان تاسيس شود و به حق شركتي بسيار موفقي هم شد كه در سال اول فعاليتش سودي به واقع زايدالوصف -توضيحش را شرمنده!- نصيب سازمان الف كرد.
خدا چه كند اين سياست را! رئيس سازمان الف به سازماني ديگر و بهتر مي‌رود و رئيس جديد الف، مي‌شود دوستي ديگر از دوستان انبوه ب. اما بد ماجرا اينكه الف جديد دشمن خوني الف قديم است! آنچنان كه خوب هم را هم بي‌اكراه بد كنند. جناب الف در بدو ورود تصميم به جمع كردن شركتمان مي‌گيرند كه ما اصلا نيازي به چنين شركتي نداريم و كذا و هكذا و... مشاوران ايشان مانع مي‌شوند كه اين شركت آينده‌ي خوبي خواهد داشت و هنوز هيچ نشده بيش از تمام زيرمجموعه‌هاي ما سودآور بوده و... از آن طرف ب كه براي خودش آدم بزرگ و قدرتمندي هم هست مي‌ايستد و دوستانه مانع مي‌شود آن دشمني، تيشه به ريشه‌ي نهال نوپا زند.
كمي مي‌گذرد و شركتمان از دفتر موقت به ساختمان اختصاصي‌اش نقل مكان مي‌كند و پروژه‌هايي كه گرفته را از روي كاغذ به مرحله‌ي عملياتي و اجرايي مي‌رساند و به قولي از آب و گل درمي‌آيد و اين همه را تنها در يك‌سال انجام مي‌دهد. نه فقط آقاي ب كارش درست است، كه با قدرت، آقاي الف را هم وامي‌دارد كه سر كيسه را شل كند تا شركت از حيث سرمايه هيچ مشكلي نداشته باشد و از آن طرف تيمي كه ب چيده به راستي تيمي است كه به قول خودش «كاري را كه قرار است در بيست سال انجام شود، در يك سال به انجام رساند». اطلاعات اضافي آنكه اين تيم، تيم مديريت شركتي بزرگ و باسابقه‌ي چندين ساله بودند كه كل تجربه و توانشان را يك‌جا خرج اين شركت كردند.
آقاي الف و مشاورانش كه مي‌بينند لقمه‌ي گلوگير پيشين به اين سرعت چرب و نرم شده و راحت الحلقوم، نقشه مي‌كشد كه مگر ما چه‌مان است كه نتوانيم خودمان اين شركت را در دست بگيريم؟ -هيئت مديره‌ي سه نفره‌ي پيشين شامل آقاي ب و دو نفر از تيم ايشان بود- پس تصميم مي‌گيرند هيئت مديره را پنج نفره كنند و ضمن حضور شخص الف و يكي از مشاورانشان در هيئت مديره‌ي جديد، نفر سوم هيئت مديره‌ي پيشين را هم با نفر جديد خودشان جابجا كنند يعني وضعيت سه-صفر قديم به يكباره دو-سه به نفع سازمان الف مي‌گردد.
هرچند اين تغييرات چندان غيرعادي و غيرمعمول به نظر نمي‌رسيد ولي آقاي ب بنا به تجربيات بسيارش در عرصه‌ي مديريتي و شناختي كه از الف و دور و بري‌هايش داشت، به سادگي منظور اصلي را دريافت مي‌كند و دلگير از اين حركت، تصميم مي‌گيرد آهسته آهسته ميدان را خالي كند و خلاصه‌ي ماجرا اينكه طي دوره‌اي سه‌ماهه شركتي نو تاسيس مي‌كند و به يكباره كل تيم اجرايي و مديريتي‌اش را از شركتمان بيرون مي‌كشد و همزمان با اعلام اين خبر، از حضور خودش و تيمش در هيئت مديره نيز عذر مي‌خواهد. آقاي الف كه خيالش هم نمي‌كرد به اين سادگي بتواند دست ب را از كاسه بيرون بكشد، به صرافت پيدا كردن تيم مديريتي جديدي مي‌گردد و اينجاست كه تازه متوجه مي‌شود چه رودستي خورده! مخلص كلام اينكه پس از يك ماه و نيم از استعفاي مديرعامل اسبقمان، هنوز كه هنوز است مديرعامل جديد شركت معرفي نشده و هيچكس نيست كه هم توان اين كار را داشته باشد و هم به نوعي اجازه‌اش را! آقاي ب كم كسي نيست و مهمتر آنكه اينقدر به نيروهايش معتقد و وفادار است كه هيج كدام از زيرمجموعه‌هايش خيال پشت كردن به او را هم نمي‌كنند. آقاي الف دلخوش بود به دوستان كاردانش ولي خب حداقل آنهايي كه ما مي‌شناسيم هيچ كدام جنم دست گرفتن چنين شركتي را ندارند! و خودشان را به بهانه‌هايي همچون مشغله و تدريس و... كنار كشيدند. حال علي مانده و حوضش!
در اين مدت كوتاه پروژه‌هايمان از آن فعاليت پيشين وامانده‌اند، زمزمه‌هايي مبني بر پس دادن نيمي از آنها به گوش مي‌رسد و همه چيز در ابهام فرو رفته. نارضايتي‌ها بالاگرفته و تغيير نفرات -آنهايي كه هنوز تغيير نكرده‌اند- حتمي است.
حال از خودم بگويم و علت اخراجم! تيم جديد شركت، با دو نفر روي كار آمد؛ هر دو سپاهي، حراستي و اطلاعاتي! -توجه داشته باشيد كه اگر خبردار شوند پژ پشت سرشان رو كرده كه هستند، پژمرده خواهد شد!- خب من هم آدمي هستم كه اصولا حرفم را نمي‌خورم و نهايت اينكه حرفم را كمي نگه دارم ولي به هر حال خواهم زد. از طرفي براي مني كه با آن گروه كاردان و كاردرست كار كرده بودم، حرف شنوي از اينان كه اختيار امضاي خودشان را هم نداشتند و فكرشان بيش از كار به نماز و زيارت عاشوراي كاركنان مي‌كشيد، كاملا ناشدني مي‌نمود و من هم هيچ تلاشي براي كتمان اين حقيقت نكردم. نتيجه آن شد كه در پي يك سلسله درگيريهاي كوچك، بلاخره بهانه‌ي بزرگي علم كردند و محترمانه عذرم را خواستند! البته راستش را بخواهيد، اخراجم نكردند و فقط گفتند: «شما لطفا ديگر تشريف نياوريد. تا آخر سال كه با هم قرارداد داريم، حقوقتان را مي‌دهيم ولي ديگر مزاحمتان نمي‌شويم!» با دوستان به خنده مي‌گفتم: «شدم مثله اعضاي هيئت مديره كه غيرموظف ميشن!» به هر حال هم مي‌دانستم و مي‌دانستيم و مي‌دانستند كه سال آينده با هم قراردادي نخواهيم بست، هيچ‌كدام‌مان، فقط به نوعي وضعيت من روشن‌تر شد!
همكاران را به شوخي مي‌گفتم: «بنده‌هاي خدا، من با احترام اخراج شدم و رفتم خانه، حال و صفا؛ ولي شما بايد تا آخر سال كار كنيد و با خفت بشنويد كه قراردادتان تمديد نخواهد شد!»
و اين بود خلاصه‌ي داستان شركتمان! به قول انگليسيها: "Who cares!"

Thursday, February 28, 2008

كار و بيكاري

فكر مي‌كردم در اين ايام بيكاري به بسياري از كارهاي بر زمين مانده‌ام خواهم رسيد. فكرش را هم نمي‌كردم كه بيكاري اين چنين بطالت‌وار و كسالت‌بار زندگي‌ام تحت تاثير قرار دهد. نه درس خواندنم مي‌آيد و نه كتاب خواندنم. تماشاي فيلم هم گويي كم لذت شده. سري به دوستان و همكاران قديم زدم. هر كس به حال خويش و هر كس به كار خويش. كار من اما اين روزها بيكاري است! كار خوشي نيست.

Tuesday, February 26, 2008

فهرست شيندلر

امروز ظهر از دوستي عزيز هديه‌اي گرفتم كه پيشتر بارها توصيه‌ام كرده بود. شاهكاري كه تا دقايقي پيش از تماشايش محروم بودم. «فهرست شيندلر» فيلمي كه سه ساعت تمام بي‌خستگي نگاهم داشت و منقلبم كرد و آخر سر اشكم را هم درآورد.
--
متشكرم رفيق!

Saturday, February 23, 2008

اخراج

بعضي چيزا دير و زود داره ولي سوخت و سوز نداره! بلاخره امروز اخراج شدم! جالب اينجا كه هيچ هم ناراحت نيستم! مطمئن بودم كه با اين گروه جديد نميتونم كار كنم. يقين داشتم و از اونجايي كه نمي خواستم استعفا بدم،‌ كار رو به اخراج كشوندم. تنها ناراحتيم اينه كه ديگه به اينترنت پرسرعت -مثلا- دسترسي نخواهم داشت. تنها ناراحتيم همينه!
-
شايد و تنها شايد در پستي كمي از شركتمون و ماجراهايي كه داشتيم براتون تعريف كنم.

Saturday, February 16, 2008

لينك به متتي

از روز بيست و دوي بهمن تا حالا همش مي‌خواستم درباره‌ي سخنراني جناب پرزيدنت در ميدان آزادي مطلبكي بنويسم. اينقدر سرم شلوغ شد كه از خيرش گذشتم. امروز صبح يه سري به متتي خان زدم و ديدم كه ايشون زحمتش رو كشيده! لينكش ايناهاش! دمت گرم آقا متتي!

Wednesday, February 13, 2008

كتابهاي ناتمام

دوست عزيزم پنگوئن لطف كرد و مرا به بازي «كتابهاي ناتمام» دعوت كرد. وظيفه‌اي است كه بايد به انجامش رسانم. با كمال ميل.
توضيح واجب و ضروي آنكه هرچه به نظر انسان كتابخوان و اهل مطالعه‌اي مي‌آيم، متاسفانه كم مطالعه‌ام و بيشتر آنچه بايد هر كتابخواني بخواند را نخوانده‌ام. دردي بر وجودم و سرعت اندك مطالعه، بزرگترين آفت كه بدان مبتلايم. گفتم كه بدانيد آنقدرها هم حرفه‌اي نيستم. اعترافي نزد دوستان بدانيدش!
-
شايد مهمترين كتابي كه هميشه خواستم بخوانمش و نتوانستم «قرآن» بوده. يكي از همكاران سابق كه اكنون در يكي از سازمانهاي ديني مشغول به كار است، يك جلد قرآن كاملا فارسي برايم هديه آورد حدود دو سال پيش. كتاب را دم دست گذاشتم و هر از گاهي ورقي مي‌زنم ولي متاسفانه به طور متمركز هنوز نتوانستم بيشتر از يك جزء آن را بخوانم.
«اناجيل اربعه» نيز ديگر كتابي است كه از مردي بزرگ و رئيسي به غايت محبوب و دوست داشتني هديه گرفتم و به خاطر نثر سنگين و غامضش هيچگاه بيش از دو حكايت نتوانستم پيش روم. گمانم عذر اين يكي موجه تر باشد تا قرآن فارسي خوش نثر و روان.
كتاب بعدي هم ربطي به دين دارد و عجيب كه هرچه مشتاق مطالعه در باب اديانم، در خواندنشان ناكام مي‌مانم! «تاريخ جامع اديان» كتابي كه به خواندنش حرصي عجيب دارم و اما نمي‌توانم پيشش برم! هنوز در مذاهب هندم و اين تازه آغاز اديان است!
«ابلوموف» گمانم معروفتر از آني باشد كه بايد باشد. تا صفحه ي صد كتاب را گمانم يك ماهه خواندم و تا بحال هيچ كتاب غيردرسي را آنچنان خواب آور نديدم! از خيرش گذشتم! مگر قرارست هر كتابي را كه گفتند خوب است، من هم بخوانم؟!
تمامي كتابهاي شعر! هيچ كدامشان را نتوانستم كامل بخوانم! نه ديوان حافظ، نه بوستان و گلستان سعدي -گلستان سعدي در زمره‌ي شاهكارهايي است كه قبولشان دارم- و نه حتي ديوان غزليات شمس كه بعض اشعارش ديوانه ام مي‌كند!
«سفر دروني» رومن رولان را معلم ادبياتم هديه‌ام داد. رفيق گرمابه و گلستان بوديم. برايم امضايش كرد و نوشت كه «درنيافتش». هر چه كردم اين كتاب را بخوانم نشد كه نشد. به او گفتم، من هم نتوانستم درش يابم!
...
اينها مهمترينها بود و بسياري كتاب ديگر كه مي‌خواهم بخوانم و نشده يا نتوانستم. بماند. قاعده اين است كه من نيز دوستاني را به اين بازي دعوت كنم ولي نمي‌خواهم اين بار چنين كنم. از ترفند پسر فهميده با حفظ حق كپي‌رايت ايشان (!) استفاده كرده و اعلام مي‌دارم، هر دوستي كه براي اين مطلب كامنت بگذارد، به اين بازي دعوت است.

Sunday, February 10, 2008

انقلاب

انقلاب اسلامي ايران بسيار حركت موثر و مفيدي بود كه كلي خير به آحاد مختلف جامعه رسوند. مثلا همين بيست و دوم بهمن منشا بسياري خيرات و بركات بود. مثال بارزش همين امروز. واقعا ديگه چه چيزي بهتر از اينكه شركت با شير و شيريني ازمون پذيرايي كنه؟ من نمي‌دونم ما چرا اينقدر ناشكريم و نيمه‌ي خالي نداشته‌ي اين ليوان رو زور مي‌زنيم ببينيم؟ درك نميكنم!

Tuesday, February 5, 2008

سايه‌ي مبارك

- كجا بودي هر چي زنگ مي‌زدم گوشي رو برنمي‌داشتي؟
- زير سايه‌ي مبارك شما!
- چيكار مي‌كردي؟
- قضاي حاجت!

Saturday, January 26, 2008

حرف راست

مسابقه‌ي «رد پا» رو بايد ديده باشيد. از شبكه‌ي تهران پخش ميشه و ميشه گفت برنامه‌ي بدي هم نيست. اين چند وقته مجري‌هاش "افشين زينوري" و "بهمن هاشمي" هستند كه هر چند شب يك بار جاشون رو به هم ميدن. امشب يكي از شركت كننده‌ها پس از پايان بازيش گوشي رو ميده به بچه‌اش كه با مجري امشب اين برنامه "افشين زينوري" سلام و ادبي كنه. بچه‌هه هم بعد از يه كم «دوستت دارم» بازي نه گذاشت و نه برداشت و مستقيم حرف دلش رو زد:
«...ميشه شما هم يه كم مثه آقاي هاشمي مسخره بازي دربياريد؟!»
--
ميگن حرف راست رو بايد از بچه شنيد!

Sunday, January 20, 2008

سال نوري

ديشب خسته و كوفته از يك صبح تا ظهر در كوهستان و يك عصر تا غروب جمع كردن و بستن اسباب و اثاثه براي اسباب كشي و پس از كلي لرزيدن در سرماي خيابان بي‌مسافركش، تاكسي گيرم آمد و پريدم به صندلي عقب. در صندلي جلو آقايي حدود پنجاه ساله، هيكل آآآ، سيبيل بناگوش در رفته، همچو مني عينكي و هدبند به سر بسته، نشسته بود و مشخصا از اصحاب سخن بود و راننده كه حداقل ده سالي جوانتر ميزد، آشكارا "گير افتاده بود"!
همين طور كه از علوم و فنون و كمالات و معجزات مختلف مذكور در انواع و اقسام كتابهاي قديمي بي‌نام، منقول از نويسندگان و كاتبان معروف و مشهور قديمي و البته باز هم بي‌نام، داد سخن مي‌داد؛ يكباره گوشم تيز شد و مغزم را قاچ كرد! عنايت بفرماييد:
«علما و دانشمندان اعلام كردند كه ششصد هزار سال نوري طول ميكشه تا يك درصد از مغز انسان رو كشف كنن و بفهمن كه چيه!»
--
پ.ن
خب شايد كسي هم مثله من پيدا بشه كه اينقدر بي‌سواد باشه كه ندونه كه "سال نوري" واحد "زمان" نيست كه واحد "فاصله" است كه!