Saturday, December 27, 2008

بغل

دم غروب که داشتم از سر کار برمی‌گشتم خونه، یه ماشینه رو دیدم پر مسافر که درست لبه جدول که جوب نسبتا بزرگی هم داشت پارک کرده بود. در ماشین باز بود و دخترک چهار پنج ساله‌ای آن سوی جوب ایستاده بود و برادر دو سه ساله اش را ترغیب می‌کرد که "برو روی لبه ی جوب بعدش بپر بیا پیش من!" ولی پسرک می‌ترسید. همین طور که نزدیکشون می‌شدم در ذهنم می‌گشت که برم و پسر کوچولو رو بغل کنم بزارمش این ور که مامانش اینا هم بتونن پیاده شن ولی خب یه کوچولو هم دلهره داشتم که مامانش اینا بهشون بربخوره و فکر بد کنن و از این حرفها!
به چند متری‌شون که رسیدم، مامانه گفت: "صبر کن! میوفتی! بزار از این آقا خواهش کنیم کمکت کنه" و منم خوشحال رفتم جلو و گفتم "عمو جون، بیا بغل من!" اونم دستای کوچولوش رو حلقه کرد دور گردنم و سپاسگزارانه اومد بغلم. گذاشتمش اینور جوب و رفت پیش خواهرش. مامانش گفت: "مرسی برادر" ولی فکر کنم یادم رفت بگم "خواهش می‌کنم!" و خوشحال و خندون، شلنگ انداز راهمو گرفتم و رفتم!
-
باید تجربه کرده باشید که بفهمید چه آرامشی هست در آغوش گرفتن یه موجود کوچولوی پاک و معصوم و چه لذتی دارد تماشای سپاسگزاری در چشمان براقش!

Saturday, December 20, 2008

آشتی

با آبجی کوچیکه که هرجوری حساب کنم بین خواهر و برادرام عزیزترینمه، الکی الکی سه ماه بود که قهر بودیم و حرف نمیزدیم. یعنی من دعواش کردم و اون قهر کرد و دیگه حرف نزد و جفتمون هم یک دنده و لجباز؛ بیخودی این قهره سه ماه طول کشید! از طرفی با این که قهر بودیم حسابی هم هوای من رو داشت و مثلا کارت اینترنتم که تموم شده بود، رفته بود برام کارت خریده بود گذاشته بود روی میزم! حالا کلی هم دلمون واسه هم تنگ شده بود و چه عذابی که کسی که دوستش داری کنار دستت بشینه ولی نخوای نگاهش کنی و باهاش حرف بزنی!
امشب که برمی‌گشتم خونه دیگه دیدم راستی راستی خسته شدم! همین که رسیدم خونه و حال و احوال کردم وقتی داشتم میرفتم در حالی که داشت از رو به روم رد میشد دستش رو گرفتم و آوردمش توی اتاق و گقتم: «دیگه خسته شدم! قهربازی بسه!» بعدش دو دقیقه به هم مشت و لگد پروندیم و توی سر و کله‌ی هم زدیم و آشتی!
--
بدجنس خیلی محکم مشت زد بهم! قفسه‌ی سینه ام درد گرفت! ولی خوشحالم در حد تیم ملی! هیچیمون به آدمیزاد نرفته و هیچی قشنگتر از این نیست!

Friday, December 12, 2008

بازی ترسها

ویدای بازیگوش مرا هم به بازی گرفت و مصمم که سر از ترسهایم درآورد! منم که مظلوم! ناچارم تن به بازی بسپارم!
-
بزرگترین ترسم اینه که روزی بیاد و دیگه دوست نداشته باشم خودم باشم. اینقدر پست و پلشت شده باشم که دیگه تحمل خودم رو نداشته باشم. هر مشکل و بلایی که سرم بیاد رو می‌تونم به اتکای ایمانی که به خودم دارم پشت سر بگذارم ولی اگه دیگه خودم رو نداشته باشم، یعنی مردم، تموم شدم و این دیگه قابل برگشت نیست.
می‌ترسم که ناخواسته به کسی آسیبی برسونم، خواه این آسیب جسمی باشه مثل اینکه به جای ویدا نشسته باشه پشت رل و بزنم به یه موتورسوار و...! خواه با حرفی و نگاهی و هر حرکت دیگری، دل کسی رو بشکنم.
می‌ترسم که روزی زمین‌گیر شم و محتاج کمک دیگران. آدم مغروری هستم که خیلی کم کمک می‌گیرم از دیگران و بیشتر وقتها هم این کمک خواستن نه از روی نیاز یا تنبلی که صرفا برای برقراری ارتباط با دیگرانه. اگر روزی محتاج دیگران شم، نمی‌دونم چیکار کنم! شاید به کل از همه دنیا بریدم و برای همیشه از نظرها غائب شدم!
می‌ترسم روزی که به عشق و آرامشی که آرزوش رو دارم رسیدم به یکباره همه‌اش رو در چشم بر هم زدنی از دست بدم. اینقدر از این یکی می‌ترسم که گاهی میگم اگه قراره چنین بلایی به سرم بیاد، اصلا بهتره از اول نداشته باشمش!
و بلاخره می‌ترسم کسی رو به این بازی دعوت کنم!

Tuesday, December 9, 2008

اعتماد به نفس

خبر دار شدم یه نفر قراره یه کار جمعی رو مدیریت و هماهنگی کنه. خوشحال شدم که از هر حرکت گروهی استقبال می‌کنم و برای همین رفتم و سری به نوشته‌هاش زدم؛ به وضوح در انشای ساده و گزارش‌نویسی هم مشکل دارد چه برسه به سبکهای نوین ادبی! یه کامنت پای یکی از نوشته‌هاش گذاشتم و نوشته‌ی یک نفر رو که به گمانم به خوبی تونسته اون مطلب رو تشریح کنه بهش دادم که بره بخونه و خجالت بکشه، بهم ایمیل زد و گفت که "خوشحال شدم که دیدم کسی دیگر هم جز من در مورد {فلان} نوشته و امیدوارم با هم در ارتباط باشیم" و من خیالم این بود که به بی‌سوادی خودش پی می‌بره و بی‌خیال میشه ولی خب این دوستمون ماشالله خیلی اعتماد به نفسش توپه!
-
این هم یکی دیگه از قانونهای نانوشته‌ی دنیاست: هر چی ناتوان‌تر، با اعتماد به نفس بیشتر و بالعکس!
--
پ.ن.
این هم یکی دیگه از همین قانونهاست گویا!

Monday, December 8, 2008

بدمردمان

امروز سر ظهر،‌ چراغ راهنمایی یکی از چهارراه‌های یکی از باکلاسترین مناطق شهر از کار افتاده بود! اون همه ماشین مدل بالا با راننده‌های خوشگل و خوش‌تیپ و بافرهنگ همگی عین گاو (!) ریخته بودن وسط میدون و هیچکس حاضر نبود به خاطر خودش هم که شده، اندکی به دیگری راه بده! پلیس هم که در کشور ما کلهم وظیفه‌ای جز "سرکوب" نداره! نتیجه اینکه از این ور چهار راه تا اون ورش که کلهم پنجاه متر هم نبود، یک ربع طول کشید!
--
بد مردمانی هستیم! خیلی بد!

سیاست کاری

به زبون آدمیزادی بهش گفتم: «آقای الف! این برای من در حکم توهینه! من به رسم دوستی اومدم اینجا و بنا به احترامی که واستون قایل هستم حتی یک کلمه هم در مورد مسائل مالی باهاتون صحبت نکردم و ریش و قیچی رو به دست خودتون سپردم ولی این مبلغی که برای من نوشته شده خجالت‌آوره! از صدتا فحش واسم بدتره!»
به زبون بی‌زبونی بهم حالی کرد: «پژین جان! من خودم هم می‌دونم که این حقت نیست و کمه و... ولی من به قصد این پیشنهاد رو دادم که زبون یه سری رو کوتاه کنم. میم رو دیدی؟ داره میزاره میره! ب هم همین روزا رفتنیه! تو هم نگران نباش! من برای اینجا برنامه دارم. باید سیاستهام رو یکی یکی اجرا کنم. تو هم صبر کنم، درستش می‌کنم!»
-
از من مرام گذاشتن و صبح تا شب به قدر دو نفر کار کردن، از او سیاست کاری و مرا قربانی اعمال برنامه‌های خویش کردن! رسم روزگار این است!

Sunday, December 7, 2008

شاخ خر

یکی از معایب بزرگ من اینه که هر وقت میبینم یکی رو ضعیف‌کش کردن و یه جورایی توی سرش می‌زنن، فوری میرم و دستش رو می‌گیرم و ازش حمایت می‌کنم و واسش شخصیت می‌خرم غافل از اینکه شاید "لازم بوده که اون فرد، توسری‌خور باشه!"
باز دوباره دچار همون مشکل قدیمی شدم! یکی بیاد این رو تو گوش من فرو کنه: «به خدایی خدا، خدا خودش خر رو خوب می‌شناخت که بهش شاخ نداد!»

Wednesday, December 3, 2008

همکلام

این روزام پر از نوشته است، روزی حداقل دو سه تا سوژه واسه نوشتن گیرم میاد ولی تقریبا یا بهتر بگم، تحقیقا هیچ فرصتی برای نوشتنشون ندارم.
-

عادت خوب یا بدی دارم که وقتی تعهدی رو می‌پذیرم، تمام وجودم رو وقف اون تعهد می‌کنم بی توجه به اینکه چقدر برام بازده یا برگشت و فایده داره. خودم رو گول می‌زنم و دلداری می‌دم که «آدم پاک‌بازی» هستم ولی خودم هم می‌دونم که تو این دوره زمونه، تنها اسم و صفت درست براش «حماقته»! 
زمانی که عاشق بودم، همه زندگیم به پای عشقم ریختم... آنگاه که درسخوان بودم، همه زندگیم به پای درسم ریختم... آنگاه که نویسنده بودم، همه زندگیم به پای نوشتنم ریختم... ولی از هیچ کدامشان هیچ دستم نگرفت و من ماندم و تنهایی تنهای خویش! حال که دوباره شاغل شده‌ام، همه زندگیم رو رها کردم و هر روز از صبح تا پاسی از شب -با غروب اشتباه نشود!- سر کارم بی آنکه حتی قراردادی داشته باشم یا به روشنی درباره‌ی حقوقم صحبت یا توافقی کرده باشم!
گمانم همه اینطور باشند: باید در هر لحظه خود را وقف چیزی/کسی بدانیم و برای آن زندگی کنیم. عشقم که پرید وقف کارم شدم، کارم که پرید وقف خاطراتم شدم! 

-
از من پژترین بپذیرید و وقف هرچه شد، بشوید و وقف خاطرات نشوید!
--
خسته‌ام از کار دنیا، دلتنگم از این همه فاصله. دلم همکلامی می‌خواهد بی‌ریا. قدری درد و دل. کمی پیاده‌روی در سوز دلگیر پاییزی خیابانهای خاکستری شهر. به هر سو نگاه می‌کنم هیچکس نیست. عجیب دور و برم خالی است!

Friday, November 21, 2008

بدترین انتخاب

گاه آنچنان ضعیف می‌شویم که علیرغم داشتن گزینه‌های فراوان، توانایی انتخاب کردن نداریم؛ پس ابلهانه و بی‌تفکر کارهایی می‌کنیم که شرایط به وجود آمده یکی یکی انتخابهایمان را حذف کند و ما بمانیم و یک انتخاب ناگریز!
خوشحال از اینکه مسئولیت سنگین انتخاب کردن در وضعیت بد و بدتر از دوشمان برداشته شده لیک سرانجام آن روز سر خواهد رسید که بدانیم بدترین گزینه‌ی ممکن برای انتخاب کردن باقی مانده بود!

Sunday, November 16, 2008

گاهی

گاهی آدم دلش میخواد کسی نگرانش باشه، وقتی که حتی جای هیچ نگرانی‌ای نیست.
گاهی آدم محتاج اندکی توجه دیگرانه، نه حتی خیلی زیاد، به قدر نگاهی عمیقتر، احوالپرسی‌ای دقیقتر.
گاهی آدم هیچی نمی‌خواد جز یه نفر که با مهربانی و نگرانی ازت بپرسه: «مطمئنی حالت خوبه خوبه؟ مشکلی نداری؟» و تو با لبخندی از روی سپاس و آرامشی در نگاه جواب بدی: «آره عزیز... خوبم!»
گاهی...

Thursday, November 13, 2008

ذهن دروغگو

صبح مثل هر روز سر ساعت شش و نیم بیدار شدم ولی چون قرار نبود سر کار برم، دوباره خوابیدم. موبایل دو بار آلارم داد و هر دو بار خفه‌اش کردم! مامان ساعت هفت و نیم اومد و بیدارم کرد: «مگه نمیری دانشگاه؟» جواب دادم: «کلاسم اول وقت نیست» و دوباره خوابیدم. حدود هشت از نو بیدار شدم و همچنان گیج خواب فکر کردم ببینم کلاسم ساعت ده شروع میشه یا یازده تا برنامه‌ریزی کنم! ذهنم می‌گفت ساعت یازده ولی دلم شک داشت و از ساعت ده حرف می‌زد! هرچی بیشتر فکر کردم، دیدم حرف ذهن مهم‌تر از حرف دله و از طرفی مطلوب‌تر هم بود! و در نتیجه تصمیم گرفتم خیال کنم کلاس ساعت یازده شروع میشه و دوباره خوابیدم! هشت و نیم بیدار شدم و دیدم واقعا زشته که هنوز خوابم! و هرطور بود از جام بلند شدم و از آنجا که ذهن همچنان پافشاری می‌کرد بر یازده بودن ساعت کلاس، با خیال آسوده اول نیمرویی درست کردم و صبحانه‌ای در آرامش خوردم و بعد هم دوشی گرفتم دوشنا! و بعد از چک کردن ای‌میلها و حین گوش دادن به موسیقی بود که دوستم زنگ زد که «کجایی؟» و منم با اطمینان خاطر از اینکه گول خوردم جواب دادم: «خونه!» و اینچنین شد که یک ساعت از کلاس از دست رفت!
-
این ماجرا تا حالا چندباری برام اتفاق افتاده و می‌دونم که کاملا هم غیرارادیه و گاه گداری، ذهن دقیقا همون چیزی رو که مطلوبه آدمه رو بیان میکنه! حالا یا این مشکل فقط برای من اتفاق میافته یا همه همین طورین!

Thursday, November 6, 2008

شوک عصبی

رئیس گفت: «ببین این اس.ام.اس رو درست نوشتم؟»
موبایلش را گرفتم و متنش را خواندم. به انگلیسی دست و پا شکسته به خانم معلم زبانش نوشته بود که: «من تازه دیشب از سفر برگشتم و اجازه بدهید کلاس فردا رو کنسل کنیم». جملات به طرز آزاردهنده‌ای آشنا بود. ضربان قلبم سیر صعودی گرفت. روی کاغذ متن اصلاح شده را برایش نوشتم و با موبایلش و لبخندی تصنعی پسش دادم و به پشت میزم برگشتم. برگ روی تقویم رومیزی‌ام یازدهم آبان را نشان می‌داد، یک روز مانده به دوازدهم... سعی کردم خودم را به کار مشغول کنم. چشمانم مانیتور را نمی‌دید و ضربان قلبم که همینطور بالا و بالاتر می‌رفت. تنفس نامنظم شده بود و به یکباره به نفس نفس افتادم و چونان کسی که مسافتی طولانی را دویده، بی‌کنترل فقط نفس نفس می‌زدم و یاد جمله‌ی همیشگی‌ات افتادم: «هرچی نفس می‌کشیدم انگار فایده نداشته باشه، انگار هوا اکسیژن نداشته باشه». نفس زبان صورتم را در میان دستهایم پنهان کردم که کسی متوجه تغییر حالتم نشود و دقایقی پشت میز به همان حال ماندم ولی حالم هر لحظه بدتر می‌شد. سر بلند کردم و به سمت رئیس برگشتم که با چشمانی نگران در حالی که یکی از همکاران با او صحبت می‌کرد به من خیره شده بود. از جا بلند شدم و تلاش کردم بگویم: «حالم اصلا خوب نیست، میرم خونه» ولی جز چند کلمه‌ی جویده چیزی از دهنم خارج نشد. احساس حقارت کردم و به سرعت به سمت آبدارخانه و تراس کوچکش رفتم بلکه آنجا اکسیژن بیشتری نصیبم شود و از این نفس نفس زدن خلاصی یابم ولی خودم هم می‌دانستم که دردم این نیست... حالم هر لحظه بدتر و بدتر می‌شد آنقدر که خود را آماده‌ی سکته می‌دیدم. دیدم توان ایستادنم نیست. به آشپزخانه برگشتم و تنها چیزی که به ذهنم رسید درست کردن شربت فشار خون با آب جوش بود بلکه افت انرژی‌ام را جبران کند. رئیس و همکاران با هم سر رسیدند و تلاش کردند احوالپرسی کنند و هرکس پیشنهادی می‌داد: «میخوای برسونمت خونه... ماشین بگیرم... بریم دکتر... عرق فلان چیز بخور!...» و من که از شدت نفس نفس زدن نمی‌توانستنم جوابشان دهم و فقط با اشاره‌ی سر و دست ازشان تشکر کردم و جواب رد دادم.
مثل دیوانه‌ها زیر لب مرتب زمزمه می‌کردم: «آروم باش... آروم باش... آروم باش...» و تنها خود می‌دانستم دردم همه درد دل است و هیچم نیست مگر شوکی عصبی. روی صندلی نشستم و چند قلپ آب قند نوشیدم و تمام تلاشم بود که خود را آرام کنم. سنگینی نگاههایی که با نگرانی نظاره‌گرم بودند آزارم می‌داد. یکی از ناظران خانم بارداری که نهار دیروقتش را می‌خورد و پیشنهاد زنگ زدن به اورژانس را می‌داد.
نبضم را گرفتم؛ ضربان قلبم پایین آمده بود ولی همچنان با خستگی نفس نفس می‌زدم. رئیس در کابینتهای آشپزخانه عرقی پیدا کرد و برایم شربتی ساخت و پس از خلوت کردن دور و برم، برادرانه پرسید: «چی شد یهو؟» بغضی در گلویم بود و التماسی در نگاهم که گویا هر دو را فهمید و شربت را به دستم داد: «میخوای پاشو بیا توی اتاق بشین که اینجا معذب نباشی. رئیس یه کاری باهام داره، برم پیشش و بعد میبرمت خونه». سپاسگزارانه نگاهش کردم و رفت. خود ماندم و خود. در غربت همیشگی خویش، هر آنچه از آرامشم مانده بود به خود دادم. ضربانم دوباره بالا رفت و به حد طبیعی رسید. نفس نفس زدنم تمام شد و دیدم کم کم شفاف. دانستم که این بار نیز چون بار قبل از حمله‌ی قطعی گریختم ولی بار سوم چه خواهد شد، امیدوارم که کار یک سره شود.
آن بار اول تقریبا یک سال پیش بود، همین حدود، باز هم سر کار بودم و خاطره‌ای که زیر و رویم کرد. دردی که در قفسه سینه و کتف چپم پیچید و در عمل دست چپم را ناتوان از حرکت کرده بود. با درد به هر ترتیبی بود خود را به خانه رساندم ولی اجازه ندادم احد الناسی به حال بدحالم پی ببرد و باز هم تلاش مذبوحانه‌ی همیشگی برای آرام کردن خویش.
چقدر دیگر باید بهای روزگاری با تو بودن را بپردازم؟ جانم بستان و خلاصم کن!

Monday, October 20, 2008

مستخدم

از بازیهای روزگار همین بس که مستخدم شرکتمان شباهتی بی‌بدیل به آن دخترک بی‌وفا دارد!

Wednesday, October 15, 2008

خبری بزرگ

دیشب با عزیزی که خود بهتر از هرکس قدر و جایگاه خویش می‌داند، تلفنی صحبت کردم. قرار بود چت کنیم و چون دانست خسته تر از آنم که بیشتر از آن پای مانیتور بنشینم، زنگ زد و صحبت کردیم.
صدایش خیلی فرق کرده بود، آنقدر که اگر منتظر تماسش نبودم، می‌پرسیدم: «شما؟» صدایش را به شادی و خنده می‌شناسم، لیک رد تردید و اضطراب به گونه‌ای دگر درش آورده بود.
خبر از تصمیم جدیدی که برای زندگی خویش گرفته بود، داد. تصمیمی بزرگ. خبری بزرگ. آنقدر که ناگاه نفسم بند آورد! هیچ انتظارش نداشتم. هیچ. گمانم چیزی دیگر بود و اخباری دگرگونه و آنچه شنیدم کاملا دگرگونه.
نگران شدم و دلهره‌ای به جانم ریخته شد. ترسی که شاید تاثیر نگرش و خط مشی جامعه‌ی غیرمعمول ایران است. هرچه کردم پنهانش کنم نشد که نشد. الکی و عصبی می‌خندیدم! نگرانم. نگران! برای چیزی که نمی‌دانم نگرانی دارد یا ندارد! به او هم گفتم و ناخواسته بارمنفی احساسم به او هم منتقل کردم. گرچه می‌دانم هر چه هم که این حس بد باشد، خوب هم هست. تردید هرچه بیشتر باشد پیش از گرفتن تصمیم قطعی بهتر است. نتیجه آن می‌شود که تصمیم نهایی‌اش از آزمون تردیدهای بسیار عبور خواهد کرد و بعدها اگر و اما بسیار کمتر خواهد داشت.
نمی‌دانم عزیز دل،‌ نمی‌دانم. هیچ نمی‌دانم. اگر به خیر و صلاحت است، به سلامت ورنه امیدوارم تردیدهایت اینقدر پر رنگ شود که از تصمیم بازت دارند. آنقدر دوریم که هیچ از دستم برنمی‌آید. آنقدر دوریم که هیچ برایت نکرده‌ام و نمی‌توانم انجام دهم. لیک خوش می‌دانی که چقدر نزدیکی و چقدر عزیز. می‌دانیم که تصمیمت در عمل هیچ تغییری در این میانه‌ی رابطه‌ی ما به وجود نخواهد آورد و می‌دانیم که این گام، پلهایی هرچند بعید را خراب خواهد کرد، نمی‌دانم چرا این همه نگران این پلهایم، هرچند به غایت دور می‌بینم احتمال آن را که بخواهی روزی از هیچ کدامشان گذر کنی.
عزیز دل، همه را به آینه‌ی زلال وجود خویش دیدی و هرکس به سهم خویش، خشی بر این زلال صاف انداخت. تصمیمت را درک می‌کنم و شرایطت را احساس. شاید تصمیم به جایی است و سازنده. هرچند نگرانت خواهم بود و دلهره‌ای که به جو زمانه بسیار بیشتر از معمول است لیک چون بدانم این مسیر، به آرامشت خواهد رساند، مگر می‌توانم جز خوبی و صلاح و امن تو چیزی بخواهم؟ طریق دوستی جز این هم هست مگر؟
برایت جز خیر نمی‌خواهم و این خیر شاید به چشم به بند کشیده‌ی من چون شر به نظر رسد. خود ببین و نیک نظر کن و گر خیرش دیدی و خیرش شناختی، از همه تردیدها گذر کن و راهی نور شو. فرشته‌ای باش برای نجات خویش و بهشتی ساز بر خویشتن که گمانم لیاقتش داشته باشی.
قول نمی‌دهم نگران نشوم، قول نمی‌دهم بغض نکنم، قول نمی‌دهم اینها را پنهان نکنم ولی قول می‌دهم همینی که هستم بمانم. پژ لایتغیر است، علی الخصوص برای شما دوست عزیز!
-
این نوشته برای کسی است. شما چرا خوندیش؟! پس حالا که فضولی کردی و مطلب دیگران را خواندی، کار نداشته باش که چرا اینجاش اینجوریه و اینجاش غلط داره و این حرفها!
-
گاه احساس می‌کنم، جز در وبلاگ نوشتن، به هیچ طریق دیگری خالی نمی‌شوم! نه با ایمیل و چت، نه با مکالمه‌ی تلفنی و نه حتی با دیدار رو در رو! گاه فقط وبلاگم می‌تواند خالی‌ام کند. گاه!

Friday, October 10, 2008

آرامش

کتابی را که قرار بود دست کم یک بار کامل به دقت مطالعه کنم و نیمه‌اش تازه رسیده بود، آهسته آهسته می‌خواندم و سمند تیزتک ایران خودرو، به سرعت به محل برگزاری امتحان نزدیک می‌شد.
من غرق در کتاب و راننده خسته از سخنرانی فلسفی در باب محرم و اباعبدالله الحسین، موج رادیو را از "ساعت 25 رادیو جوان، کاری از گروه جوان و اندیشه" به "رادیو پیام" تغییر داد. ناگهان ذهنم توقف کرد، همه حواسم متمرکز شد و کانونی، بر گوش. نوای سه تاری که در بندم کرد. با خود جنگیدم و نهیب که نیم ساعتی بیش فرصت نیست و حجمی عظیم از درس باقی مانده، لیک همه گوش بودم و هرچیز نوار. دست و پای بیهوده چرا؟ به لرز زخمه‌هایش خود سپردم و ده دقیقه‌ای آرامشی دور از خیال، پیش از امتحان، در جاده، در اضطراب.

پ.ن.
داشتم کاغذپاره‌هام رو نگاه می‌کردم که این رو پیداش کردم. مال دی ماه پارساله. اگرچه غلط زیاد داره ولی دلم نیومد ویرایشش کنم. نمی‌خوام در حس ثبت شده‌ام، دستی ببرم، فقط چندتا ویرگول بهش اضافه کردم.

Wednesday, October 1, 2008

همکار

هیچ گاه در طول دوران اشتغالم، به اندازه‌ی اکنون که بی‌کارم، همکار نداشته‌ام!

Thursday, September 25, 2008

تولد

یه اس.ام.اس به دوست و همکار سابقم دادم و تولدش رو تبریک گفتم. پنج دقیقه بعدش زنگ زد و گفت: «پژ، تو از کجا تولد منو می‌دونستی؟ من خودم هم یادم نبود امروز تولدمه!... می‌دونی چند سال بود کسی تولدم رو بهم تبریک نگفته بود؟» دلم گرفت براش. درسته که منم در سالگرد تولدم اتفاق خیلی خاصی نمیافته، ولی خب حداقل یه خاندان یادشونه که کی به دنیا اومدم و حداقل ده تا تماس تلفنی و اس.ام.اس تبریک تولد دریافت می‌کنم.
یه کم سر به سرش گذاشتم و براش آرزو کردم که حالا که بزرگتر شده، موهاش هم کم کم دربیاد! (یه کمی کچله آخه!) و با خنده خداحافظی کردیم و کلی خوشحال شد و تشکر کرد.
-
یکی از کارایی که می‌کنم و خیلی ازش خوشم میاد و لذت می‌برم اینه که هرجا تاریخ تولد کسی رو کشف کردم، فوری توی یه تقویمی، جایی بنویسم و اگه یادم موند و اون نوت رو دیدم، روز تولدش رو بهش تبریک بگم!
یکی از لذتهای کوچک زندگی من!
-
توی شرکت قبلی‌مون که بودم، یه بنده‌ی خدایی بود میومد تلفن سانترالمون رو تنظیم می‌کرد و شبکه‌مون رو سخت‌افزاری تجهیز می‌کرد و از این تیپ کارا. نمی‌دونم چطوری شد که تاریخ تولدش رو کشف کردم و یه نوت توی موبایلم گذاشتم. روز تولدش اون نوت رو دیدم ولی هرچی فکر کردم دیدم اگه بهش اس.ام.اس هم بدم این بابا نمی‌شناسه من کی‌ام و این حرفا! زد و فرداش همینجوری پا شد اومد شرکتمون و بعد سلام احوالپرسی بهش تبریک گفتم! یهویی جا خورد! ولی اینقدر خوشحال شد که نگو! یعنی قشنگ شادی رو تونستم توی چشماش ببینم! بچه‌ی خوبی بود. یادش بخیر.
-
خلاصه که کار خوبیه! لذت بخشه دیدن خوشحالی دیگران بسی بسیار!

Tuesday, September 23, 2008

خزان من

راستش رو بگویم خیلی حالم خوب نیست، که بی‌دلیل هم نیست! پاییز باز از راه رسیده و بر من سبز و بهاری، "خزان" مرگ است.
سه ماه! یعنی نود روز! و بدترین روز، آن روز آخر! چگونه تاب آورم این همه درد را؟ تک و تنها با پتکی سنگین بر سر، به بزرگی تمام خاطره‌های این سالهای کم و بیش.
دلم باران می‌خواهد... باران که نه! در واقع سیل! سیلی که از آسمان جاری گردد و آنقدر بر سرم ببارد و بتازد تا جزء جزء این قامت نحیف در بر گیرد. از آن بارانهایی که بارها زیرش ساعتها قدم زدیم و گفتیم و خندیدم... از آنهایی که چاله‌های شهر را پر از آب می‌کردند و می‌ماندیم حیران که حال چگونه از اینجا رد شویم... از آنهایی که گربه‌ها را فراری می‌دهند و گنجشکها را شادمانه می‌کنند... دلم باران می‌خواهد آنقدر که در آن غرق شوم.
روز که کوتاه می‌شود گویی عمر من است که کوتاه شده، تاب پاییز و سرمای زشت و کثیفش ندارم. ای کاش زودتر زمستان سر رسد... از پاییز متنفرم، متنفر... همانطور که از غروب جمعه... همانطور که از دروغ... همانطور که از جدایی...

پ.ن
مثه اینکه این دویستمین پست پژه!

Sunday, September 14, 2008

آیین به اشتراک‌گذاری گودری

گمونم جزو اولین گروههایی باشم که به گوگل ریدر پیوستند هرچند خود گودر، خیلی هم عمری نداره! این رو گفتم که مثلا به دخالت در اینگونه موارد، مشروعیت ببخشم!
-
دکتر مزیدی یکی از اولین نفراتی بود که در جمع دوستان گودری من قرار گرفت. اون اوایل گاه تا روزی سیصد چهارصد تا مطلب هم به اشتراک می‌گذاشت ولی خب الان بس که بهش غر زدن و خرده گرفتن و سر به سرش گذاشتند، روز به روز تعداد موارد به اشتراک گذاشته‌اش کمتر شد تا الان که گاه روزی حتی پنجاه آیتم هم شیر نمی‌کنه! اون اوایل همه چیز شیر می‌کرد، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد، صد در صد مطالبی که درباره‌ی وب دو در نت وجود داشت رو می‌تونستید در شیر آیتمهای ایشون ببینید! هر مطلبی که تیترش یا موضوعش حتی کمی به مطالب آموزشی اینترنتی مرتبط می‌شد! تنها چیزی که از ایشون ندیدیم، مطالب پزشکی بود!
دور افتادم از موضوع! به جز دکتر مزیدی، دوستان دیگری هم بودند که از مطالب اشتراکی‌شون استفاده می‌کردم و این حجم بالای مطالب که روزی شیرین به هفتصد، هشتصد آیتم می‌رسید، عملا مستاصلم کرده بود و بدتر اینکه تقریبا نصف مطالب هم تکراری بود. این بود که یک روز نشستم و چند ساعتی وقت گذاشتم برای سر و سامان دادن به این اوضاع بی‌سامان و اولویتهایی هم برای خودم تعیین کردم: مطالب تکراری نباشد، قدیمی نباشد، هم‌سو با علایقم باشد.
بعد یکی یکی خروجی موارد اشتراکی هر کدوم از دوستان رو بررسی کردم و برام روشن شد که "الف" و "ب" در وبلاگ‌خوانی دو سه روزی تاخیر دارند؛ پنهان! "پ" و "ت" همانهایی را به اشتراک می‌گذارند که حسن و حسین (یا شاید هم برعکس، خلاصه که محتوا یکی بود!)؛ پنهان. "ث" و "ج" و "چ" و "ح" چیزهایی را شر می‌کنند که عملا هیچ مناسبتی با علایق من ندارد! من نه خوره‌ی بازیم، نه خوره‌ی کامپیوتر و موبایل، نه برنامه‌نویسم، نه فرانسوی بلدم، نه به نهضتهای سیاسی و جنبشهای کارگری و زنان و... علاقه دارم؛ پنهان. "خ" و "د" هم اکثرا لینکهای بالاترین را شر می‌کنند؛ پنهان. "ذ" و "ر" و "ز" هم عکسها و ویدئوهای حجیم که امکان دیدنش را ندارم؛ پنهان.
پس از آن تاریخ هم، هر دوستی که به دوستانم افزوده می‌شود، چند روزی مطالبش را دنبال می‌کنم ببینم چیز جذابی برایم دارد یا نه. اگر هم‌سلیقه بودیم، که خوشا بر پژ و اگر نه، پنهان!
قصد طرفداری از کسی را ندارم ولی خدا وکیلی منهای مطالب آموزشی تکراری و تکراری و تکراری که هر روزه در فید دکتر مزیدی هست، بسیاری از مطالب روزانه‌ی ایشان را دوست دارم و تقریبا نیمی از مینیمالیستهایی را که می‌شناسم، از فید ایشان پیدا کردم.
-
همیشه در انتخاب دوستان گودری یک موضوع اساسی را مدنظر قرار دادم و آن ارتباط با حلقه‌های دیگر موجودی است که در آنها عضویت ندارم. مثلا من و بیست نفر از دوستانم حلقه‌ی گودری را تشکیل داده‌ایم و بیست نفر دیگر، حلقه‌ی دیگر و به همین ترتیب. حال دوستی با کسی که از حلقه‌ی دیگری است همیشه مفید است و مجرایی است به سوی طیف و سلیقه‌ای موجود و جدید در وب. از این روست که پیوسته به ارتباط گودری با افراد جدید استقبال می‌کنم.
-
آخری هم از خودم بگم! بچه‌هایی که من رو توی گودرشون رویت می‌کنن، می‌دونن که خیلی کم مطلب به اشتراک می‌گذارم و امیدوارم مشمول "کم گوی و گزیده گوی" باشم!
خب حالا بگم چه مطالبی رو به اشتراک می‌گذارم:
سعی می‌کنم فقط مطالبی رو به اشتراک بگذارم که از زمان انتشارشون بیش از چند ساعت نگذشته باشه و از طرفی اونها رو از شیرینگ آیتم نگرفته باشم و دست اول به اشتراکشون بگذارم؛ چون مطلبی که قبلا دوستی به اشتراگ گذاشته رو بقیه هم می‌بینن دیگه! چه کاریه منم دوباره شرش کنم!
بیشتر مطالبی رو شر می‌کنم که احساس کنم حرف و نظر خودم هم باشه! یعنی یه جورایی حرف من بوده که کس دیگه‌ای بیانش کرده! گاه با نت و گاه بی نت.
مطالبی رو شر می‌کنم که واقعا ازش لذت برده یا استفاده کرده باشم. به اون واژه‌ی واقعا توجه کنید!
سعی می‌کنم از شیر آیتمهای بچه‌ها، مطالب اونایی رو به اشتراک بگذارم که می‌دونم دوستان کمتری دارند و یه جورایی سعی می‌کنم یک میان حلقه باشم؛ مطلبی که مزیدی یا منیری شیر کرده رو که همه می‌بینن! ولی شاید مطلبی رو که "آلفا" شیر کرده، چون دوستان گودری خیلی خیلی کمتری داره، رو همه نبینن. پس اگه مطلب خوبی در حلقه‌ای که "آلفا" درش هست ببینم، اون رو شر می‌کنم.
و در آخر مطالبی رو شر می‌کنم که مخاطبش باشم یا به همراهش برام یادداشتی گذاشته باشن!
ولی در هر حال تلاش می‌کنم کم‌گوی و گزیده‌گوی باقی بمونم.


پ.ن.
این پست در واکنش به مطلب دکتر مزیدی نوشته شده است! (البته با کلی تاخیر)

Thursday, September 11, 2008

پل عابر

براي ديدن دوست عزيزي به ميني‌سيتي رفته بودم و كنار بزرگراه ارتش، زير پل عابر پياده‌اي كه مكانيزه هم هست، منتظر ايستاده بودم. توجهم به مرد جواني كه از شلوار كردي‌اي كه به پا داشت، گمانم كارگري كرد بود، جلب شد؛ هم او كه درست زير پل هوايي با چه زحمتي خودش را به وسط بزرگراه رساند و حدود يك دقيقه‌اي آنجا منتظر ماند تا بتواند از وسط اتوبان به اين سو بيايد!
حيران مانده بودم كه چرا عطاي بالا و پايين آمدن با پله برقي و عبور بي‌خطر از بزرگراه را به لقايش بخشيد! حيرانم!

Saturday, September 6, 2008

شهردار

صبح داشتم با تیریپ تقریبا رسمی -البته کت و شلوار نپوشیده بودم ها- سر تا پا سرمه‌ای، یه کیف چرمی قهوه‌ای دستم، یه ته ریش دو روزه حاصل تنبلی اول صبح شنبه، سربالا، سینه جلو، نگاه مستقیم با کلی اعتماد به نفس خیلی جدی و سریع توی پیاده‌رو راه می‌رفتم که یهویی یه نفر از پشت سر صدام زد. بار اول جواب ندادم ولی وقتی دوباره صدا زد...
- آقا... ببخشید آقا... معذرت می‌خوام...
- بله؟ بفرمایید؟
- ببخشید جناب، شما شهردار منطقه هفده هستید، درسته؟
منو میگی! در وضعیتی بودم عینا مااااااااااااااااااااع! ولی خیلی آروم و متین با لبخندی بزرگوارانه جواب دادم:
- نخیر جانم، اشتباه گرفتید.
البته لحن گفتارم یه مدلی بود که طرف متوجه اشتباه خودش بشه و دیگه شهردار شمیرانات رو با شهردار منطقه هفده اشتباه نگیره!

Friday, September 5, 2008

دژا وو

سه روز پیش، هنگام افطار بود که دچار "دژا وو" یه به قول مذهبیها "نمود رویای صادقه" شدم. کنار سفره ایستاده بودم و خواهرم چیزی گفت و در واکنش به او سئوالی پرسیدم و جوابم داد و اینجا بود که همه چیز به خاطرم آمد: "پس از آن می‌نشستم کنار سفره و درباره‌ی آن موضوع صحبت می‌کردیم تا بابا بیاید و در حرفهایمان وارد شود و..." من این صحنه را دیده بودم و این بار به طور عجیبی نه فقط آن لحظه که لحظات بعد از آن که چه اتفاقاتی خواهد افتاد را نیز به یاد آوردم!
ولی در یک آن تصمیم گرفتم این چرخه را بشکنم و اگرچه همه‌ی شرایط منطقی و معقول می‌گفت بنشینم سر سفره و به حرف زدن ادامه دهم، به فوریت از صحنه دور شدم و به اتاقم پناه آوردم! من چرخه‌ی تکراری آن لحظه را شکستم! مسیری را که می‌بایست طی شود را عوض کردم!
حس شگفتی است. احساس می‌کنم مسیر زندگی‌ام تغییر کرده است!‌ به همین سادگی!

Monday, September 1, 2008

آقای رئیس‌جمهور

مطلب قبلی رو که می‌نوشتم، ایمان داشتم که هرکس آن را بخواند، به‌روشنی متوجه خواهد شد که شبه‌طنزی است ساخته و پرداخته‌ی خودم. ولی اینطور که شواهد امر نشان می‌دهد، همه گمان بردند که این نقل قولی است از شخص شخیص الف.نون!
راستش اول خوشحال شدم که اینقدر نوشته‌ام طبیعی به نظر رسیده و به خودم آفرینکی گفتم! ولی بعد به این نتیجه رسیدم که "هنر" از من نبوده و این همه لطف جناب رئیس‌جمهور است که آنقدر ... و ... تشریف دارند که هر خزعبلی را می‌توان به ایشان نسبت داد و همه انتظارش را داشته باشند و باور کنند! (شما را کاری ندارم، ولی برای خودم متاسفم.) 

این پست در واقع اعترافی بود به "داستان" بودن مطلب قبلی! (شاید جهت ثبت در پرونده‌ی بنده!)
-
پ.ن.
اگر جناب رئیس‌جمهور چنین سخنرانی‌ای را قبل و یا پس از نگارش آن پست ایراد کرده‌اند و یا خواهند کرد، کلیه‌ی مسئولیتهای قانونی و غیرقانونی آن به عهده‌ی نامبرده بوده و هیچ ربطی به اینجانب ندارد! (شاید جهت ثبت در پرونده‌ی نامبرده!)

Saturday, August 30, 2008

دکترای جعلی

رئیس جمهور در پاسخ به سئوال خبرنگاری امریکایی در خصوص مدرک دکترای جعلی کردان گفت: «شما یک کشور جعلی درست کردید و اسمش رو گذاشتید اسرائیل ولی آب از آب تکون نخورد، حالا این وزیر ما که یک بسیجی مخلص و خدمتگزاری هم هست، یه کاغذپاره‌ی ناقابل تهیه کرده که اون هم هنوز معلوم نشده جعلی باشه -و ما به زودی نماینده‌ای رو برای رایزنی و تایید صحت این مدرک به آکسفورد می‌فرستیم- این همه هیاهو و سر و صدا راه انداختید. حتی اگه ایشون خدای نکرده این مدرک رو جعل هم کرده باشند، مثل بعضی از آقایون که نمیخوان با دکتراشون مطب بزنن و از مردم پول ویزیتهای آنچنانی بگیرند که، قصد ایشون خدمتگزاری به مردم شریفه و برای خدمتگزاری هر چه بیشتر به این مردم که در دنیا مانند ندارند، از هیچ راه حلی نباید دریغ کرد.»

Wednesday, August 27, 2008

غمینم

وقتی فیلمی می‌بینید و احساس می‌کنید خودتان بازیگر تک تک صحنه‌های آن بودید... ولی داستان شما، پایان دیگری داشت...

Monday, August 25, 2008

دختر کوچولو

وقتی توی خیابون این دخترهای کوچولو موچولوی دو سه ساله رو می‌بینم که از همین سن و سال به تربیت خانواده‌شون لباسهای به شدت متبرج(!) می‌پوشند، کلی ناراحت میشم و از شما چه پنهون عذاب می‌کشم!
آخه یکی نیست به بابا ننه‌ی اینا بگه که شما که از این سن و سال بچه رو اینطور متبرج بار میارید، هیچ فکرش رو کردید، چند صباح که بزرگتر شد دیگه هیچ مدله نمی‌تونید جلوش رو بگیرید؟ نمی‌گید گناه داره؟!
حالا گناه و دین و مذهب به جهنم... نمی‌گید بچه‌های به این خوشگلی و سفیدی و ناز و مامانی رو اینطوری لخت و پتی میارید تو چشم مردم، ممکنه مردم نظر تنگ باشن و چشم‌شون بزنن؟ نمی‌گید خدای نکرده نظر بیان؟!
حالا چشم شور مردم و خرافات به جهنم... بابا تو رو خدا این طفلیها رو اینطوری نیارید زیر آفتاب! این آفتاب بی‌پدر و مادر تابستون پوست کرگدن رو هم آب می‌کنه چه برسه به پوست ظریف و نازکتر از برگ گل بچه‌ها. این لباسای بندینکی و کوتاه و اینا مال آفتاب ملایم بهاره نه آتیش سر ظهر تابستون. چرا اینقدر نفهمند مردم؟
-
امروز ظهر داشتم از توی خیابون رد میشدم، زیر آفتاب داغ ساعت یک ظهر، یه دختر کوچولوی نازی رو دیدم که شاید ته تهش دو سالش بود. این خانوم خوشگل با لباسی به شدت متبرج یعنی یه پیرهن کوتاه تا زانو، از اینایی که بالاش بندینکیه و بی آستین! دست در دست مامانش از روبروم رد می‌شد ولی طفلی کاملا از سرخ و سفیدیش معلوم بود که احوالات خوبی نداره! احتمال اول و اسلامی این بود که از شرم پوشیدن چنین لباس متبرجیه که چنین چهره‌اش گل انداخته و از خجالت، دست کوچولوشو بالای صورتش گرفته بلکه خدای آسمانها کمتر ببیندش و براش گناه یادداشت کنه! ولی احتمال عقلانی و انسانی اینکه: آخه مادر نفهم! مادر ایکس! مادر ایگرگ! باید بچه‌ی طفل معصوم رو اینطوری تو گرمای وحشتناک سر ظهر بیاری تو خیابون؟ بچه از شدت گرما همه‌ی صورتش گل انداخته بود. تمام تلاشش رو می‌کرد که با دست آزادش، با اون دست سفید و کوچولوش، یه جوری مانع رسیدن آفتاب به سر و صورتش بشه. آخه مادر احمق!...
فکر کن اشعه‌ی مرئی نور خورشید که اینقدر بچه رو اذیت میکنه، دور از جونش، فرابنفش خورشید چه بلایی به سرش میاره. آخه نقصان عقل و فهم تا کجا؟
این بچه باید یه لباس کاملا پوشیده ولی نازک تنش می‌بود با یه کلاه نقاب دار روی سرش که اینطور اذیت نشه. هر چی فکر می‌کنم این مردم با چه فکری و با چه هدفی بچه‌های مثل دسته گلشون رو اینطوری عذاب میدن، نمی‌فهمم.
-
خیلی عصبانی شدم! خیلی خیلی! و از همه‌تون میخوام که در این عصبانیت من شریک بشید و هرجا مورد مشابهی دیدید تذکر بدید! اسمایلی گشت ارشاد!
عقده‌های خودتون رو سر بچه‌ها خالی نکنید! گور پدر محدودیت و مصونیت و... با سلامتی بچه‌هاتون بازی نکنید!

Thursday, August 21, 2008

جیا


تا همین دو ساعت پیش تنها تصورم از آنجلینا جولی، یه هنرپیشه‌ی خوش قیافه و خوش هیکل بود که جز فیزیک مناسب، هیچ چیز دیگری برای ارایه نداره. ولی بعد از دیدن این فیلم نظرم کاملا عوض شد! "آنجلینا جولی" واقعا هنرپیشه‌ی قابلیه. فکرش هم نمی‌کردم که یه سوپرمدل بتونه اشک توی چشمام بیاره ولی اون تونست! بهترین بازی‌ای که می‌تونستم از کسی در ردیف آنجل انتظار داشته باشم رو دیدم! از این به بعد نظرم راجع بهش عوض میشه و می‌تونم روی فیلمهایی که اون توش بازی می‌کنه، برچسبی جز "ادالت" یا "پاپیولار" بزنم!

Tuesday, August 19, 2008

فیلم خوب

چند شبه که پشت سر هم دارم فیلمهای خوب می‌بینم! اول Shawshank بعدش Malena و امشب هم Eyes wide shut کوبریک بزرگ! قبلش هم یه فیلم متوسط از آل پاچینوی عزیز به نام Sea of love قبلترش یه شاهکار، Qullls و قبلتر از همه و در ابتدای این زنجیره‌ی طلایی، فیلمی که سالها هوس دیدنش رو داشتم: Scent of a woman.
نامها اینقدر بزرگ و معروف هستند که تنها از همچو منی برمیاد تا الان ندیده باشدشون! پس بهتره الکی وراجی نکنم! فقط دوست دارم به عنوان کسی که زمانی پسربچه‌ای بوده و آهسته آهسته پا به دوران مردی نهاده، اعتراف کنم که هیچ فیلمی به قدر مالنا نتونسته بحران هویتی که پسرها در دوران بلوغ بهش دچار میشن رو به تصویر بکشه! یه جورایی نوستالژی بود برام! تب و تابهای سالهای راهنمایی و دبیرستان! نگاه پاک و معصومی که به بعد ناپاک و نامعصوم(!) جدید هویت و شخصیتم داشتم! و سرگیجه‌ای که هیچکس در درمانش بهم کمکی نکرد! هیچکس هرگز نفهمید! همین بود که اینقدر زود بزرگ شدم!

پ.ن.
نیچه رو هم بین همون فیلمهایی که گفتم دیدم! When nitche wept. این یکی هم عالی بود. خدا رو شکر حداقل به اندازه‌ی یک هفته‌ی دیگه فیلم خوب برای دیدن دارم!

Sunday, August 10, 2008

جوانی و پیری

آبجی کوچیکه می‌گفت: «رئیسمون رو فکر می‌کردم حداقل چهل سالش باشه. همه‌ی موهاش سفید شده آخه طفلکی! امروز وقتی فهمیدم واقعا چند سالشه، باور نشد! تازه بیست و پنج سالشه! فکرشو بکن... یه پسر بیست و پنج ساله که قیافه‌اش درست عین مردای چهل ساله است... طفلی، دلم سوخت براش!»
بهش گفتم: «دوستم "فلانی" رو که دیدی؟ فکر می‌کنی چند سالش باشه؟»
گفت: «حدوای سی و پنج سال»
گفتم: «حداقل ده سالی کم گفتی! چهل و شش- هفت سالشه! ولی خب اینقدر خوب مونده که اگه تیپ بزنه حتی از من هم جوون‌تر به نظر می‌رسه! می‌دونی چرا اینقدر خوب مونده؟»
گفت: «چرا؟»
گفتم: «چون یه عمر در آسایش و راحتی زندگی کرده. به خودش هیچ سختی‌ای تو زندگی نداده! هر چی داشته و هر چی در آورده، خورده و خوش گذرونده! درسته که لیسانس و فوق لیسانسش رو توی بهترین دانشگاههای ایران گرفته و تا دلت بخواد توی رشته‌ی خودش آدم باسوادیه، ولی درس خوندن و مطالعه سخت‌ترین کاریه که در عمرش کرده. هیچ وقت اون زحمتی که آدم رو پیر و شکسته می‌کنه رو تحمل نکرده... از اون طرف رئیس تو یه جوون بیست و پنج ساله است که در سنی که هر پسری تازه می‌خواد دنبال کار بگرده، توی یه شرکت دولتی پست مدیریت داره و می‌دونیم که این جایگاه رو نه بابای شهرستانیش بهش بخشیده و نه به کمک سپاه و بسیج و پول و پارتی به دستش آورده؛ توی همین سن واسه خودش یکی از کله‌گنده‌های "-" توی ایرانه. یعنی جایگاهی رو که قرار بوده توی چهل سالگی به دست بیاره، اینقدر زحمت کشیده و به خودش سختی داده که توی بیست و پنج سالگی کسب کرده، در عوض موهاش هم سفید شده!»
گفت: «یعنی ارزشش رو داره؟ فکر کن الان مثه مردای چهل ساله بودی، چه حالی داشتی؟»
گفتم: «رئیست الان تازه بیست و پنج سالشه ولی جای آدمای چهل ساله است، یعنی اگه یه نفر هم‌سطح خودش بیست سال دیگه فرصت برای پیشرفت و موفقیت و لذت بردن از زندگی داشته باشه، اون حداقل سی و پنج سال وقت داره! یعنی دو برابر! فکرشو بکن... می‌دونی چقدر می‌تونه از زندگیش استفاده کنه و حالشو ببره؟ می‌دونی به کجاها می‌تونه برسه؟... تاسف برای آدمی باید خورد که قیافه‌ی یه آدم چهل ساله رو داره یا نه اصلا خودش چهل سالشه ولی هنوز به جایگاهی که باید در بیست و پنج سالگی می‌رسید هم نرسیده.»
گفت: «اوهوم، راست میگی!»

Friday, August 8, 2008

دخترکان دلربا

اگر خدای ناکرده! هدفتان از دیدن فیلم، تماشای دخترکان دلرباست، بیهوده پی فیلمهای عاشقانه نروید، آنچه را که مد نظر دارید، در ژانر هارر خواهید یافت!

Sunday, August 3, 2008

بعدش چی؟

من واقعا نمی‌دونم اینایی که یهویی داغ می‌کنن و اول "وبلاگ"شون رو می‌بندن و بعد، اکانت "توییتر" و "فرندفید"شون رو تخته می‌کنن، بعدش چیکار می‌کنن؟

Thursday, July 31, 2008

شباهت

در راهرو منتظر نشسته بودم و خانم و آقایی در چند متری‌ام در حال صحبت بودند...
خانم: راستی... شما آقای فلانی رو می‌شناسید؟
آقا: همونی که خیلی زشته رو میگید؟
-اوم... اونی که خیلی شبیه شماست. فامیلی‌تون هم که یکیه... می‌خواستم بپرسم فامیل نیستید؟
- اِ... فامیل که نه! خب البته منم هم شکل اونم ولی ایشون اگرچه زشته ولی زشت بانمکه، من فقط زشتم!
لبخند زدم و از اینکه کم نیاورد، خوشم آمد!

Sunday, July 27, 2008

عاشقانه‌هایم از آن تو

هفته‌ی پیش به بهانه‌ی مهمانی که داشتم، بر سر قرار هفتگی‌مان حاضر نشدم؛ گرچه خود مهمان تو بودم و اول خود مهمان بودم، لیک نتوانستم مهمان خویش را جواب رد دهم... بدان که از روی بی‌وفایی نبود که بی‌وفایی در سرشت من نیست، آن هم بی‌وفایی به همچو تویی بزرگ و صبور و مهربان، به تویی که می‌دانم به بزرگواری بی‌کرانه‌ی خویش از این نیز می‌گذری و هفته‌ی بعد همچون همیشه آرام و صبور، سر قرار معهودمان، چشم به راهم می‌نشینی. از پای تا به سر خویش ارزانی‌ام می‌داری و مرا در لذت با تو و در دامانت بودن و نفس کشیدن از دم و بازدمت غرفه می‌کنی. تویی که از دور قد رعنای خویش به رخم می‌کشی و هوس پیش آمدن تا فتح سر و سینه‌ی بالابلندت در وجود پرنیازم سوزان می‌کنی. تویی که با آرامشی بی‌مانند اندک اندک به مرز رضایم می‌کشانی و آنگاه که خسته و خشنود، نفسهایم به شماره افتاد، به نوازش نسیمی، تلاطم از وجودم برمی‌گیری. تویی که نیک می‌دانی تماشای رد آب بر قامت زیبایت مستم می‌کند و صدای ریزش آب از سر و بالای بلندت، به خلسه‌ام فرو می‌برد.
این همه می‌دانم و می‌دانی و باز به هر بهانه‌ای فاش‌تر از هر دریده پرده‌ای به رخ می‌کشانمش.
بی‌قراری‌ام را بهانه تویی، باز دلتنگ توام...
هزاران هزار عاشق داری و باز لطف خویش از همچو منی خرد، دریغ نمی‌کنی.
بهترینی.
کوهستان سر به فلک کشیده...
عاشقانه‌هایم برای تو.

Monday, July 14, 2008

قطعی

دیشب نشسته بودم پای کامپیوتر و داشتم با دوست عزیزی گپ میزدم که یهویی لامپها چشمکی زد و سیستم خاموش شد. نوسان برق بیش از حد مجاز بود و محافظ کامپیوتر برق رو قطع کرد. کمی گذشت و درست شد اوضاع مثلا! دوباره کامپیوتر رو روشن کردم ولی هنوز ویندوز لود نشده بود که سیستم ریست شد! فهمیدم برق همچنان نوسان داره ولی کمتر از اونی که محافظ به نسبت کانا تشخیصش بده. دوباره سیستم در حال لود بود که ریست شد. قیدش را زدم و رفتم دنبال چای و میوه! ساعت حدود یازده و نیم بود که سیستم رو دوباره روشن کردم و روشن ماند! این را هم بگویم که از صبح دو نوبت دو ساعته برق خونمون قطع شده بود! یکبار ده تا دوازده و یکبار پنج تا شش!
صبح بیدار شدم و رفتم شرکت. هلاک از گرمای جانگیر تابستان، به امید زدن آبی به دست و رویم رفتم دستشویی ولی از آب خبری نبود! آب منطقه بدون هیچ گونه اخطار و اطلاعی قطع شده بود!
نشستم به کار. کارمان تهیه اطلاعاتی پیرامون پاره‌ای محصولات صنعتی از اینترنت است. به دلیل کمبود امکانات در منطقه‌ی مخابراتی‌مان، پورت خالی برای اشتراک ای.دی.اس.ال وجود ندارد -یادتان هست حرفهای جناب سلیمانی را که امکانات موجود را بیش از نیاز خوانده بودند و اینکه همین هم متقاضی ندارد و اراجیفی از این دست؟- نتیجه اینکه در یکی از معروفترین و باکلاس‌ترین مناطق تجاری و اداری پایتخت، مجبوریم از دایل آپ استفاده کنیم و صفحه‌ای که قرار است در چند ثانیه باز شود، چند دقیقه‌ای طول می‌کشد تا کامل لود شود و بتوان از آن پرینت تهیه کرد.
از آنجا که منطقه‌ی مخابراتی‌مان با امکانات سی سال پیش و تقاضای روز مواجه بوده، عمده‌ی خطوط مرکز را از حالت عادی به دیجیتال درآورده و اگر احیانا با خطوط پی.سی.ام مواجه شده باشید، می‌دانید چه فاجعه‌ای است! توضیح کوچکی می‌دهم که این پی.سی.ام چیست:
فکر کنید شماره تلفن خانه‌تان مثلا باشد 2201433. می‌دانیم که کلیه‌ی شماره‌های تلفن تهران هشت رقمی شده. پس شماره‌ی جدید شما باید 22201433 باشد. ولی بعضی شماره‌ها هستند که اگرچه هشت رقمی‌اند ولی رقم هشتم، حاصل تکرار رقم اول نیست. مثلا: 22014330 الی 22014339. گمانم فهمیده باشید! مخابرات برداشته و از یک شماره، ده شماره‌ی جدید استخراج کرده! به این می‌گویند خط دیجیتال و یه به قول خودشان پی.سی.ام. حالا اینکه از حیث فنی چه مشکلی وجود دارد که این خطوط این همه پرمشکل و پرقطعی‌اند را نمی‌دانم ولی بدانید که اگر قرار است سرعت کانکت اسمی ما با دایل آپ 56 کیلوبایت باشد، تا کنون سرعتی بیش از 31.2 رصد ننمودم! تازه همین هم هر وقت دوست داشته باشد قطع می‌شود! چندین و چند آی.اس.پی معتبر را تست کردیم ولی همه همین مشکل را داشتند و همه متفق‌القول که مشکل از خطوط شماست. دیگر آنکه خدا را شکر هنوز امکانات لازم برای ارائه‌ی سرویس ای.دی.اس.ال بر روی خطوط دیجیتال در ایران وجود ندارد! اگرچه یک خط غیر پی.سی.ام به سه برابر قیمت خریداری کردیم، ولی خب می‌دانید دیگر داستان قیف و قیر را!
نشسته بودم و منتظر که سه صفحه‌ای که داشتم، لود شود... بای بای! برق رفت! عصبانی و ناراحت که این سومین روز پیاپی است که برق می‌رود و حال آنکه قرار بود قطعی برق هفته‌ای یک روز باشد -یا لااقل به ما که چنین گفتند!- رفتم آشپزخانه و متوجه شدم که قطعی برقمان بیهوده نبوده! دولت محترم و مهرورز در عوض قطع کردن برقمان، آبمان را وصل کردند!
از شرکت راهی خانه شدم که بیش ماندن در تاریکی و گرما چه حاصلی دارد؟ سر ظهر گرما! گمانم تا حدودی گرمازده شدم که سردرد و دل درد و حس کسالت و بیحالی و کرختی تمام وجودم را گرفته بود. به هر ترتیب به خانه رسیدم و بعد از کمی جا آمدن حالم، کامپیوتر را روشن کردم و موسیقی برپا. در حال جمع و جور کردن وسایلم بودم که صدا رفت! بله، برق از نو رفت!
-
اینجا ایران است! اینجا تهران است! اینجا نقطه‌ای اصیل و قدیمی در کمربند میانی شهر است! وای به حال باقی قسمتهای شهر و کشور!
--
با دوست عزیزی که ساکن امریکا است صحبت میکردم و می‌نالید از این همه قطع و وصل شدنهام!
این همه تقدیم تو باد!

Thursday, July 10, 2008

خودنویسی

چند وقتی هست که در دنیای مجازی کمرنگ شده‌ام. نه فقط به این خاطر که توییت نمی‌کنم و فالوورهایم روز به روز کمتر می‌شوند، نه به این خاطر که در فرندفیدی که زمانی هرشب به اتفاق امین عزیز در و دیوارش را رنگ‌آمیزی می‌کردیم و سر به سر همه می‌گذاشتیم و بعد از کلی خستگی روزانه، ساعتی را به شیطنت و خنده می‌گذراندیم، پیدایم نیست؛ نه به این خاطر که کمتر و کمتر به وبلاگهایتان حضوری سر می‌زنم و کمتر می‌توانم کامنت بگذارم؛ نه به این خاطر که پژستان بی‌رونق شده؛ نه به این خاطر که بیشترین تکرار اسمم در روم گمشده‌گان است!... بیش از چهارصد ایمیل نخوانده و همین دلیل به قدر وافی کافی نیست؟
-
می‌گوییم هیچ سانسوری و هیچ فیلی‌رینگی جلودارمان نیست و جز آزادی نمی‌شناسم و هر دری ببندند و پنجره‌ای کیپ کنند، سوراخ خودمان را خواهیم یافت ولی نمی‌گوییم هر بار دلسردتر و دلسردتر می‌شویم... یک ماهی هست که نمی‌توانم مثل یک جنتلمن وارد بلاگر شوم و حتما باید به صد سوراخ سرک بکشم آن هم با این دایل آپ کوفتی معروف! نیمی از وبلاگهایی که می‌خوانم ممنوع شده‌اند و اگر گودر نبود، به راستی جدایی نزدیک بود! واقعیت این است هرچند کنون اینها می‌نویسم لیک نگرانم از اینکه چگونه باید پستش کنم!
-
روزهای پرمشغله‌ای را پشت سر نهادم. کار خدا! درست آن یک هفته‌ای که تکرار آن همه خاطرات تلخ و گزنده بود، از صبح تا بوق شب در حال -دور از جان شما- بیگاری بودم و لطفش آنکه ذهنم به جای مرور ناخودآگاه ساعتها و لحظه‌ها و دردهایی که پس از یکسال تنها کمی رنگشان معمولی شده، در فضایی حدودا پنجاه متری با حجم انبوهی از اسناد و اوراق و دفاتر سر و کله می‌زد. این روزها گویا منطقی‌ترم و کمی دور از خطر!
-
دیروز -با چه بدبختی در پیدا کردن قطعات موردنظرم- برای شرکت کامپیوتری جمع کردم ولی پس از بستن کیس متوجه شدم روشن نمی‌شود. تک تک قطعات را چک کردم و همه درست بودند. فقط مادربورد را نمی‌توانستم چک کنم و از این رو تقریبا ایمانی شدم که مشکل از همان است. دیشب با استرس خوابیدم. آخر زمانی که مورد اعتماد کسی قرار می‌گیرم، این تعهد آنچنان برایم سخت و سنگین است که... امروز صبح تا ظهر دوباره افتادم به جانش و بعد از کلی حرص خوردن و در حالی که حاضر می‌شدم تا مادربورد را برای تعویض ببرم، متوجه شدم یکی از کابلهای برق را وصل نکردم! بارها چک کرده بودم همه چیز را ولی این یکی در سایه‌ی کابلهای دیگر از نظر دور مانده بود! هم خنده‌ام گرفته بود و هم حرصم! ولی صدایش را درنیاوردم! خلاصه که درست شد و بار تعهد به سلامت به منزل رسید!
-
شرکتمان را یادتان هست؟ برادران سپاهی و خواهر زاده‌ها و برادرزاده‌های رئیس دستوری شرکت، صد در صدش را تصرف و همه‌ی بچه‌های قدیم را بیرون کردند. خوشا خودم که اولین نفر بودم و با افتخار و اقتدار بیرون زدم! حداقل اینکه در رویشان ایستادم!
زمانی لعن و نفرینمان به صدام بود، حال به سپاه! قصد توهین ندارم و به قول عزیزی "استریوتایپ" نگری نمی‌کنم ولی این جمله در ذهنم نقش بسته که "سپاهی خوب، سپاهی مرده است!"
-
بس است دیگر نه؟

Monday, June 30, 2008

كفش چرمي

دستام از بازو به پایین آفتاب سوخته شده بود و الان پوسته شده؛ به قولی در حال پوست انداختنم!
نشسته بودم کنار آبجی کوچیکه و داشتم تیکه تیکه پوست دستم رو می‌کندم...
- نکن اینجوری بدم میاد. چرا پوستت رو می‌کنی؟
- می‌خوام پوستم رو بدم باهاش برام کفش چرمی بدوزن!
بسیار خنده آمد!

Monday, June 23, 2008

وصف حال

پشت کامپیوتر، بر صندلی تکیه زده‌ام و هدفون در گوش، آهنگ شاد و پرشور Forever and for always از Shania Twain در حال پخش است. واژه واژه‌اش را از حفظم و همچون همیشه و هر روز خوش دیگری، شاد و سرخوشانه همراه با خواننده زمزمه‌اش می‌کنم تا می‌رسد به اینجا...

The one who wouldn't put anything else in the world above me...

ناگاه بغض در گلویم می‌پیچد و به سختی سخت می‌پیچاندم. برای هزارمین بار لعنی بر زندگی‌ام می‌فرستم و آرزویی خرد که "ای کاش لااقل گریستن می‌توانستم".
-
"بکش بیرون خاطره‌ات رو از توی آهنگای محبوبم… میخوام با اعصاب راحت گوششون کنم." نه گمانم بهتر از این حرف دلم گفتنی باشد.
-
شاید روزی دیگر در اوج بدحالیهایم، حالی اساسی به این قضیه دادم و پژدادهایم اینجا خالی کردم! آرزو کنید چنین روزی نیاید که حتی خود نیز پشیمان خواهم شد!

Friday, June 20, 2008

بیست و چهار ساعت واپسین

حدیث عزیز مرا به بازی‌ای دعوت کرد که مدتهاست به آن فکر می‌کنم. مدتها که می‌گویم، غرض یک روز و ده روز نیست؛ سالهاست در این اندیشه‌ام و برای کسی که پیوسته آماده‌ی پذیرش مرگ است، این امری بدیهی است.
اگر بدانم که دقیقا بیست و چهار ساعت دیگر زنده خواهم بود، چه خواهم کرد؟ سئوالی که جوابش در هر برهه‌ای از زمان متاثر از شرایط موجود کمی متفاوت است ولی فقط کمی، کلیات فرقی نخواهد کرد.
مقدمه چینی بس است! برم سراغ اصل کاری:
اول از همه یک اتوموبیل دارای آرم طرح ترافیک و زوج و فرد با راننده کرایه خواهم کرد. اول جایی که میروم، بانک است. همه‌ی موجودی‌ام را برداشت می‌کنم و به مقصد بعدی که فروشگاه خرید کادویی است می‌روم و هر چه به نظرم زیبا و دوست داشتنی آمد خریداری می‌کنم. آنقدر زیاد که به هر کسی که می‌شناسم چیزی برسد. بعد که ماشین پر شد از کادویی، یکی یکی به تمامی دوستان و آشنایان و حتی دشمنانم سر خواهم زد و ضمن احوالپرسی، هدیه‌ای به آنها خواهم داد و بی‌آنکه حرفی از مردنم بزنم، خداحافظی می‌کنم و تلاش که در این آخرین دیدار، خاطره‌ای خوش برایمان بماند. با آنهایی که کدورتی دارم، یک طرفه رفع مشکل می‌کنم و خلاصه به قدر سلامی همه را ملاقات می‌کنم. به یک دشمن دوست‌نما ضمن خوش و بش خواهم گفت که "تو پست‌ترین آدمی هستی که در زندگی‌ام بودی" ولی به وقت خداحافظی رویش را خواهم بوسید و هدیه‌اش می‌دهم. تنها کسی که نمی‌دانم بخواهم و بتوانم ببینمش همان دخترک بی‌وفاست. شاید تنها به سراغ شوهرش روم و هدیه‌شان را به او دهم و بخواهم که سلامم را به او برساند.
سفر کوتاهی هم به یکی از شهرستانهای نزدیک که جمعی از اقوام آنجا هستند خواهم رفت و به همه مخصوصا بزرگان خاندان که همیشه در نظرم محترم و دوست داشتنی هستند، عرض ادبی خواهم کرد. تنها مشکل این است که نمی‌دانم چطور برای همه‌شان بهانه بیاورم که نمی‌توانم نهار بمانم و کار دارم و توجیه کنم این سفر و دیدار کوتاه و ناگهانی را!
بعد که سفرها و دید و بازدیدها تمام شد، گمانم دوازده ساعت وقت مانده باشد برای خودم و خانواده‌ام. از این زمان هم نه ساعتش را صرف جمع و جور کردن انبوه کارهای نیمه تمامم می‌کنم. تعداد زیادی مطلب برای نوشتن خواهم داشت. از ایده‌های داستانی گرفته تا نامه‌های خداحافظی. دوست دارم برای همه‌ی آنهایی که دیدمشان، یک نامه‌ی چند خطی بنویسم و دلیل آن دیدار ناگهانی را در چند جمله توضیح دهم. نامه‌ی بلندبالایی برای آن بی‌وفا که عاشقانه دوستش داشتم و به ضمیمه‌اش تمامی یادگارهایمان؛ یادآوری می‌کنم آخرین خواهشم را که آخرین قولش بود و در حالی که با دیدگان اشک‌بار سر با سینه‌ام نهاده بود، قول داد و قسم خورد که آن خواسته‌ی کوچک را اجابت کند، کار سختی نیست، نه گمانم ده ثانیه بیشتر وقتش را بگیرد و امیدوار که کمینه این آخرین سوگند را پایبند باشد.
نامه‌ی بلندبالایی برای آبجی کوچیکه‌ی محبوبم به نشان تشکر بابت همه‌ی مهربانی‌هایش و سفارش‌نامه‌ای طولانی که پس از من چه کند و مانده‌ی کارهایم را چگونه به سر و سامان برساند. موبایلم از آن او خواهد بود و زحمت پاسخگویی به تماسهایم که البته خیلی هم نیست که انسان تنها و گوشه‌نشینی چون پژ، زنگ‌خور چندانی ندارد. نیز یادگارهایی بر وب دارم که به او می‌سپارم و نایبش می‌کنم تا یکسال جوابگوی دوستان و آشنایانم بر دنیای مجازی و غیرمجازی باشد. پس از یکسال مختار است که تمامی‌شان را پاک کند یا هر چه می‌خواهد.
دوستان مجازی‌ام را فراموش نخواهم کرد و سه ساعت از آن نه ساعت وقت را برای ایمیل زدن به تک تک دوستان اینترنتی‌ام خواهم گذاشت. عزیزانی که در این دنیای غیرواقعی، همراه و همکلامم شدند و شریک روزهای شادی و غم، همگی‌تان را دوست دارم و دورادور به نشان مهر، روی تک تک‌تان را می‌بوسم. اگر شد به وبلاگ تک تکشان می‌روم و به قدر جمله‌ای عرض ادبی می‌کنم. چند نفری هستند که به واقع مدیون محبتشان هستم؛ سپاس‌نامه‌های مخصوصم را دریافت خواهند کرد. البته این را هم بگویم که برای اولین و آخرین بار در عمرم به قانون به موقع قطع شدن از شبکه پایبند خواهم بود و به توییتر و فرندفید و مسنجر اجازه نخواهم داد بیش از زمان مجاز و مقرر مرا در شبکه نگه دارند! قول!
یک پست کوتاه برای اینجا، چند پست کوتاه برای چند جای دیگر، و کمی شیطنت و شادی و خنده در فرندفید... اینگونه زندگی مجازی‌ام را نیز خاتمه خواهم داد.
در آن سفارش‌نامه‌ای که برای آبجی کوچیکه می‌نویسم، تکلیف همه چیز را مشخص خواهم کرد. دارایی خاصی که ندارم ولی همانهایی را که هست را تعیین تکلیف می‌کنم و شاید سخت‌ترین کار همانا رساندن امانتی‌ها به دخترک خواهد بود. به طور قطع در همان ساعات محدود یک وکالت‌نامه‌ی محضری با اختیارات نامحدود به خواهرم خواهم داد که مشکلی پس از من برای تعیین تکلیف نداشته باشد.
یک وصیت‌نامه‌ی کوتاه می‌نویسم مبنی بر طلب حلالیت و سفارش که برایم هیچگونه مجلسی به عزا برگزار نشود یا اگر شد هیچ روضه خوان و آخوندی حق ندارد بیاید و این آخرین درخواست از سوی کسی است که معمولا در زندگی درخواستی از خانواده نداشته است.
بیست و چهار ساعت فرصت داشتم و حال سه ساعت مانده... یک ساعتش را می‌روم سلمانی و بعد یک حمام کامل و در آن دو ساعت باقیمانده را، خانواده را جمع می‌کنم و تلاش که تلافی همه‌ی آن نبودنها در جمع خانه را در این زمان کوتاه جبران کنم، مادرم را عاشقانه دوست دارم و دل کندن از او شاید سخت‌ترین کار باشد، بدی بسیار کردم و کاش ببخشد.
ده دقیقه مانده به پایان وقت، با همه دیده بوسی می‌کنم و می‌آیم درون همین اتاق که همیشه کنج تنهایی‌هایم بوده. قلم و کاغذی به دست می‌گیرم و آنقدر می‌نویسم تا ثانیه به آخر رسد و قلم و صاحب قلم با هم به زمین افتند.
شاید چنین مرگ برنامه‌ریزی شده‌ای یکی از آمال حقیقی‌ام باشد!
-
طولانی شد! نه گمانم کسی حوصله‌ی خواندن چنین مطلبی را داشته باشد! پس اگر اینقدر بیکار بودید و با حوصله که تا به این جای مطلب رسیدید، بگویم که قاعده‌ی بازی می‌شکنم و هیچ کس را به این بازی دعوت نمی‌کنم که حاضرم صد بار بمیرم و لیک شاهد مرگ هیچ یک از دوستان و عزیزانم نباشم!
تک تک تان را دعوت می‌کنم به بازی از خوبی‌ها و خوشی‌های زندگی لذت بردن! از مهربان بودن و مهربانی دیدن! از هر آنچه جز خوشی چیزی به میانش نباشد! بشتابید که همه دعوتید!

Saturday, June 14, 2008

آنالیز بازی

سررسیدم رو برداشتم آوردم و برای تماشای فوتبال نشستم جلوی تلویزیون.
آبجی کوچیکه پرسید: «می‌خوای بازی رو آنالیز کنی!؟»
جواب دادم: «آره دیگه، دایی که اینکاره نیست. الان زنگ می‌زنه می‌پرسه چیکار کنم چیکار نکنم!»

پ.ن.
لازم می‌دونم این مطلب رو اضافه کنم که علی دایی طی مسابقه هیچگونه تماسی با من نگرفت و از این رو افتخار برد دو بر صفر مقابل سوریه در خانه‌ی حریف، صرفا متعلق به نامبرده است و هیچ دخلی به بنده ندارد!

Friday, June 13, 2008

دهاتی

سوار ماشین شده بودم به مقصد دانشگاه -توضیح اینکه دانشگاهمان در حاشیه‌ی یکی از شهرهای بزرگ است و درونش چندین واحد دانشگاهی مختلف قرار دارد- سه پسر عقب بودیم و دختر به نسبت خوش بر و رویی جلو. به جز یکی که سرباز بود، همگی امتحان داشتیم و به شدت هم دیرمان شده بود. راننده مردی بود میانسال که شیرین پنجاه سال را داشت. ماشینش پیکانی که اگر کمی دقت می‌کردی بوی گوسفند و پهن -به کسر پ و ه!- به روشنی شامه‌نواز بود! لهجه‌ی روستایی و سر و صورت آفتاب سوخته‌اش همه گواهی می‌داد که اهل شهر نیست.
چرایش را نمی‌دانم ولی از همان ابتدا که سوار ماشین شدیم -همگی با هم- رفتم تو نخ حرکات جناب راننده. بنده‌ی خدا گمونم خیلی دختر ندیده بود چرا که هر پنج ثانیه یک بار به هر ترتیبی که بود یا مستقیم و یا در آینه نگاهی به دخترک می‌انداخت. اینقدر که گاه‌گداری نگران وضعیت رانندگی‌اش می‌شدم و بیم از خطر تصادف.
دخترک که شدیدا نگران دیر رسیدن به امتحان بود خواهش کرد سریعتر بروند و راننده با کمال میل چنین کرد و با پیکان نه چندان تر و تمیزش، بکوب صد و سی تا رفت و از سمند هم ما را سریعتر رساند. همین بس که وقتی از تویوتا کمری سبقت گرفت، راننده‌اش مات و مبهوت نگاهمان کرد! با لبخند و اشاره‌ی چشم و ابرویی بهش فهماندم که بی‌خیال! اوضاع یه کمی غیرعادیه!
راننده که احساس کرد استرس دخترک بالا گرفته، جهت کمک به رفع استرس، ضبطش را روشن کرد و مهستی شروع کرد به خواندن. نگاهی با لبخند به دخترک انداخت ولی متاسفانه دخترک در دیدم نبود که واکنشش را ببینم. هر چه که بود، راننده بی‌توجه سر برگرداند و با صدای مخملینش، زیرصدایی بر صدای مرحوم بانو مهستی نهاد!
رسیدیم به شهرک دانشگاه‌مان. مسیر ماشین به گونه‌ای است که اول از مقابل دانشگاه من می‌گذاشت و بعد دور می‌زد و می‌رسید به دانشگاه دختر. دانشجوی دیگر هم که پیش از ما پیاده شده بود. علی‌القاعده می‌باید اول مرا می‌رساند -که به هر ترتیبی حساب کنی این کار از همه نظر به صرفه‌تر است و مسیرش بسیار کوتاه‌تر می‌شود- و بعد دختر را. ولی سر خیابان دانشگاهم که رسید، دیدم دارد مستقیم می‌رود. اعتراض کردم که من میرم فلان واحد. زد روی ترمز که خب پس همین‌جا پیاده شو که من این خانم رو برسونم که دیرش شده. حالا از آنجا تا در دانشگاه پنج دقیقه پیاده راه است و ماشین هم نیست و امتحان هم شروع شده! گفتم منم دیرم شده. مسیرتون رو برید و من رو جلوی دانشگاه پیاده کنید. چند ثانیه فکر کرد و گویا به این نتیجه رسید که بحث کردن با من فایده ندارد. دنده عقب گرفت و دور زد و رفت داخل خیابان دانشگاهمان و شروع کرد به غرغرکردن که: «شما آقایی، این خانومه! برای شما که عیبی نداره، من باید اینو زودتر برسونم که خانومه و نگران میشه...» -دو تا میدون تا دانشگاه فاصله است- به میدان اول که رسید برگشت و با خنده‌ی دلبرانه‌اش (!!) گفت: «همین‌جا پیاده شو که من زودتر این خانوم رو برسونم» یه جورایی انگاری بهم برخورد! لج کردم و گفتم: «متاسفم. قشنگ منو می‌برید جلوی در دانشگاه. وگرنه کرایه‌تون رو نمی‌دم». اینو که گفتم یهویی داغ کرد. ضمن اینکه دوباره به مسیر برگشت و به راهش ادامه داد و با عصبانیت شروع کرد: «قشنگ قشنگ می‌کنه! قشنگ منو می‌بری جلوی دانشگاه! خیال کرده خیلی قشنگه! یه نگاه تو آیینه بکن! هی میگه قشنگ!» منم که دیدم ارزش جواب دادن نداره هیچ محلش نزاشتم. گفتم همون که داری می‌سوزی بسه‌ته. یعنی حتی نگاهش هم نکردم! حدود پنج متر مونده به میدون دانشگاه وسط خیابون سر فرمون رو کج و پیچید. یعنی اگه پنج متر جلوتر میرفت به راحتی دور می‌زد ولی از لجش وسط خیابون پیچید که مثلا من رو نرسونده باشه به جایی که باید! بی توجه به اینکه حالا باید دور دو فرمون بزنه! کرایه رو دادم ولی پیاده نشدم تا باقی پولم رو بگیرم. این دیگه خیلی داغش کرد! هر چی گشت پونصد تومنی گیر نیاورد و منم خیلی ریلکس و جدی منتظر. از طرفی دخترک هم استرس امتحان و دیر رسیدن داشت و راننده تاب دیدن نگرانی در دیدگان او را نداشت! داشت می‌ترکید! همون طوری که غر غر می‌کرد و از قشنگ و زشت و دانشگاه و دختر و پسر یه چیزایی به هم می‌بافت با اون لهجه‌ی غلیظش یهویی گفت: «دهاتی. معلوم نیست از کدوم دهات اومده!» یهویی انگار چیزی توی چهره‌ام به سخره تکونی خورد -کاملا غیرارادی! قول میدم!- که بنده‌ی خدا به شدت از کوره در رفت! دوباره رفت توی فاز قشنگ و زشت و دختر و دانشگاه که دخترک یه پونصد تومنی پیدا کرد و داد به راننده و اونم باقی پول منو داد‍! با کمال آرامش و بی حتی کلمه‌ای حرف پیاده شدم و در رو بستم و رفتم سمت دانشگاه. ولی تا همین الان هم توی کف اعتماد به نفس بالای جناب راننده‌ام که با چه رویی و با چه جدیتی با لهجه‌ی قشنگش برگشت و بهم گفت: «دهاتی!»
تجربه‌ی جالبی بود! هر کاری کردم عصبانی یا ناراحت بشم از دستش، نشد که نشد! فقط یه خاطره‌ی قشنگ و شیرین از برخوردش برام به جا موند! دریافت لقب "دهاتی" از یه دهاتی اصیل!
راستی چرا بیشتر مردا تا یه دختر می‌بینن احساس قدرت و اعتماد به نفس و اینا بهشون دست میده اونم به این شدت؟ چرا اینقدر زود جوگیر میشن و گمون می‌کنن که الان دیگه دختره صد در صد آماده است تا عاشق مردی -با عرض معذرت؛ در هر دو معنا!- اون بشه و دیری رام دیرام؟!

Wednesday, June 11, 2008

جیک جیک! تو رو خدا اینقدر نرینید به محیط زیست!

داشتم از توی گودر رد می‌شدم که دیدم کلاغه رفته توی بلاگ زیتون خانوم نشسته به درد و دل! اگرچه بابت اون جوجه‌ی جاری دختر عموی خاله‌زاده‌ی همسایه‌مون که آقا کلاغ نامرد به اسم راننده آژانس اومد از در لونه سوارش کرد ببرش مهدجوجک ولی مثه اینکه قاچاقچی جوجه و اعضای بدن از کار در اومد و... دل خوشی از اون قارقاروی سیاه بدصدا ندارم ولی خب چیکار کنم که با خوندن پستش، سر درد و دلم باز شد!
آی موجودات دوپای دراز بی‌قواره که حتی بلد نیستید از این شاخه که من روش نشستم تا شاخه‌ی اون درخت کناری بپرید و اون وقت این همه هم ادعا دارید، تو رو خدا اینقدر نرینید به محیط زیست.
من نمی‌دونم شماها چه دشمنی‌ای دارید با این درختای بی‌آزار. واقعا نمی‌فهمم. درسته که سن من قد سن کلاغه نیست ولی خب همین چند سال پیش رو که یادمه. توی همین محله... اون همه درخت چنار... یادش بخیر... از صبح تا شب با جوجه‌های همسایه می‌رفتیم می‌شستیم رو اون شاخه بالایی‌ها و محله رو دید می‌زدیم. به کسی نگید ها... ولی تا یه جوجه‌ی دافی میومد تو محل آمارشو می‌گرفتیم و چه دلبری‌ها که نمی‌کردیم تا یه نک ازش بگیریم! خب جوجه بودیم دیگه! دلمون به همین چیزا خوش بود!
بعضی عصرها همگی خانوادگی دسته جمعی می‌رفتیم می‌شستیم روی چنارای کنار جوب، همون جوب کنار اون خونه بزرگه که الان جاش چندتا ساختمون بزرگ دراز بی‌قواره در اومدن. خیلی زیاد می‌شدیم. شاید هزارتایی می‌شدیم. فکرشم که می‌کنم گریه‌ام می‌گیره. دلم هوای اون نشستهای دوره‌ای جیک‌جیکانه‌مون رو کرده. هزار تا گنجشک، پیر و جوون جمع می‌شدیم و همین جور یه ریز جیک جیک می‌کردیم. از پژ بپرسین خوب یادشه. می‌دونم که یادشه!
بعضی وقتها شیطونی هم می‌کردیم. تا یه آدم می‌خواست از زیر درختمون رد بشه، چغولی بارونش می‌کردیم! بعدش این قدر جه جهه می‌زدیم که دلمون درد می‌گرفت. زیاد بودیم دیگه، زورمون می‌چربید.
یادمه اون موقع‌ها این پژ طفلکی، هر وقت خیلی دلش می‌گرفت، بلند می‌شد میومد توی کوچه‌هامون قدم می‌زد. من که می‌دونستم به هوای دیدن ما و درختا و شنیدن سر و صدای ماها میاد. ولی حالا چی؟
عقل گنجشکی من هر چی که می‌کنه قد نمیده به اینکه بفهمه این شهرداری شما واسه چی اومد درختای ما رو قطع کرد؟ ما رو بی‌خانمان کرد؟ که حالا مجبور باشیم سر پیری هزارتا خفت و خاری تحمل کنیم و روی سیم برق بشینیم و به جای جه جهه‌های مستانه‌ی معروفمون، جاه جاه گریه کنیم؟ شاید یکی از اونایی که لباسشو طرح دار کردیم، شهردارتون بوده. یا شاید فامیلشون. نمی‌دونم. ولی هیچ وقت نمی‌بخشمشون. الهی خدا بالاشون رو بکنه!
از اون همه گنجشکی که بودیم، الان چندتامون مونده باشن خوبه؟ قبلنا یه جیک که می‌زدی، شیرین هزار تا جیک جیک جواب می‌شنیدی، حالا اگه ده تایی برگرده. همه‌ی دوستان و آشناهامون رفتم خارج. همه گفتن اینجا دیگه جای موندن نیست. ما هم می‌خوایم بریم. درخواست ویزا دادیم، پناهندگی درختی خواستیم، گفتن مشکلی نداره، ولی تا وقت مصاحبه‌مون بشه... هنوز بلاتکلیفیم.
اصلا متوجهش هم نشده بودید. حاضرم شرط ببندم. یه زمانی این شهر پر از صدای جیک جیک مستون ما بود. الان چی؟ خیلی که زور بزنین و سر و صداهاتون اجازه بده، جز صدای قارقار کلاغای بدجنس چیز دیگه‌ای نمی‌شنوین. ای موجودات دراز بی‌قواره‌ی که حتی قد یه جوجه گنجشک دو روزه هم احساس ندارین... لیاقتتون جز این هم نیست.
دلم پره از دست‌تون. اینجا شهر ما هم بود. اینجا آب و خاک ما هم بود. شماها از صبح تا شبتون به روزمره‌گی و روزمرگی می‌گذره، شمایید که از زیست کردن ساقط شدید و به محیط زیست نیازی ندارید، ولی ما که داریم؟ اون محیط زیست مال ما هم بود. ای کاش می‌تونستم و روی سر تک تک‌تون یه نقطه‌ی سفید می‌کاشتم به عوض اون درختایی که روزی یکی واسه ما کاشته بودش و شمایی که کندینشون. جون دو تا جوجه‌هام نباشه، جون شما، فقط جواب همین یه سئوال منو بدید: اون درختای کنار خیابون چه بدی بهتون کرده بودن که قطعشون کردید؟ ترسیدید جلوی نمای ساختموناتون رو بگیرن؟‌ چغولو بر شما... چغولوی بسیار بر شما...
دلم خیلی پره از دستتون. بزارین برم و به درد خودم جاه جاه گریه کنم و هیچی نگم...
--
جزو خوانندگان ثابت فید زیتون خانم هستم ولی متاسفانه به دلیل پیلترینگ حتی یک بار هم نتونستم وبلاگ ایشون رو ببینم. دوست داشتم ازشون بابت یادآوری قشنگی که داشتن تشکر کنم ولی خب دسترسی به ایشون ندارم.
توصیه می‌کنم این مطلب ایشون رو حتما بخونید.

Friday, June 6, 2008

مزخرف‌گویی

خیلی حالم جالب نیست. تازه از مجلس ختم خواهر جوان همکارم -حدودا بیست و سه یا چهار سالش بوده- برگشتم. ناراحتی و غصه یک طرف، سردرد طرفی دیگر، استرس دو تا امتحانی که فردا دارم، طرفی دیگرتر و عصبانیت از آخوندی که نیم ساعت چرت و پرت گفت، معجونی از ناخوشی برایم ساخته.
قصد توهین به قشر، گروه یا به قولی لباس خاصی را ندارم که پیوسته می‌گویم، اگر یکی از جماعتی بد شد، معنی نمی‌شود که همه‌ی آن جماعت را بد ببینیم. ولی در هر مجلس ختمی که شرکت کردم، جز چرت و پرتهای بی ربط و پرت و پلا، چیز دیگری از آخوند مجلس نشنیدم. این عزیزان! حدیث جعل می‌کنن، روایت می‌سازند، کشته را شهید و شهید را کشته می‌کنند، آسمان را به ریسمان می‌بافند و هرچه از مزخرفات و خزعبلات که به ذهن می‌رسد بیان می‌کنند و آخر سر به خاطر نیم ساعت وراجی حقوق یک هفته‌ی یک کارگر زحمتکش این جامعه را با منت پذیرفته، کیسه‌ی خرما و میوه و شیرینی‌شان هم تحویل گرفته و رفع زحمت می‌کنند. نمی‌دانید مردک امروز چه چرت و پرتهایی گفت. از فاطمه‌ی زهرا ترمیناتور ساخت و به علی نقش مرد بی‌غیرت را سپرد. جالب اینجا که هرچه می‌کرد داستانش تاثیرگذار باشد و کسی حداقل ادای گریه کردن را درآورد، افاقه‌ای نکرد و ناچار هی چاشنی را بیشتر می‌کرد که "سیصد نفر وقتی در را شکستند، حضرت فاطمه‌ی زهرا نه تنها لای در و دیوار ماند که بعد زیر دست و پای آنها له شد و اونها از روی دختر پیامبر رد شدند و رفتند علی را دست بسته آوردند و کشان کشان با خود بردند" ...
امیدوارم زندگان من اینقدر عقل و شعور به سرشان باشد که به وصیتم عمل کنند و برایم هیچ مجلسی نگیرند که لااقل روحم در شب قبر مجبور نشود باز حرص بخورد و لازم نباشد فحش و ناسزا نثار سنگ لحد و کرمهای خاکی دور و برم کنم!

Wednesday, June 4, 2008

ارتحالیدی

دیروز صبح در هوای فوق‌العاده مطلوب و بهاری "ارتحالیدی" با دو تا از دوستان، عازم کوهستان شدیم. ساعت حدود نه بود که از دربند شروع کردیم و پس از صرف غذا در "آبشار سوتک" به بیراهه زدیم و تقریبا گم شدیم؛ ولی سرانجام پس از کلی بالا و پایین رفتن و از قله به دره و از دره به قله کشیدن، از ایستگاه پنج توچال سر در آوردیم. ساعت نزدیک سه بود و آخرین دقایق کار تله‌کابین؛ چون خیلی خسته بودیم، ریسک نکردیم و فورا سوار شدیم و تا ایستگاه دو پایین آمدیم. آنجا اما یک ساعتی نشستیم و خوردیم و گفتیم و خندیدیم و بعد آرام آرام پایین برگشتیم و راهی منزل شدیم. در راه برگشت، تماشای باران و رعد و برق که بر تهران می‌بارید و می‌زد واقعا زیبا بود و لذت بخش بود.
-
صبح که می‌خواستیم از خانه درآییم تقریبا مطمئن بودم که تمامی امکانات تفریحی شهر باید تعطیل باشد. ولی نه فقط تمامی بوفه‌های کوه باز بود، که حتی تله‌کابین هم کار می‌کرد و این در حالی است که همین چند ماه پیش، در روز عاشورا، که دو نفری رفته بودیم توچال، نه فقط همه جا بسته بود -بخوانید به زور بسته شده بود- که تنها بوفه‌ی بازی هم که پیدا کردیم -که البته درش بسته بود ولی وقتی صاحب بوفه را دیدیم، اشاره داد که بیایید تو!- با ترس و لرز دو تا چایی دستمان داد و حتی اجازه نداد دقیقه‌ای آنجا بنشینیم «اگه بفهمن امروز باز کردیم، در اینجا رو تخته می‌کنن».
به این نتیجه‌ی روشن رسیدم که دیگر حکومت هم به خوبی متوجه شده است جز خودیها و کاروانهای خودساخته‌ی راهیان نور و هیاتهای مثلا مردمی و البته جمعی معدود از مردم عادی که به هر دلیلی همچنان به امام خمینی علاقه دارند -خواه دلیل ارادت قلبی باشد یا دریافت وام قرض‌الحسنه یا حتی فقط به خاطر شکم و صرف چند وعده غذای رایگان- دیگر کسی برای این روز و این موضوع، تره‌ای هم خرد نمی‌کند.

Friday, May 30, 2008

استخوان

با سه تا از دوستان سوار اتوبوس شده بودیم و از داخل خیابان شهید فلانی رد می‌شدیم که "رلفعلی" گفت: «آقا! قصابی بابام همین جاست... یه کم جلوتر... اوناهاش! دیدینش؟»
ترکه گفت: «اون مرده، آگات بود توی مگازه؟»
زلفعلی: «آره دیگه! خودش بود!»
سید: «همونی که داشت ساطور رو لیس میزد؟!»
چش دریده: «ساطور نبود که! استخون بود!»
از خنده و قهقهه ولو شدیم روی هم!

Tuesday, May 27, 2008

مواظب خودت باش

اگر "پینگیلیش" رو معادل "فارسی را انگلیسی نوشتن" قرار دهیم پس شاید منظور از "فارگلیسی" برعکس مورد اولی و "انگلیسی را فارسی نوشتن" باشد. نمی‌دانم و اهمیتی هم نمی‌دهم که درست یا غلط من به همین منظور دوم از آن استفاده کردم! –شما توجه نکنید که اساسا این دو اصطلاح کاملا یکی و یکسان است ولی نویسنده را هم مدنظر قرار دهید که به واژه‌ی مناسب دسترسی ندارد!-
یه سری واژه‌ها و اصطلاحات توی زبان انگلیسی هست که واقعا کوتاه و دم دستیه، اونقدر که ناخودآگاه وقتی عجله دارم و علی الخصوص در چت ازشون استفاده می‌کنم. از طرفی به شدت از پینگلیش بیزارم و به همین جهت یا از کاراکترهای انگلیسی استفاده نمی‌کنم یا به هر ضرب و زوری که هست به انگلیسی چت می‌کنم؛ ولی مورد برعکسش معمولا زیاد برام اتفاق می‌افته که با کاراکترهای فارسی، بیام و انگلیسی بپرونم! مثل: اوکی، تنکس، کول، بای، هِی، سی یو، کال می و...
یه روز داشتم با عزیزی چت می‌کردم که یهویی یه کار فوری برام پیش اومد و مجبور شدم که وسط کار عذرخواهی کنم و برم. هیچی دیگه یه چیزی شد تو این مایه‌ها: "من باید برم، سی یو، تیک کیر-" یهویی دیدم ای بابا! این که خیلی ناجور دراومد! طرف هم خانمی محترم که انگلیسیش حتی از من هم ضعیف‌تر و شاید آی‌کیوش به اون سرعتی که لازمه نتونه معادل انگلیسیش رو دریابه! هیچی دیگه حسابی خجالت کشیدم و فوری کیبرد رو درست کردم “TAKE CARE I mean!” و عذرخواهی و خداحافظی به زبون آدمیزادی!
و این تجربه‌ای شد برایم که "بالام جان! فارگلیسی ننویس!" منتها کیه که گوش کنه!

Thursday, May 22, 2008

ماااااااااااع

خواهر کوچیکم یه دسته کلید داره که یه گاو عروسکی بهش آویزونه. دسته کلید مزبور توی جابجاییها و ریخت و پاشهای بنایی‌مون گم و گور شده بود تا چند روز پیش که اتفاقی پیدایش کردم. وقتی اومد خونه با آب و تاب و ادا و اطوار، شرح ماجرا چنین دادم:
- ...بسته‌ها رو که داشتم جابجا می‌کردم... یهویی یه صدایی شنیدم!
- خب...؟
- یه صدایی که می‌گفت: "مااااااع... مااااااع..."
- نه! گاوم پیدا شد؟!
- آره دیگه! حالا باقیش رو داشته باش!
- خب...؟
- بسته‌ها رو که برداشتم، یهویی گاوت که انگاری نور چشماشو اذیت کرده بود و درست نمی‌دید با خوشحالی فریاد زد: "ماااااااااااع... ماااااااااااع... مااامااان شیرین..."
- خب...!؟
(لحن صدامو فوری عوض کردم و خیلی جدی و سریع گفتم)
- نگران نباش! فوری بهش توضیح دادم که "من مامانت نیستم! مامانت دانشگاهه یه ساعت دیگه برمی‌گرده!" از اشتباه درآوردمش!
آبجی کوچیکه گذاشت دنبالم!

Sunday, May 18, 2008

سورپرایز

پنجشنبه‌ای که گذشت...
آبجی کوچیکه برام نقشه‌ای کشیده بود که جشن تولدی بگیرد و چون فهمیدم گفتم نمیام! بعدش اومد و اعتراف کرد و گفت حالا که بهت گفتم،پاشو بیا و پس رضایت دادم و هرچند بی‌میل ولی گفتم میام! می‌دانستم که حاضرین خودم و خودش و دخترعمو و نهایتا دو تا از دوستای مشترکمون هستن.
خلاصه... رفتم سر قرار و دخترعموم اومد سراغم که بیا بریم، آبجیت کاری براش پیش اومد و نمیاد! رفتیم با هم داخل کافی شاپ و به نگاه اول دیدم تنها میز خالی کنار پنجره است و باقی همه پر. گفتم بریم همونجا بشینیم دیگه... ولی یهویی در میز وسطی چشمم به یه آشنایی خورد! معلم ادبیاتم که با هم رفیق گرمابه و گلستان بودیم و عجیب اینکه هیچ دوزاریم نیافتاد و گفتم عجب تصادف جالبی! -کلهم چند وقتی است پخمگی خونم زده بالا!- کنار او دو نفر دیگر بودند که اولی به نگاه اول شناخته شد و دومی... نه! دوست دوران دبیرستانم که هفت سال بود ندیده بودمش و هیچ خبری ازش نداشتم! آن یکی هم دیگر همکلاسیم بود که یک سال تمام، هرچه کردیم، سه تایی کردیم! اینقدر خوشحال و شگفت زده شده بودم که حد نداشت! دیدن کسانی که هیچ انتظارشان را نداشتم! نشستیم و تا حال و احوالی رد و بدل کردیم، آبجی کوچیکه و یار غار کوهی ام وارد شدند! چه عصریه این عصر! فکر نمیکردم این جمع را هیچگاه در کنار هم ببینم ولی این خواهر کوچیک شیطونم هرکاری که فکرشو بکنید ازش برمیاد! سرم گرم صحبت شد که کیکی پرشمع جلوی رویم گذاشتند و هپی برثدی تو یو...! و بعد هم کادویی‌ها و کلی خنده و شیطنت از دوستان دبیرستانی! یک ساعت و نیمی که بسیار به خوشی گذشت!
بیش از یک سال بود که جز غم به خود ندیده بودم، اینقدر خوشحال شدم که حد نداشت! هیچ به عمرم یاد ندارم چنین جشن زیبایی هدیه گرفته باشم! واقعا لذت بخش بود. آبجی کوچیکه‌ی شیطون زلزله‌ی دوست‌داشتنی... دمت گرم! دستت درد نکنه! خیلی مخلصیم!
-
گاه بعضی اتفاقها هستند که اینقدر برایم زیبا و پرهیجانند، نمی‌توانم درست و راحت بنویسم‌شان و ثبتشان کنم! این هم یکی از همان‌هاست! بی‌نظیر بود... عالی!

روز تولد

اینقدر بدم میاد از اینایی که روز تولدشون برمیدارن یه پست میزارن تو وبلاگشون که امروز روز تولدمه و اینا! بیشتر بدم میاد از اینایی که روشون نمیشه مستقیم اینا رو بگن و دنبال یه راه دیگه میگردن که هم بگن تولدشونه و هم قضیه زیادی لوس نشه! حالا نه اینکه فکر کنید منظور خاصی داشته باشم ها! نه به جون صدام! همین جوری فقط گفتم که بدونید خیلی بدم میاد!

پ.ن.
این نوشته مال دیروز بود که به علت مشکلات فنی و زمانی و مکانی و غیره! امروز نوشته شد!

Wednesday, May 14, 2008

خمیر دندان

خستگی بنایی یه طرف -هرچند که تمام تلاشم رو میکنم که دست به سیاه و سفید نزنم!- و جابجا شدن جای خواب طرف دیگه و بدتر از همه، آبجی کوچیکه که دیشب شدیدا خسته بود، گرفته بود سر جای موقتم خوابیده بود و رسما آواره‌ام کرده بود! دیشب نتونستم درست و حسابی بخوابم و عملا خستگی از تنم در نرفت که نرفت!
صبح به زور مامانم بیدارم کرد که "پاشو باید بری رنگ بگیری! نقاش بیکار میمونه!"
در حالی که هنوز تمام وجودم خواب بود با کلی غر و لند بلند شدم و دست و رویی شستم و از اونجا که الان همه چیز خونه‌مون درست سر جای دقیق خودشه، اومدم سر کشوی لباسام -که از مسواک گرفته تا ادکلن‌هام همه رو اونجا جا دادم- تا مسواکم رو بردارم.
خوابالو خوابالو خمیردندون رو باز کردم و کشیدم روی مسواک و رفتم به سمت روشویی. مسواک رو بردم به سمت دهنم که یه دفعه احساس کردم رنگ خمیردندونم فرق کرده و یه ذره به کرم میزنه. -هنوز انگاری کامل بیدار نشده بودم!- "یعنی خمیردندون هم فاسد میشه!؟ تا دیروز که سالم بود!" بوش کردم و دیدم به به! نزدیک بود اول صبحی به یه دامبر واقعی تبدیل بشم! جای خمیردندون خمیر اصلاح زده بودم روی مسواکم!

Tuesday, May 13, 2008

لینک

خیلی وقته که بلاگرولینگ برام پیلتره و نه تنها دسترسی به داشبوردم در این سایت ندارم، که حتی لینکهای به روز شده رو هم نمی‌بینم. از سویی از زمانی که با گودر عزیز آشنا شدم و به جمع فیدخوانان پیوستم، عملا احساس نیازی هم بهش نمی‌کنم.
اما دو تا موضوع همیشه روی اعصابم بود:
1- دوستان عزیزی که لینکم می‌کردند ولی من نمی‌تونستم لینکشون کنم و این برام مایه‌ی شرمندگی بود.
2- نه اینکه خودم لینکهای دوستانم رو توی وبلاگم نمی‌دیدم -حتی با این فرض که این محدودیت فقط برای خودم باشد- همیشه حسی از بی‌معرفتی دستم می‌داد و شاید حتی تنهایی.
خلاصه که مدتها به همان دلیل همیشگی که دوستان به بالابودن کالیبر! تعریفش می‌کنند تنبلی‌ام می‌آمد بنشینم و لیست لینکهایم را به صورت دستی و بی‌منت بلاگرول از نو درست کنم تا بلاخره دیشب که از نگرانی و دلگرفتگی برای دوستی عزیز، بی‌خواب شده بودم -سؤاستفاده از سؤاحوال!- شاخ غول را شکستم و اولین قدم‌ها را برداشتم و تعدادی از لینکهای دوستان جدید و قدیم را افزودم. بعدش هم دست به دامن اولتراسرف شدم و صفحه‌ی وبلاگ خودم را بی‌سانسور دیدم! -عجب حکایتی داریم با این پیلتراسیون احمقانه!- و پس از مدتها لینک دوستانم را از نظر گذرانیدم! خلاصه‌ی کلام که به زودی زود تمامی لینکهای پیشین را نیز خواهم افزود.
و اما بهانه‌ی اصلی این نوشته؛ تا آنجایی که حافظه‌ام یاری کرد، دوستان جدیدی که لینکم کرده بودند را به لیست افزودم ولی چندان به حافظه نمی‌توان دل بست. اگر احیانا کسی را از قلم انداختم، خود بر سرم منت نهد و یادآوری کند و خیالش راحت که هیچ گمان نخواهم برد "واه واه! چه پر مدعا!" -به عادت توییت و فرندفید که شدیدا گرفتارم کرده‌اند: اسمایلی غمزه و عشوه و افاده‌های طبق طبق!-
یک سال پیش و پس از آن شکست تلخ و سنگین عشقی که همه ارکان زندگی‌ام را کن فیکون کرد، بهترین دوستان و همدلانم را در همین وبلاگستان پیدا کردم، کسانی که تلخیهایم را بزرگوانه خواندند و مهربانانه پندم دادند و حمایتم کردند. از کسی نام نمی‌برم که تک تک عزیزانم خود به خوبی می‌دانند خوبی‌های خویش را و بدانند که پژ قدرناشناسی نمی‌داند.
ختم کلام؛ دوستی و همدلی برترین چیزی بود که از وبلاگ و وبلاگ‌نویسی نصیبم شده است و هیچ برتر از این نمی‌شناسم.
سپاس
پژ

Monday, May 12, 2008

زیبارو

هرگاه حلقه‌ی زیبایی در دست زیبارویی می‌بینم، احساس می‌کنم حقی به حق‌داری رسیده است!

پ.ن.
عرض کردم احساس می‌کنم وگرنه خودم هم خیلی با این فلسفه موافق نیستم!

Sunday, May 11, 2008

اقلیت

با دوست عزیزی آشنا شدم که جزو اقلیتهای مذهبی بود. بعد از کمی حال و احوال و پیش از اونکه خیلی دوستی‌مون بخواد محکم بشه بی مقدمه گفت:
- ببین من ... هستم ها! اگه میخوای باهام صحبت نکنی همین الان بگو
- داری فحش میدی‌ها!...
با چند تا جمله‌ی کوتاه، درست و حسابی بهش تفهیم کردم که به هیچ وجه برام مهم نیست که دین و مذهبش چیه و مهم اینه که آدم خوبی باشه و از این حرفها. ولی خب مثله همیشه قضیه در ذهن خودم ادامه پیدا کرد. «ببین چقدر ما مردم او رو که یکی از هموطنانمون ولی با نظری متفاوت از ما بوده رو اذیتش کردیم و باهاش بد برخورد کردیم که هنوزم که هنوزه با اینکه چند ساله از ایران رفته، خاطره‌ی اون برخوردهای بد از ذهنش پاک نشده و همچنان ناخودآگاه خودش رو...»
اینجور جاهاست که از دینم، مذهبم، ملیتم و از هرچه به واسطه‌ی این فرهنگ بهم تعلق داره، شرمنده میشم.

Saturday, May 10, 2008

نفر

میگم ها! اگه به یه خارجی بگن که واحد شمارش شتر در ایران مثله واحد شمارش انسان، «نفره» به نظر شما درباره‌ی ماها چه فکری می‌کنه؟

دیده

دیده‌هایش دلتنگ بوسه‌هایم...
بوسه‌هایم دلتنگ دیده‌هایش...

پ.ن.
بنایی تموم نشده ولی کمابیش در صحنه حاضر خواهم بود!

Wednesday, May 7, 2008

تا اطلاع ثانوی

بدینوسیله به اطلاع جمیع مومین و مومنات، مسلمین و مسلمات، خانواده‌های شهدا، جانبازان، ایثارگران، معلولین، مصدومین، مفقودالاثرین، شهدای گمنام، مقام عظمای ولایت فقیه، رهبر معظم انقلاب، ریاست محترم جمهوری، جمیع وزرا و هیات دولت، ریاست محترم مجلس و نمایندگان محترم، مراجع، جامعه روحانیون، طلاب، اساتید دانشگاه، دانشجویان، فرهنگیان، کارمندان، کارگران، بازنشستگان کشوری و لشگری، کلیه صنوف و اتحادیه‌ها و سندیکاها، شنبه‌زا، یک‌شنبه‌زا، دوشنبه‌زا، سه‌شنبه‌زا، چهارشنبه‌زا، پنجشنبه‌زا، جمعه‌زا، اونی که از در اومد تو، اونی که از در اومد بیرون و All Who May Concern می‌رساند، به علت عملیات بنایی، نقاشی، کفسازی، بهسازی منزل و سرویس‌سازی دهن نویسنده‌ی این وبلاگ، و با توجه به قطع هرگونه ارتباطات فناوریانه‌ی نامبرده، این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل می‌باشد.
با سپاس-- پژ

پ.ن.
اگر خدای نکرده کسی از قلم جا افتاد، محبت فرموده خود اضافه فرمایید!

خر زاید و...

یه ضرب‌المثل هست که میگه: «خر زاید و زن زاید و تیتی به عمل آید و مهمان گرامی ز در آید» یه بار که داشتم این رو می‌خوندم یه تیکه هم خودم گذاشتم رو سرش که «ندانی و ندانی، که جانم به لب آید!»
خب الان دقیقا در همین شرایط تشریف دارم! توضیح اینکه داریم کف خونه رو سرامیک می‌کنیم، دیوارها رو رنگ می‌کنیم، حمام رو که به دیوار اتاق نشتی داده بود، می‌کنیم که سرچشمه‌ی نشتی رو پیدا کنیم... هیچی سر جاش نیست! حتی جای خواب هم نداریم و شبها به صورت صحرایی چشم بر هم می‌زاریم! کل خونه و زندگیمون رو توی دو تا اتاق جمع کردیم و همونجا هم می‌خوریم و می‌خوابیم! تازه فردا که قراره اتاقها رو درست کنیم... گمونم باید یکی دو شبی توی کوچه بخوابیم!... فردا کلاس دارم و یه جزوه که باید بنویسم و تمریناش رو حل کنم و تکمیل کنم، پس فردا یه امتحان مشتی میان ترم دارم از کل کتاب دو جلدی، همون پس‌فردا باید جای استاد برم و فصل سوم سخت‌ترین درس این ترممون رو تدریس بفرمایم، جزوه‌های سه جلسه‌ی اخیر رو بگیرم و بنویسم... یه داستان دستمه برای اصلاح و ویرایش، یکی برای ترجمه، اصلاح و ویرایش، دو تا مقاله که یکیشون رو باید تا هفته‌ی دیگه برسونم به سردبیر نویافته، یه کتاب که حدود صد و سی صفحه است و باید تا یک ماه دیگه به نزدیکای دویست صفحه برسونمش و ویراستش کنم و بفرستم برای ناشر...
نمی‌دونم یهویی چی شد که طی دو سه روز به اندازه‌ی کل این سه ماهی که توی خونه خوردم و خوابیدم کار ریخت سرم و همه‌اش هم "بی‌فوت وقتی" (ترجمانی از فورس ماژور!) حالا اونایی که فرصتشون بالای یه هفته است رو بیخیال، یکی به من بگه توی این شرایط که بیش از هرچیز نقش عمله و وردست بنا رو دارم، چجوری درسامو بخونم؟

Monday, May 5, 2008

دردی که می‌کشم

دیشب با رفیق شفیق برنامه‌ی فردامون رو هماهنگ کردم که قطعی امروز میریم نمایشگاه کتاب. دلهره‌ای به جانم بود اما؛ نکند برویم و آن دخترک بی‌وفا -با یا بی شوهرش- آنجا باشد؟ یک سال پیش با هم بودیم و امسال من افسرده و او به خانه شوهر! که فکرش را می‌کرد؟ پست فطرت!
شماره‌ی جدید موبایلش را پیدا کرده بودم خیلی وقت پیش ولی هیچ تماسی نگرفتم که نفهمه. شماره و آدرس ایمیل شوهرش رو هم پیدا کردم ولی اونارو رو کردم که متوجه بشن اگه بخوام چیزی رو بدست بیارم، خب احتمالا راهش رو پیدا می‌کنم! ولی اینکه شماره‌ی خودش رو دارم رو... رازی برای خودم نگه داشتم.
هر سال نمایشگاه کتاب واسمون یه تفریح درست و حسابی بود. دوست ناشرمون -همون پست فطرتی که به تمام مقدسات سوگند در این سالهایی که میشناسمش هنوز نتونستم یک روده‌ی کمی تا نسبتی صاف در شکمش پیدا کنم- همیشه غرفه داشت، میرفتیم کل نمایشگاه رو با ولع زیر و رو می‌کردیم و بعد میرفتیم پیش اون استراحت! غرفه‌ی اساطیر همیشه برامون دردناک بود! آخه تقریبا همه‌ی کتاباش رو دوست داشتیم بخریم و بخونیم! بیشتر وقتا مجبور میشدیم علایقمون رو تعدیل و تجریح کنیم که به بودجه‌مون برسه! یه صبح تا شب توی نمایشگاه پلاس بودیم و دست در دست هم، بی غم و غصه از زندگی، ناراحتی‌مان از نبود پول کافی برای ابتیاع تمام نمایشگاه!
دیشب اما هولی به وجودم بود. خدایا نمیخوام ببینمش! نمیتونم! خدایا نخواه بغضم گاه و بیگاه بشه! خدایا از اینی که هستم، خردترم نکن!
دلم طاقت نیاورد... ساعت یک و نیم صبح اس.ام.اسی برایش فرستادم که "لطفا فردا به نمایشگاه نرو، من آنجا هستم و رک بگم، نمیخوام ببینمت، نمیتونم. ممنون" وقتی دلیوریش رسید کمی آرومتر شدم. حالا دیگه میدونه من اونجام و قطعا نمیاد. هر جور بود خوابیدم.
-
امروز صبح با دوستم رفتیم و خوش خوشان و بگو و بخند نیمی از نمایشگاه را گشتیم تا رسیدیم به سالن ناشران عمومی. خوب بودم و سرحال. تا به غرفه‌ی آن دوست‌نما رسیدیم. اثری از دخترک آنجا نبود لیک دیدن آن غرفه و آن فضا، چونان برق و باد به حال و هوای آن روزهایم برد... فریادی در ذهنم برخواست و طوفانی که در دلم پیچید... یکباره همه چیز دوباره سیاه و غمگین شد... قدرت آنجا ایستادن نداشتم، حتی کتابهایی را که می‌خواستم هم نخریدم. وقت را بهانه کردم و به سرعت از آنجا دور شدیم و علیرغم وعده‌ی بازگشت، کوتاه‌ترین راه را برای خروج از نمایشگاه در پیش گرفتیم.
اگر به هوای همراهی دوستم نبود، به هیچ وجه حاضر نبودم پایم را در محیط نمایشگاه بگذارم. ولی دوستی که از آب و آتش به امن و امان در آمده باشد، همیشه ارزش همراهی دارد. نیمی از کتابهای دانشگاهم را که میخواستم نگرفتم ولی حاضر نیستم به هیچ قیمتی دوباره پا به آن محیط بگذارم.
-
دخترک چه می‌کند؟ دل پردردم هنوز گاه و بیگاه هوایش می‌کند. نمی‌دانم دیدن آن پیغام چه حالی ایجاد کرده؛ شاید نفرت، شاید غم، شاید هم هیچ! دور از ذهن نمی‌بینم که شماره‌ای دیگر عوض کند. ایرانسل همه‌ی مشکلات را حل کرده!
-
دختران موجوداتی بی‌اندازه بی‌تعادلند. امروز برایت می‌میرند و همه وجودشان این عشق را فریاد می‌زند و فردا که منافع جدیدی می‌بینند، همه‌ی این عشق و دلبستگی را به سادگی وایتکس مال می‌کنند و پاک و مطهر! به دنبال عشق تازه‌شان می‌روند! کاش من هم می‌توانستم چنین راحت ذهن و خاطراتم را بشویم و بی‌دغدغه زندگی کنم.
-
محسن نامجو بهترین کسی است که وصف حالم کرده: «خاطره خود کلانتر جان است/ بر سرت بشکند، هوار شود/ مثله زندان ژان وال ژان است»
چون همیشه لعنتی به زندگی می‌گویم و سکوت پیشه می‌کنم که جز اینم راهی نیست.

پ.ن.
خیلی دوست دارم در جمع دوستان توییتریم باشم و در قرار نمایشگاه حاضر بشم ولی باور بفرمایید در توانم نیست.

Saturday, May 3, 2008

کف زدن

اگر در شبی تابستانی از آن سوی دیوار، صدای کف زدن به گوشتان رسید، خیال نکنید که صدا، صدای عروسی و بزن و بکوب و رقص و پایکوبی است! آگاه باشید که یکی از ابنای بشر از دست پشه گان به سطوح آمده و دست خالی به نبردی تن به تن با انبوه دژخیمان خونخوار رفته است!

Friday, May 2, 2008

سوتی در دوبله

میشه گفت تلویزیون رو جز به خاطر فوتبال و گاهی هم -و فقط گاهی- اخبار، هیچگاه تماشا نمی‌کنم، که بیشتر برنامه‌هایش را ناسزایی به شعور مخاطب می‌دانم. حالا گاهگاهی یه برنامه‌هایی پیدا میشه که در دیدنشان لطفی هست و اون هم شاید سالی یکبار! مثلا «مرد هزار چهره». بماند، از موضوع پرت نیافتم!
برای خوردن چای بعد از نهار رفته بودم و فیض اجباری، چند دقیقه‌ای از فیلم خارجی‌ای که از شبکه پنج پخش میشد را هم دیدم. در این چند دقیقه فهمیدم که موضوع حول و حوش هواپیمایی است که سقوط کرده و... دیالوگ:
- چند نفر زنده موندن؟
- فعلا دو نفر!
- از چند نفر؟
- از صد و سی نفر.
متاسفانه چاییم تموم شد و بهانه‌ای نداشتم برای بیشتر تحمل کردن تلویزیون که بفهمم تا آخر فیلم چند نفر از مرده‌ها به زنده‌ماندگان اضافه خواهند شد!

Thursday, May 1, 2008

اعتیاد به نفس

آدمایی رو دیدم که از فرط فزونی «اعتماد به نفس» کم کم به «اعتیاد به نفس» مبتلا شدن!

بعضی آدمها

- زیپ شلوارم خراب شده بود، یه زیپ جدید بهش انداختم.
- به به! به سلامتی! پس شیرینیش کو؟!

Sunday, April 27, 2008

تخته قاپو

هر چی فکر می‌کنم می‌بینم رضاخان انسان بسیار کم‌عقل و نادانی بوده. در حالی که می‌تونسته به جای اجرای طرح سیاه "تخته قاپو کردن عشایر" که خیانتی آشکار به کشور و ضربه‌ای جبران‌ناپذیر به دامداری و صنایع وابسته به آن بود، طرح "اسکان عشایر" رو ارایه بده که نه فقط به اهداف والایی -همچون آنچه مدنظر نظام ج.ا.ا است- دست پیدا کنه، بلکه یکی از موارد حفظ کردنی در کتب تاریخ ما دانش‌آموزان رو هم کم کنه؛ ولی خب، ایشون با حماقت آشکار و پنهان خودش این کار رو نکرد!
-
نمی‌دونم این نظام مقدس با چه رویی هنوز داره همون خیانتهای آشکاری رو که امروز تک تکشون رو خودش داره اجرا می‌کنه، هنوز به عنوان منابع درسی چاپ می‌کنه؟ یعنی واقعا مردم اینقدر احمقن که با تغییری جزیی در رنگ پالون، به کل دیگه اصلا خر رو نمی‌بینن؟
-
چند وقت پیش مقاله‌ای نوشتم برای یکی از رسانه‌های دولتی و در اون به طور غیرمستقیم به هدف‌گذاریهای برنامه‌ریزی صدا و سیما برای جهت‌دهی به افکار عمومی برای پذیرش تغییرات آتی، اشاره کردم.
همون موقع هم می‌دونستم که همچین چیزی نه فقط چاپ نمیشه که اصلا به کل ندید گرفته میشه، و حتی جواب ایمیلم رو هم نخواهند داد ولی خب نمی‌تونستم حرفم رو نزنم!
همین الان از تلویزیون سریالی پخش داره میشه که توش عشایری که راضی نمیشن اسکان پیدا کنن بد و خشک مغز معرفی میشن و در عوض جوانان خوب و باسواد و عاقل می‌دونن که به سود همه و بیش از همه خودشونه که دست از کوچ نشینی بردارن.
-
به کجا خواهیم رسید؟ نمی‌دانم!

Friday, April 25, 2008

ضدحال

بدین وسیله اعلام می‌کنم یکی از بدترین ضدحالهای ممکن در عرصه‌ی وب‌نوردی این است که پنج تا تب از گوگل ریدر باز کرده باشی و کلی هم صبر کرده باشی که همه‌شون لود بشه ولی تا دی.سی میشی، ییهو! وبگردت هنگ کنه و همشون بپره!
بدتر اینکه تا میای دوباره کانکت بشی و تا یادت هست جبران ماوقع کنی، ببینی تلفن اشغاله و خواهر جان نشسته به تک و تعریف!

Wednesday, April 23, 2008

زندگی مجازی

صبح داشتم توییت‌وار با دوستان خوش و بش می‌کردم که خانوم بداخلاقه -دوستان توییتری می‌دانند که را می‌گویم، همو که هر از گاهی قصد جانم می‌کند!- روی مسنجر سلامی داد و مطابق معمول شروع کرد به غر زدن!
- چیکار می‌کنی این همه وقت روی اینترنت؟ خب بشین دو خط ترجمه کن دیگه!
- دارم به زندگی مجازیم می‌رسم، می‌دونی که از زندگی حقیقی پربارتره!
- آره، راس میگی! منم همینطورم!
...
بحثمان به کار کشید و به کل از این موضوع گذشتیم ولی ذهنم بیخیال موضوع نشد که نشد! از همون موقع تا همین الان همش درگیر همین موضوعم. اینکه زندگی مجازیمون خیلی حقیقی‌تر و پویاتر از زندگی حقیقی‌مون شده. این خوبه یا بد؟
اگه ازم بپرسن چند تا دوست (حقیقی) داری، خیلی که زور بزنم بتونم اسم ده نفر رو بگم که با هم رابطه‌ی دور و نزدیکی در حد دوستی داریم. بگن اگه دلت بگیره به چند تاشون دسترسی داری که یه کم حداقل باهاشون گپ بزنی، هاج و واج می‌مونم!
حالا از دوستان مجازیم بپرسن میتونم به بیش از پنجاه وبلاگی اشاره کنم که مشتری دایم فیدشون هستم و گاهگاهی برای بعضی‌هاشون کامنت هم میزارم. میتونم به تمام کسانی که توی توییتر پیگیری‌شان می‌کنم اشاره کنم. می‌تونم به همه‌ی دوستانی که در فرندفید عضو گروهشان شدم اشاره کنم. بگن اگه دلت بگیره، کدوم یکی‌شون رو می‌تونی پیدا کنی برای گپ زدن، خیلی راحت فقط لازمه برم توییترم رو چک کنم و وارد بحثها و سر و کله زدنهای شیرینی که توی توییتر داریم وارد بشم، میتونم وبلاگهاشون رو بخونم و نظرم رو بدم، می‌تونم با کسانی که جی‌تاکشون روشنه خوش و بشی کنم، ایمیل بزنم و هزار تا کار دیگه!
-
سبک زندگی‌مون خیلی عوض شده! نوع ارتباطاتمون به شدت متفاوت شده! روابطمون شده با هم بودن از راه دور و تنها بودن از نزدیک!
واقعا این خوبه یا بد؟

Sunday, April 20, 2008

سپاه

تا حالا به این قضیه دقت نکرده بودم که «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی» هیچ مسئولیتی در برابر مردم و کشور ایران نداره. تنها وظیفه‌اش همون طور که در اسمش هم بیان شده «پاسداری از انقلاب اسلامی» بی‌خیال مردم، بی‌خیال مملکت، انقلاب اسلامی فقط مهمه!
حالا بهتر درک می‌کنم رئیس‌جمهور محترممون رو که بی‌پروا -ببخشید- هر گندی که ممکن بود به سرتاپای کشور زد و ککش هم نگزید. چون ایشون هم وظیفه‌شون پاسداری از انقلاب اسلامیه، حتی شده به قیمت از دست رفتن همه چیز ایران از اعتبار و آبرویمان گرفته تا ثروتهای سرزمینم و حتی آب و خاکمان. دیروز دریای خزر را بخشید و فردا دور نیست که جزایر سه گانه را هم ببخشد!
--
از پژ نشنیده بگیرید!

Monday, April 14, 2008

انگار بین این جماعت ایرانی فقط می‌توان از مسائل خنثی گفت و شنید!

احتمالا شما هم دیگه مطلب وبلاگ زهرا با عنوان "وبلاگستان بی دین و ایمون!!!!" رو خوندید. مطلبی که نمونه‌اش رو خیلی دیدیم چه مخالف و چه موافق و خب گاه گاهی یکی از این خیلی‌ها پرآوازه میشه و لینکش همه جا پخش میشه.
-
ما همگی در این کشور و با هنجارها و ناهنجارهای اون بزرگ شدیم. درست که خانواده تاثیر به سزایی در نقش دادن به هویت و عقاید ما داره ولی در نهایت اجتماع، خوب و بد خودش رو بهمون قالب میکنه. حتی اگه لازم شد به زور!
حالا یه سری هستند که با کمال میل این قوانین رو می‌پذیرند
یک سری همرنگ جماعت میشن
یک سری غر غر میکنن ولی کاری نمیکنن و تن به قضا دادن
عده‌ای دیگه غرغر میکنن و کار خودشونو هم میکنن
عده‌ای هم کار خودشون رو میکنن و هیچ غرغر هم نمیکنن و اصلا محل نمیزارن
و نهایتا دسته‌ای که در اولین فرصت ممکن به مهاجران می‌پیوندند.
دیگه خارج از این حالتها که نداریم؟ داریم؟ پس هر کدوم‌مون بلاخره به یکی از این دسته‌ها تعلق داریم.
چرا به جای اینکه بیاییم و دوستانی از دسته‌ی خودمون پیدا کنیم و مطالب مناسب حال دسته‌ی خودمون بخونیم، می‌چرخیم و اونایی رو پیدا می‌کنیم که حالمون رو به هم بزنه؟ مازوخیسم داریم؟ بعدش هم که نمی‌تونیم ساکت بشینیم و حتما باید تلافی این خودآزاری رو سر دیگران هم خالی کنیم! پس سادیسم هم داریم!
-
من آدمی مذهبی هستم که تحمل گناهان کبیره و صغیره رو ندارم. وبلاگهای کاملا بی‌گناه رو می‌خونم و بدون مشکل از سیر مجازی‌ام نهایت لذت و استفاده رو می‌برم. اگه هم ناخودآگاه رفتم تو وبلاگی که توش گناه وجود داره، خب پاچه‌ام رو که نمیگیره که یا میشینی با دقت کامل سه دور تمام مطالب من رو می‌خونی یا ولت نمی‌کنم! به قطعیت کامل میگم و حتی حاضرم سرم رو هم شرط ببندم که تمامی مرورگرهای موجود در دنیا دکمه ی خروج داره! زحمت می‌کشم و از اون صفحه‌ی جهنمی میزنم بیرون.
-
من یه آدم غیرمذهبی هستم که روابط صد در صد آزاد دارم و هر وقت دوست داشته باشم با هر کسی که با هم توافق داشته باشیم می‌خوابم و کلی هم حالش رو می‌بریم و به احد الناسی هم ربطی نداره. عشقم میکشه امروز صبح که بیدار شدم کمی از خاطرات شیرین دیشب با پارتنرم که در دنیا مثال نداره با کلی شرح و تفضیل توی وبلاگم بنویسم که هم برای خودم ثبت شده باشه، هم پارتنرم بخوندش و لذت ببره، هم دهن بقیه رو آب بندازم! وبلاگ خودمه. اختیارش دست خودمه! تریبون رسمی دولت که نیست؟ دوست دارم!‌ عشقم میکشه! نمیخوای، بدت میاد، مجبورت که نکردم! نخون!
-
من یه آدمی هستم که احساس می‌کنم روشنفکرم و طرفدار روابط آزادم ولی خب می‌ترسم یه وقت خدا و پیغمبر وجود داشته باشه و اون دنیا بیان یه حال اساسی ازم بگیرن. خب حالا چیکار کنم؟ گیر میکنم! بسته به اینکه امروز حالم چطور باشه یا به این گیر میدم یا به اون گیر میدم. امروز مصلح اجتماعیم و گلوم رو برای نجات دین و ایمون جر میدم ولی فردا که حالم یه جور دیگه بود به طرفداران آزادیهای جنصی میپیوندم بلکه یکی رو هم این وسطه پیدا کردم و یه حال اساسی بردم! خلاصه که حسابی حذب بادم!
--
جدا نمی‌دونم همه‌ی مردم دنیا اینجوری هستند یا این هم یکی از مصداقهای بارز ایرانی گری است! بابا جان حداقل آزادی بیان اینه که در محیط مجازی که خوانندگانش دوستان و همفکرانمون هستند، بتونیم حرف دلمون رو بدون سانسور بزنیم. چه از خدا و پیغمبر و ائمه ی اطهار و چه از پارتنرهای مختلفمون و ادا و اطوارهاشون و غیره. کی میخوایم یاد بگیریم سرمون رو تو هر سوراخی نکنیم و به کسی که کاری به کارمون نداره، کاری نداشته باشیم؟
ما اهالی وبلاگشهر که به نوعی قشر کمی باسوادتر و روشن‌تر جامعه هستیم اینقدر کم تحمل و -ببخشید- فضولیم، چه انتظاری داریم از عوام الناس؟
حداقل آزادی رو برای همدیگه قایل نیستیم. اگه امروز از عقایدمون درباره ی گناهان بنویسیم صد نفر میان و بهمون وصله های امل و... می چسبونن. اگه فردا بخوایم خاطره ی بوسه‌ی شیرینی رو که از محبوبمون گرفتیم رو اینجا ثبت کنیم، صد نفر دیگه میان و بهمون وصله های بی دین و... میچسبونن. بابا بسه به خدا! بسه به خدا!
انگار بین این جماعت ایرانی فقط می‌توان از مسائل خنثی گفت و شنید!

Sunday, April 13, 2008

سر به شانه

دانشگاه ما خارج از شهر است و برای رسیدن به آنجا، یک ساعتی باید در اتوبوس نشست. هرچند اتوبوسها نامناسب و ناراحت ولی بعضی از بچه‌ها تا در صندلی می‌نشینند انگار که همگی نگهبان شب کار باشند، فورا چورتشان می‌برد و ناگفته پیداست که یکی از ناراحتی‌های معمول در این میانه، کله‌ی آویزان بغل دستی است که گاه و بیگاه بر شانه‌ات می‌نشیند.
اول کار کمی خودت را جابجا می‌کنی که طرف بفهمد و معمولا با عذرخواهی سرش را به سمت دیگر می‌چرخاند -به تجربه دریافتم که هرکس در خواب جلد (به فتح جیم!) یک طرف است و همیشه به همان سمت چرتش می‌برد و حتی اگر سرش را به سمت مقابل هم کج کند، باز در ناخودآگاه مستی خواب به همان سوی پیشین برمی‌گردد- ولی داستان دنباله دار است! دوباره سرش بر شانه‌ات می‌نشیند و این بار کمی خشن‌تر رفتار می‌کنی و مثلا همراه با یکی از دست‌اندازهای انبوه جاده، تکان سختی می‌خوری که از خواب بپرد یا مثلا به بهانه‌ی اصلاح حالت نشستن، شانه‌ات را ییهو! از زیر سرش می‌کشی و اگر باز هم تکرار شد، چاره‌ای نیست جز اخطار لفظی و امید که ماجرا هیچگاه بیشتر از این کش پیدا نکند.
-
امروز هم همین اتفاق معمول، برایم افتاد و کناردستی خواب و بیدار سر به شانه‌ام گذاشت و خوش خوشان، خوابش برد که برد!
مرحله‌ی اول را اجرا کردم که بیدار شد و به سمت دیگر خوابید. ولی طبق معمول دوباره برگشت و سر به شانه‌ی خودم نهاد. در فکر بودم فاز دوم عملیات را اجرا کنم که ناگاه نوری در دلم تابیدن گرفت و تصمیم بر این که امروز مهربانتر از معمول باشم و اجازه دهم سر به شانه‌ام، بخوابد!
مگر نه اینکه همه داعیه‌ی مهر و محبت و نوع‌دوستی نامشروط داریم؟ مگر همگی حرکت آن جوان که به ایها الناس "Free Hug" می‌داد را تمجید و تحسین نکردیم و نگفتیم که اگر میشد در ایران هم چنین کاری کرد، همه داوطلب بودیم؟ خب این هم یک مدل دیگرش است دیگر، غیر از این است؟
--
پ.ن.
امروز در مود محبت بودم، دلتان را صابون نزنید که همیشه از این خبرها نیست!

پ.پ.ن.
ناسزا می‌نهیم برای اندیشه‌های ناپاک که پیوسته در صددند بندگان خدا را به آن گروهی که حتی رییس‌جمهور محترممان هم می‌دانند اصلا وجود خارجی ندارند، نسبت دهند!

Thursday, April 10, 2008

دوست

"I never had any friends later on like the ones I had when I was twelve. Jesus, does anyone?" [Stand by Me (1986)]

این آخرین حرف فیلم "با من بمان" یا همان Stand by me است. فیلمی که حتما و قطعا به یک بار دیدنش می‌ارزد.

پ.ن.
به خودم و زندگی‌ام که می‌نگرم، رنگی از افسوس و فغان بر چهرم می‌نشیند. جبر روزگار چنان بود که تمامی سالهای کودکی و نوجوانی را خوش‌نشینی کردیم و هر سال جایی بودیم و بعد از این محله به محله‌ای دیگر و جایی دیگر و... هیچ گاه نتوانستم دوستانی همیشگی داشته باشم که تا می‌آمدم با دور و بریهایم اخت شوم، باربری می‌آمد و اسباب‌کشی و بارها و بارها چشمان کودکیم که از غم دوری دوستان نمناک میشد. هیچ گاه لذت بچه محل بودن را با تمام وجود حس نکردم. هیچ گاه صمیمیت دوستانی که از بچگی با هم بودند را تجربه نکردم. این است که هنوز هم که هنوز است در روابط اجتماعی به شدت کند و ضعیفم. دوستیهایم هرچند صادقانه ولی محدود و کم عمق است. همین است که تقریبا هیچ دوست صمیمی و یارغاری ندارم. زخمی که بر روزگار بر قامتم وارد کرد و رد آن تا به مرگ به چهرم خواهد ماند.
این همه ننه غریبم خواندم که بگویم صلاحیت اظهار نظر درباره‌ی صحت این نقل قول را ندارم!

Tuesday, April 8, 2008

سوتی

یکی از خوبیهای گمنام بودن و نداشتن بازدیدکننده اینه که وقتی یه خبر اشتباهی توی وبلاگت میدی، کسی نمیفهمه!
داستان امروز ماست!
بنده‌ی خدایی که توی سازمان انرژی اتمی کار می‌کرد به ما گفته که امروز که روز ملی شدن انرژی هسته‌ای باشه به دستور رئیس جمهور قراره تعطیل رسمی اعلام بشه و اینقدر این حرف رو محکم زد و از طرفی این آدم هم اینقدر مورد اعتماد بود که من بلند شدم صاف اومدم اینجا نوشتمش! ولی امروز که مصادف با آن یوم الله دشمن شکنه، هیچ خبری نیست!
خلاصه اینکه اگه اینجا یه وبلاگ پرخواننده بود، الان می‌بایست به هزاران نفر جواب پس می‌دادم! که به خیر گذشت!

Monday, April 7, 2008

احوالپرسی

- ما همیشه به یاد شما بودیم و مرتب از بچه‌های دانشگاه جویای احوالت هستیم.
- ولی من الان سه ساله که دیگه به اون دانشگاه نمیرم!
- اِممم...
- خب، بله! دیگه چطوری؟!

Sunday, April 6, 2008

سخت‌گیری

- قصد بدی نداشتم به خدا؛ فقط می‌خواستم یه درس درست و حسابی بهش داده باشم. منتها نه اینکه معلم سخت گیری هستم، افتاد و... مرد! باور بفرمایید... بنده قاتل نیستم!

Monday, March 31, 2008

چراغ سبز

هميشه چراغ سبز مي‌داد و نمي‌دانستم سرانجام اين راه در باغ سبزي است!

Tuesday, March 25, 2008

مستي

جام شراب را تا به ته سر كشيدم، جز اندك گرمايي به چهر، هيچم نبخشيد.
دانستم كه مستي از شراب حاصل نمي‌شود، ساقي است كه قدح را مستانگي مي‌بخشد.

Saturday, March 22, 2008

روز ملي

شنيدستم جناب رئيس جمهور تصميم دارن روز بيست فروردين، روز ملي شدن انرژزي هسته‌اي رو تعطيل كنن!
شنيدستيد قراره كم كم روز ملي شدن صنعت نفت رو بي‌خيالي طي كنن؟

Tuesday, March 18, 2008

نوروز

خورشید و ماه و زمین چرخید و گردید و از دل روز، شبی و از دل شب، روزی دیگر آفرید. روز به روز پیوست و هفته‌ها ساخت و هفته‌ها به ماه‌ها ره گرفتند و دوجینشان که کامل شد، باز روز از نو و روزی از نو!

نوروزتان خجسته باد!

Sunday, March 16, 2008

وبلاگ نوروز

السلام؛ دوست عزيزمون جناب دكتر مزيدي كه گمانم معرف حضور تمامي دوستان بلاگستاني باشند، ايده‌ي جالبي دادند و وبلاگي گروهي به نام نوروز 87 تاسيس كردند تا تمامي دوستاني كه تمايل دارند در آن عضو شوند، و توييتر-وار يا وبلاگ-وار مطالب خودشان را در خصوص نوروز -در مايه‌هاي هرچه مي‌خواهد دل تنگت بگو- منتشر كنند.
المخلص؛ كه ما هم جوگير شديم و عضو شديم و زين پس تا هر آن وقت كه آن نوبلاگ برپا باشد، بخشي از عيدانه‌هاي خويش آنجا خواهيم نگاشت.
الغرض؛ خواستم هم تبليغي براي اين حركت جديد و زيبا كرده باشم و هم تشكري از جناب مزيدي به خاطر فكر زيبايشان.
--
امروز سرانجام من هم خانه‌تكاني -اتاق‌تكاني گوياتر است- كردم!