بغل
به چند متریشون که رسیدم، مامانه گفت: "صبر کن! میوفتی! بزار از این آقا خواهش کنیم کمکت کنه" و منم خوشحال رفتم جلو و گفتم "عمو جون، بیا بغل من!" اونم دستای کوچولوش رو حلقه کرد دور گردنم و سپاسگزارانه اومد بغلم. گذاشتمش اینور جوب و رفت پیش خواهرش. مامانش گفت: "مرسی برادر" ولی فکر کنم یادم رفت بگم "خواهش میکنم!" و خوشحال و خندون، شلنگ انداز راهمو گرفتم و رفتم!
-
باید تجربه کرده باشید که بفهمید چه آرامشی هست در آغوش گرفتن یه موجود کوچولوی پاک و معصوم و چه لذتی دارد تماشای سپاسگزاری در چشمان براقش!
