Sunday, December 16, 2007

كرامت انسان

از سر كار به منزل بازمي‌گشتم. حدود صد متر مانده به ميدان ونك تجمع و همهمه‌اي بود. وقتي كه آنجا رسيدم ديدم دخترك را خواهران و برادران مهرورز به زور و فشار داخل خودرو گشت ارشاد مي‌چپانند (بابت استفاده از اين فعل مرا ببخشيد، تنها واژه‌اي است كه گوياي احوال است). مانتوي دخترك نه خيلي كوتاه بود و نه خيلي تنگ و چسبان، شالي كه بر سر داشت آنقدر پوشيده بود كه هيچ جلب توجهي نكند و شلوار مشكي ساده و همرنگ مانتو و آستين روي مچ همه‌ي چيزي بود كه از دختر در حال تقلاي «نمي‌خوام بيام، ولم كنيد، نمي‌خوام سوار شم...» ديدم، گمانم چكمه پايش كرده بوده وگرنه هيچ بهانه‌اي براي گير دادن وجود نداشت. از آن سوي ديگر برادران مهرورز پسري را به زور داخل خودرو سوار مي‌كردند كه «سوارش كنين ببينم چه كارشه؟ به تو چه ربطي داره؟ حاليش كنم تو كاري كه بهش ربط نداره دخالت نكنه...». پيرزني صدايش بلند شد كه «اين جوون بنده‌ي خدا رو چرا مي‌برين؟ اون كه كاري نكرد؟ اصلا با دختره هم نبود! ديد دارن به زور مي‌برنش اومد مردونگي كنه ازش دفاع كنه. بيچاره رو گرفتن بردن. بي‌پدر و مادرا... ولش كنيد بره...». پليسهاي محترم عينا گاو (پوزش!) محل سگ هم به مردم و سر و صدا و اعتراضهايشان نگذاشتند و رفتند پي شكار بعدي‌شان و وقتي به قدر كافي دور شدند، مرد حدودا پنجاه ساله‌اي پريد وسط ماجرا و با لهجه‌ي غليظ آذري ميكروفون به دست گرفت كه «اين همه آدم مسن اينجا واستادنا ولي هيچكدوم داشتاق (راوي را ببخشيد!) ندارن جلوشون رو بگيرن! هيچكدوم داشتاق ندارن!...» مردم صدايشان بلند شد كه «حرف بزنيم ما رو هم مثله اون پسره بگيرن ببرن؟... اينا كه اين چيزا حاليشون نيست...» و در همين سر و صداها بود كه فرياد زدم «حاج آقا! تو كه داشتي چرا صدات در نيومد؟!» سئوالي كه بي‌جواب ماند و اويي كه رفتن را به ماندن ترجيح داد و مردم هم متفرق شدند.
-
پسرك را در بازداشتگاه نشانده‌اند روي صندلي و پرونده‌اي جلويش پرت كرده‌اند «مشخصاتت رو بنويس». پسرك كه كمي بي‌حال است نگاهش را به برگه مي‌دوزد. چشمانش اندكي دو دو مي‌زند. روي برگه قيد شده: «جرم: دفاع از كرامت يك انسان».

Saturday, December 8, 2007

ناكس

من از روييدن خار سر ديوار دانستم

كه ناكس كس نمي‌گردد بدين بالانشينيها

-

ايمانم به اين بيت شعر، كمتر از برترين ايمانهايم نيست. در تاييدش بسيار ديدم و هرچند بالانشينهاي نيك هم كم نديدم. مدتهاست به اين مي‌انديشم كه اي كاش به اين يكي بيت هم همين قدر معتقد بودم. آن وقت اينچنين رو دست نمي‌خوردم!

-

گرگ زاده عاقبت گرگ شود

هرچند با آدمي بزرگ شود

-

دخترك پست فطرت، پس از سه سال كه با من نامزدبازيهايش را كرد، يك ماه پس از جدايي‌مان، با ديگري عقد كرد و در كمتر از چهارماه عروسي هم كرد! كجاست آن همه اشك و آه و... رك بگويم، كجا رفت آن همه دروغي كه مي‌گفتي؟!

Sunday, December 2, 2007

اشتباه تايپي


باور بفرماييد كه نه آنچنان ملا لغتي هستم و نه به هيچ وجه ادعاي سوادم ميشه آن هم در زمينه برنامه نويسي. ولي خب اين يكي آنچنان محكم خورد توي چشمم كه نشد سوتي وارده رو سه نكنم! اشتباه تايپي پيش مياد، زياد هم پيش مياد ولي نه در تيتر يك صفحه، اون هم در يك نشريه كه به صورت هفتگي چاپ ميشه و يك هفته فرصت هست براي ويرايش و بازخوانيش!

Friday, November 30, 2007

دولت

...عبارت معروف «سنت آگوستين» است كه مي‌گويد:
«اگر از دولت "عدالت" برداشته شود، هيچ فرقي بين دولت و يك دسته دزد نيست؛ زيرا گروه دزدان نيز داراي رئيس و فرمانروايي هستند. دزدان با يكديگر سوگند وفاداري خورده‌اند و غنائم طبق قانوني بين آنها تقسيم مي‌شود و اگر توفيق يابند كه مال و منال خود را افزايش دهند و سرزمينهايي را تصرف كند به صورت دولت درمي‌آيند با اين تفاوت كه در مرحله‌ي قبلي ياغي و قانون‌شكن لقب مي‌گرفتند و در وضع جديد خود قانون را در دست دارند.»

Saturday, November 24, 2007

توچال

در واقع اين نوشته اي است كه مي‌بايست درست يك هفته‌ي پيش مي‌نوشتم ليك حس و حالش نبود! شما بخوانيد كمي خستگي و نياز به چند روزي مرخصي بدون حقوق! نتيجه آنكه از تمامي دوستان عزيزي كه طي اين مدت سر زدند و با كامنت و ايميل مرا مورد لطف خويش قرار دادند، سپاسگزارم و از رويشان شرمنده. گمانم نيازم بود و انگونه بودن، همان نبودنش خوشتر بود!
توضيح لازم اينكه اين نوشته شرح صعودمان به قله‌ي توچال طي روزهاي پنجشنبه بيست و چهارم و جمعه بيست و پنجم آبان ماه است، تاريخها را يك هفته عقب بكشيد!
--
شب جمعه‌اي كه گذشت، با دوستي كه در اين دوران دشمني، دوستي خويش ثابتم كرده، دو تايي راه افتاديم و با كوله هايي سنگين، به قصد قله راه حركت كرديم. حدود ساعت هفت شب از ايستگاه يك راهي شديم. شب به نسبت سرد و تاريكي بود ولي خدا را شكر نه باد شديد وزيد و نه باراني آمد. شب را ايستگاه پنج خوابيديم. هيچكس آنجا نبود جز يك نگهبان. آن شب صاحبان كوه ما بوديم انگار و البته سرمايي كه آب را روي زمين منجمد كرده بود!
صبح بعد از اندك صبحانه‌اي، دوباره مسير را پي گرفتيم. ايستگاه پنج تا هفت. خواستيم زرنگي كنيم و مسير را اندكي كوتاه تر كنيم، از مسير به كل پرت افتاديم و مجبور به صعود عمودي در شيب حدود 40 درجه! تا به مسير برسيم، رسما سرويس شديم! توقفي كوتاه در ايستگاه هفت براي تجديد قوا و صرف غذا. چقدر شلوغ بود آنجا! آن همه كوهنورد داشتيم و خود خبر نداشتيم؟ تله كابين چه راحت ارزش خستگيهايمان را سوت مي‌كند!
باز رفتيم و اين بار مقصد ديگر آنچنان دور نبود. تنها نيم ساعت و اشتياقي كه تنگي نفس را كمرنگ ميكرد. تنبلي ميگفت بيخيال! همينجا سوار تله كابين شويد و برگرديد ولي خب قصد كرده بوديم و رفتيم. به هر مشقتي كه بود رفتيم! دست آخر حدود ساعت دوازده و نيم بود كه به بالاترين ارتفاع تهران رسيديم. قله از آن ماست. بلاخره رسيديم!
نگاهي به روبرو و تماشاي ابهت و عظمت بلندترين قله‌ي كشور كه نماي روبرومان را پركرده بود، كافي بود تا نيم فريادي از شادي بكشم! "واي! دماوندو نيگاه!" واقعا زيبا بود! نيمي از حاضران آنجا -كه كم هم نبودند، تا ايستگاه هفت را با تله كابين آمده بودند و تا قله پيش آمده بودند. به هر حال البته به قله رسيده بودند! ميهمانان خارجي هم داشتيم، خانواده‌اي اهل چك. آقا، خانم و سه كودك زيبايشان! گويا مرد خانواده كوهنورد بود كه هم به وجناتش ميخورد و هم به انگليسي دست و پا شكسته در جواب يكي از حاضران درباره‌ي قله ي دماوند، گفت كه دماوند رفته! راست و دروغش به پاي گوينده، راوي بيگناه است!
تا ساعت يك آنجا مانديم و بعد راه برگشت را از مسير كوتاهتر و به همان اندازه سنگيترن شيرپلا در پيش گرفتيم. چشمتان روز بد نبيند! با عضلات نداشته‌اي خسته! آن همه راه با آن همه فراز و فرود! جنازه‌مان بود كه به ايستگاه شيرپلا رسيد! و تازه قسمت صخره‌اي ماجرا شروع ميشد!
دردسرتان ندهم، هر يك قدمي كه برميداشتيم ناسزايي ميگفتيم و براي درد بعدي آماده ميشيديم. مسيري را كه يك ساعته ميرفتيم، دو ساعته هم طي نكرديم و بدتر از همه گذر از دربند و آن همه جمعيت بيكار كه براي مثلا تفريح هجوم آورده بودند. تقريبا معجزه بود كه سالم به منزل رسيديم! به واقع له و لورده شده بوديم!
ولي خب درد شيريني بود. احساس انجام دادن كاري به نسبت با ارزش. همانجا بود كه به خودمان جرات داديم خود را كوهنورد بناميم كه ديگر در تهران ارتفاعي بلندتر وجود ندارد. هدف بعديمان بسيار بزرگتر است، چيزي در حد و حدود دماوند!
-
به دوست عزيزمان لوا خانم قول داده بودم هر وقت به قله رسيدم سنگي به ياد ايشان كه بارها آن قله را فتح كرده‌اند جابجا كنم. سه سنگ بر هم نهادم و با دوربين موبايل عكسي هر چند بي كيفيت به يادگار گرفتم. اگر كمي دقت كنيد ميتوانيد آن "ديو سپيد پاي در بند" را در پس زمينه‌ي تصوير ببينيد. باشد كه پسند افتد.





پ.ن.
گفتني بسيار است. كو راوي؟!

Tuesday, November 13, 2007

1408


تا همين يك ساعت پيش فكر مي‌كردم ديگه نمي‌تونم سناريويي با جذابيت و پيچيدگي سناريوي فيلم The Game پيدا كنم ولي خب 1408 واقعا داستان زيبا و غيرقابل پيش‌بيني‌اي داشت. فلسفه‌اي عجيب كه به سادگي قابل درك بود. افكتهاي تاثيرگذار و اكسون گذاريهاي قابل تحسين. واقعا فيلم لذت بخشي بود.
ژانر فيلم وحشته ولي در واقع يك فيلم ترسناك به معناي شناخته شده نيست. منظورم اينه كه اين فيلم وحشت مثل باقي فيلمهاي وحشت نيست كه عادت به ديدنشون داريم، پر جيغ و داد و دلهره و صحنه‌هاي خشونت بار. هدف اين فيلم به نظرم صرف ترساندن نيست. فيلم تمامي عناصر پيش گفته رو در خودش داره ولي مقصود هيچكدوم از اونها نيست. فيلم داستان خودش رو روايت مي‌كنه و براي درست روايت شدن، از اين ابزارها هم بهره مي‌بره. نمي‌دونم بلاخره تونستم منظورم رو برسونم يا نه!
يه جور ديگه بگم: وقتي ميخوام به كسي چيزي ياد بدم و واقعا برام مهمه كه اون فرد اون چيز رو ياد بگيره از تمام بدخلقي‌هام بهره مي‌برم، سرش داد مي‌زنم، سر به سرش مي‌گذارم، اذيتش مي‌كنم تا جايي كه مجبور بشه اون چيزي رو كه قراره ياد بگيره، درست ياد بگيره. ولي هدف من به هيچ روي آزار رسوندن نيست! من تنها براي گرفتن بهترين نتيجه، از هيچ امكاني صرف نظر نمي‌كنم! اين فيلم هم به نظرم اين گونه بود كه قصدش صرف ترساندن نبود ولي براي رساندن پيامش، از تمامي ابزارهاي وحشت‌زاي ممكن استفاده كرد. بيشتر از اين نمي‌تونم توضيحش بدم! بايد فيلم رو ببينيد تا منظورم رو بفهميد.
-
دوست عزيزم پنجره، حدود دو ماه پيش، شبي برايم اس.ام.اس زد كه 1408 رو ببين و نظرت رو بگو، ولي خب فيلم رو بهم نداد و دو ماه طول كشيد كه پيداش كنم! اميدوارم تاخيرم رو ببخشه و فراموش نكنه كه قول پژ ممكنه دير و زود داشته باشه ولي قطعا سوخت و سوز نداره!

Sunday, November 11, 2007

Amélie

راستش رو كه بخوام بگم ميشه غرغر كردن و براي شما آه و فغان شنيدن! براي همين تعديلش ميكنم و مي‌گم ديشب چندان حالم خوب نبود. به شدت بي‌حوصله و دمغ و پكر و تو بخوان حديث مفصل از اين مجمل! به لطف دوستان، شصت هفتاد تايي فيلم نديده توي خونه دارم. هر چي ليستشون رو بالا و پايين كردم كه يكي رو انتخاب كنم كه حالم رو بدتر از ايني كه هست نكنه، ديدم نميشه. يهويي دلم هواي اميلي رو كرد. مييشناسينش؟
خيلي خيلي كم پيش مياد كه فيلمي رو دو بار ببينم ولي ديشب واقعا دلم اميلي ميخواست و تا نيمه شب نشستم و با حوصله‌ي تمام ديدمش. اميدوارم فيلمش رو ديده باشيد و يا اگر نديديد، بتونيد تهيه‌اش كنيد و تماشايش كنيد. يك فانتزي به شدت زيبا و دلنشين كه واقعا آرومم كرد. گرچه عين ... دوباره برگشتم به همون حال ولي خب، ساعتي هم فارغ از غم بودن، ساعتي لذت بردن از زندگي است.
--
پ.ن
گاها اتفاقاتي ميافته كه آدم جز خنديدن هيچ كار ديگه‌اي نميتونه در قبالشون انجام بده! در كل اين فيلم، يه جورايي فقط يه صحنه‌ي مورد دار وجود داره كه اميلي ايستاده و آمار خانمهايي رو كه از لذت معاشقه به حد اعلا مي‌رسن رو ميگيره! البته اتفاقي نميافته ولي خب صداهاي ناجوري داره ديگه! حالا فكر كنيد در دو ساعت فيلم، پدر ما دقيقا در همون لحظه‌ي خاص وارد اتاق ميشه! هيچي ديگه! فقط تونستم به وضعيت موجود بخندم!

پ.ن.ن
گمانم قبلا هم از اميلي نوشته بودم! آره؟

Sunday, November 4, 2007

دمغي

چقدر بده كه به شدت دمغ باشيد ولي دور و بريهاتون اينو نفهمن و مدام در گوشتون حرف بزنن!
-
به يه مرخصي درست و حسابي نياز دارم، جايي ناكجا آباد كه فقط خودم باشم و خودم. جايي رو سراغ نداريد؟

Thursday, November 1, 2007

درد

این هم تجربه ای متفاوت در تجربیات وبلاگ نویسی ام!
این مطلب را کنون بر روی کاغذ می نویسم به دست راست و بعد که دست چپم نیز به فرمان آید، تایپش خواهم کرد.
بخشی از بدنم به دردی سخت گرفتار آمده ناگهانی و آنچنان که دست چپم جرات حرکت ندارد. قلبم ناگهانی درد گرفته. ضربان آن تند شده و به نظرم کمی هم نامنظم شده. دردش مانند درد سایر عضلات بدن نیست. نمی توانم مانند معده درد یا سردرد توصیفش کنم. دردش گونه ای جدید و متفاوت است. سر کار هستم و پشت میزم. درد بی تاب کننده نیست و نوسان دارد. هنوز به کسی نگفته ام که گمانم نیست موضوع جدی باشد. سرعت حرکتهایم به شدت کند شده. حال عمومی ام کاملا رو به راه می نماید فقط درد پرفشار در آن عضله ی سرکش بی صاحب!
نمی توانم بیشتر بنویسم. بهتر است زودتر خود را به خانه برسانم. (چهارشنبه حدود ساعت 18)
--
خب این نوشته ی بالا مال دیشب بود. شبی که به دردی بی سر و صدا گذشت و همانطور که بی خبر آمد، صبح که بیدار شدم، رفته بود بی رد و اثری. سالها پیش دکتری قلبم را اکو کرده بود و گفته بود که اندکی افتادگی دریچه -پرولاپس- دارم ولی چیز مهمی نیست. طی این سالها که از عمرم گذشته، گاه گداری دچار دردهای خفیف قلبی شدم که نهایتا سی ثانیه طول می کشیده و بعد می رفته و به قولی تیر می کشیده. نه زیاد که از آخرین تیری که کشیده بود، قریب به دو سال می گذشت. این بار ولی درد بود و کامل بود. ساعتها درد که با هر حرکتی شدت می گرفت. شب به سختی خوابیدم. خسته بودم ولی حرکاتم در بستر به شدت دردآور بود. تنها زمانی که روی شانه ی راست دراز می کشیدم درد ساکت بود و هر اشاره ای به شانه چپ قفسه ی سینه را درگیر می کرد. طی شب چندین بار در خواب غلت خوردم و از درد بیدار شدم. تجربه ای بود برای خودش! حال بهتر درک می کنم احوال بابا را که سالهاست بیماری قلبی دارد.
-
پ.ن.
یادت هست دو سال پیش در همین حدود سال، دو سه روزی قلبت درد گرفته بود؟ آن روزی که فاش گفتی، شبانه بعد از کلاس به دیدارت آمدم، با دستی که به معتقداتمان شفابخشش کرده بودم. یادت هست که بر قلبت نهادیش؟ به چشمانم نگاه کردی و بغضت ترکید و اشک از دیدگانت جاری شد. گفتی حتی مادرت هم این همه نگران و مراقبت نبود. از شادی و رضایت گریان بودی. همان شب برای همیشه درد از قلبت پر کشید. آن قدر که هر چه اصرار کردم سری به متخصص قلب بزن، پشت گوش انداختی تا دو سال بعدش! یادت که نرفته؟ همه اش عصبی بود، می دانستم و دانستیم. و می دانیم این نیز عصبی است. یادت باشد دستی که برایت شفابخش کرده بودم را وادار کردی ساعتها بر قلبم چنگ زند بلکه فشار درد کمتر شود!

Monday, October 29, 2007

My Lady!

جواب معماي پست پيش:



Sunday, October 28, 2007

جعبه خالي

شركتي كه در آن مشغول به كار هستيم يك شركت كاملا مردانه است كه كمترين اثري از عناصر اناث در آن به چشم نمي‌خورد. اين را داشته باشيد تا بعد!
معاون مالي و اداري شركتمان طي تغييرات صورت گرفته در هيئت مديره، رفتني شد. براي همين به همكارمان «درخت»! گفت كه برود و برايش يك جعبه خالي بياورد تا وسايلش را در آن قرار دهد و خدانگهدار. همكار ما هم رفت و يك جعبه از بقالي خريد و آورد صاف گذاشت روي ميز جناب معاون و البته خود ايشان تشريف نداشتند و نتيجه آنكه همه آن جعبه را رويت فرمودند و خب به روي مبارك هم نياوردند.
از شانس همان روز يك حسابرس خانم هم براي انجام امور حسابرسي به شركت آمده بود كه اگرچه هيچ نفهميديم كه فهميد يا نفهميد ولي خب نفس وجودش در شركت قضيه را مضحكتر مي‌كرد!
جناب معاون آمد و با تغير «درخت» را خواست كه «اين چيه؟؟ برش دار از اينجا!» و آن جعبه برداشته شد و در آبدارخانه قرار گرفت براي انهدام. حال سئوال اينجاست: «مگر آن جعبه خالي چه بود؟»
اين سئوالي است كه جوابش را در پست بعدي خواهيد فهميد و نه زودتر!
--
پ.ن.
شما كه هنوز نمي‌دانيد جريان از چه قرار است ولي فردا به حقيقت اين گفته پي مي‌بريد كه «واقعا بعضي‌ها هيچ به كاري كه مي‌كنند فكر نمي‌كنند!»

Wednesday, October 24, 2007

منم بازي

بنا به دعوت رسمي عاليجناب آفتاب عالم تاب شيخ الشيوخ نادرالدين شاه اصفهاني، منم بازي!
-
1- من کی هستم: موجودی به نام ووتو ووتو، پرنده ی سریع!
2- فصل، ماه و روزی که دوست دارم: بهاران، اردیبهشتگان، پنجشنبه گان!
3- رنگ من: بی کمترین گمان، سبز چون بهاران!
4- غذای مورد علاقه من: همیشه گفتم، کباب برگی که گوشتش را مامان در ماست و پیاز و آبلیمو و هر آنچه خودش می داند بخواباند و بابا با آن صبر بی پایانش روی گاز کبابش کند!
5- موسیقی مورد علاقه من: صدای صاف و پرطنین را می پسندم و موسیقی عمیق و پویا. شجریان را دوست دارم و ربنایش که گمانم یکی از شاهکارهای آوازی اوست. کنسرتهای یانی و مخصوصا آخرین اجرایش از آهنگ Until the last moment با اجرای ویولن بی نظیر Samvel Yervinian که وجودم می لرزاند و اشک به دیدگانم می آورد.
6- بدترین ضدحالی که خوردی: یادم نمی آید هیچ ضدحال خوبی در زندگی خورده باشم!
7- بزرگترین قولی که دادم: که باوفا باشم به هر بهای ممکنی!
8- ناشیانه ترین کاری که کرم: همه عمر افسار احساسم به دست منطقم بود و یک بار احساس را بر منطق ترجیح دادم، سه سال سختی کشیدم و داغی بر وجودم نشست که پاک شود یا نشود، خدا هم نمی داند!
9- بهترین خاطره زندگیم: زندگی خوب و بد بسیار دارد، یکی از خاطرات زیبایم مربوط به تابستان پس از سال اول راهنمایی ام است... تا کلاس پنجم ابتدایی چشم و چراغ مدرسه و معلمانم بودم، همه می گفتند به نسبت سنم درک ریاضی و عمومی ام بیش از همسالانم است ولی در کمال ناباوری ام –گمانم جوگیر بودم!- نه نمونه قبول شدم و نه تیزهوشان. سال اول راهنمایی معدلم ناگاه به هفده سقوط آزاد کرد، معلم علوممان به خاطر آنکه می فهمیدم سر کلاس در گوشم زد و به شدت با من لج کرد، با همکلاسیهای شر و شوری که داشتم مشکل پیدا کردم و به واقع خود را در لبه ی زندگی می دیدم. تابستان بعد از آن، طی اتفاق جالبی با حسین –هر جا که هست، بهترینها را برایش آرزو می کنم که از نیکان زندگی ام بود- آشنا شدم و فهمیدم که مدرسه نمونه هر سال امتحان جایگزینی برگزار می کند و مانده ی ظرفیتش را تکمیل می کند. یک هفته درس خواندم و وقتی که خبر قبولی ام را از مسئول ناحیه آموزش و پرورش گرفتم انگار که درهای زندگی از نو به رویم گشوده شده باشد.  -- درهایی که کنون بسته تریند!
10- بدترین خاطره زندگیم: جدایی به اجبار و پی در پی از گروه گروه دوستانی که بهشان عادت کرده بودم، نتیجه ی کنکور، شنیدن خبر فوت حاج خانم، سكته‌ي قلبي بابا و جراحي قلبش و هفته‌ها دوندگي و دربه‌دري و نگراني – از آن سو ديدن دوستي(!) دوست‌نمايان و خنجرهايي كه چون به ضعف ديدنم از پشت به سينه‌ام فرو كردند، رحلت مادربزرگ بی‌همتایم در برابر چشمانم که تنها کسی بودم که تا آخرین لحظه در اتاق CPR بیمارستان ایرانمهر – یا هر چه دیگر که نامش بود- کنارش بودم و رفتنش به چشم دیدم... جدایی آن دخترک بی وفا و ازدواجش تنها به فاصله یک ماه از آخرین دیدارمان که سه روز راه گلویم را بست و جز مایعات آن هم به هزاران زور هیچ نمی توانستم بخورم، فهمیدن اینکه سه سال به رویم یک چیز می گفت و پشتم چیز دیگر، سه سال با صداقت تمام، دروغ تحویل می داد و بسیاری دیگر!
11- کسی که دلم می خواد ببینم: سنجاب کوچولوی خودم!
12- برای کی دعا می کنم: برای همه، همه ی کسانی که به نوعی در زندگی ام دخیل بودند، همه کسانی که به وقت دعا کردن به ذهنم خطور می کنند!
13- به کی نفرین می کنم: آن روز که خدا توانایی نفرین کردن را تقسیم می کرد، در صف «جور دیگران را کشیدن» ایستاده بودم. فارغ از اینکه نفرین تاثیری دارد یا ندارد، نمی توانم نفرین کنم، یه جورایی وجودش رو ندارم!
14- وضعیتم در 10 سال آینده: ده سال دیگر... 1396... 2017... راستش را بگویم ترجیح می دهم تا آن زمان روز قیامت شده باشد و زحمت همگی کم ولی اگر نشد دوست دارم دوباره برخواسته باشم و همانی شوم که شایسته ام است، این سه سال عقب ماندگی را جبران کرده، درسم را از نو پی گرفته و زندگی کوچک و مستقلی برای خود دست و پا کرده باشم، شاید جایی دیگر جز اینجا!
15- حرف دلم: باید از خودش بپرسم... یه خورده مهلت بدین...
--
و اما مدعوين بنده: اول از همه محبوب عزيز، بعد پنجره‌ي عزيز، بعد ماكان عزيز، بعديلداي عزيز، بعد پنگوئن عزيز و آخري هم هر عزيزي كه خود نامش را بگويد و بنويسد!

Tuesday, October 23, 2007

درد كودك

ديروز ويدئويي ديدم از خردسالي هموطن كه در خانه پاي منقل نشسته بود و به قول خودش «نئشه مي‌كرد» و پدرش از او فيلم مي‌گرفت. گمانم لينك آن را از بالاترين بدست آوردم. از ديروز تا به حال اعصابم خرد و خط خطي است. صحنه‌ي منزجر كننده‌اي بود. انبوهي تنفر و درد به جانم ريخت و هر لحظه تصوير آن كودك سه چهار ساله با آن خنده‌ي نشئه‌وار پيش چشمانم است.
دوران كودكي، دوران هر چه پيش آيد خوش آيد است. هر گونه كه با كودك رفتار كنند و هر چه بدو بگويند برايش درست و پذيرفتني است. هميشه مي‌پندارم بزرگترين نامردي آني است كه طرفت نداند با او چه مي‌كني و هيچ بدتر از «از پشت خنجر زدن» نيست. هر بدي به كودك، خنجري است كه از پشت بر قامت انساني وارد مي‌شود. چه عادت دادنش به منقل و وافور باشد، چه وادار كردنش به كار سخت، چه خوراندن خوراك ناشايسته، چه بهره‌كشي جنسي و چه هر چه ديگر.
كودك امروز، جوان فردا و مرد/زن و بعدتر پدر/مادر فرداهاست. آلوده نمودن يك كودك آغاز زنجيره‌اي از فلاكتها و سيه روزيهاست. به چشم خود مرد جواني تيزهوشي را ديدم و مي‌شناسم كه در دوران كودكي مورد تعرضي قرار گرفته بود و اين عقده در تمام اركان وجودي‌اش چنان ريشه دوانده بود كه مسير زندگي عادي خود و برادرش -كه پزشك بود- و پدر و مادرش به هم ريخته بود. او را كه ديدم درد بي‌گناهي‌اش را فهميدم. او گناهي بر مشكلي كه برايش ايجاد شده بود نداشت. چوب بلايي را مي‌خورد كه به آن زمان نه تنها دفاعي در برابرش نداشت، كه حتي نمي‌دانست اين بلاست، اين بد است!
كودكان پاك و معصومند، اميد زندگي و نور چشمند. آتش مي‌گيرم چو دردي اينچنيني به جانشان مي‌بينم.